دارم فكر ميكنم شام چي بپزم!!!! اون موقع ها كه مامانم هنوز صبحها چشاشو باز نكرده ميپرسيد ناهار چي درست كنم از حرص منفجر ميشدم. هزار دفعه هم بهش گفته بودم كه يه برنامه غذايي براي دو هفته بريز و همونو هميشه اجرا كن. هم اينكه هميشه ميدوني چي ميخواي درست كني هم اينكه برنامه خريدتو ميدوني. ولي حالا خودم هميشه عصرا بايد در به در تو اينترنت دنبال يه غذايي بگردم كه هم موادشو داشته باشم هم احتياج به خيس كردنو از اين حرفا نداشته باشه. اينايي هم كه دستور آشپزي مينويسن آشغالا يه جوري مينويسن كه فقط خودشون ميفهمن. مثلا من برام مهمه كه بدونم در قابلمه رو بايد بزارم يا نه يا اينكه زيرش بايد زياد باشه يا كم يا متوسط يا مثلا حالم از "نمك و فلفل به مقدار كافي" بهم ميخوره.كافي يعني چقدر؟؟؟ حداقل يه حدودي بگين آدم بفهمه چقدر خاك بايد تو سرش بريزه. اون رزا منتظمي كه از اون آدماي عوضيه. با اون دستوراي غذاش. من مطمئنم كه خودش امكان نداره قرمه سبزي رو اونجوري كه نوشته درست كنه. ديشب كه ميخواستم كوكوي سيب زميني درست كنم ده تا جمله منطقي رو با هم ديگه and و or كردم تا فهميدم كه چون وقتي نمك غذا زياد ميشه توش سيب زميني ميندازن پس الان كه من دارم كوكوي سيب زميني درست ميكنم بايد بيشتر نمك بزنم. خوشم هم نمياد تا غذا نپخته بچشمش. حتي راستشو بخواي وقتي مرغ خام يا گوشت خام رو ميبينم ديگه وقتي پخته هم باشه نميتونم بخورمشون. اون روز كه كلي از مرغم تعريف كردي خودم نصفشو بيشتر نتونستم بخورم. حافظه ام هم كه خيلي ضعيفه. تا حالا ده بار اون مرغي كه فرشته آسموني يادم داده رو درست كردم ولي هر دفعه مجبورم برم دفتر آشپزيمو بيارم از روش نگاه كنم. ميخوام عدس پلو درست كنم بعد هيچ كدوم از اين جون عمشون آشپزا ننوشته چقدر بايد آب بريزم روي عدس تا بپزه و چه قدر طول ميكشه. فقط نوشتن عدس را بپزيد!!! خوب اين كه كاري نداره. منم الان ميتونم يه كتاب آشپزي بنويسم. خوب معلومه كه بايد عدس را بپزيم ولي چه جوري؟؟؟ آبكش كردن برنجم بلد نيستم، همشونم نوشتن برنج را آبكش كنيد. هيشكي نگفته اگه برنجتون كته است كي بايد اين عدسا رو بريزي توش؟؟؟
الان اين پسره كه تو قسمت شبكه است و پنج سال از من كوچيكتره يه ساعت داشت برام توضيح ميداد كه چجوري برنج آبكش كنم و عدس رو بدم لاش
فسقلي خيلي وارد بود 
ولي حالا يه فكر بهتر دارم. فردا كه شما سر كار بهتون غذا ميدن و امشب هم كه بايد فيلم ديشب رو كه تو وسطش خوابت برد و ببينيم... پس وقت داريم كه شام بريم بيرون و بعدش بيايم نيم ساعت آخر فيلم رو ببينيم و بخوابيم
فردا صبحم من يه خاكي تو سر عدس پلو ميكنم، چطوره؟؟؟؟
+ نوشته شده در
2007/11/21ساعت 15:50  توسط فيگيلو
|
راستی یه چیزی بگم بخندی
دیروز ساعت ۱۱:۳۵ دقیقه رسیدم سر کار. بعد توی جدول جلوی در که باید اسمامونو بنویسیم، ساعت ورودمو نوشتم ۱۱:۳۰ ولي يك دومي رو كوچولو نوشتم كه اگه شد برگشتنه بكنمش ۱۰:۳۰. آخه از ساعت ۹:۴۵ هيشكي نيومده بود.
برگشتنه ديدم دو نفر بعدي من، فكر كردن من زدم ۱۰:۳۰، اونام زدن ۱۰:۳۰.
دزد بازاريه اينجا
حالا من كه ساعتي پول نميگيرم فقط جهت رفع آبروريزي از اين كاراي زشت ميكنم، ولي اون بيشرفي كه ساعتي ۱۰ تومن ميگيره ديگه خيلي ضايع است اين كارش
+ نوشته شده در
2007/11/19ساعت 14:49  توسط فيگيلو
|
ديروز با اينكه صبح ساعت 9:30 بيدار شديمو تا ساعت 10:30 همديگرو بغل كرديمو فشار داديمو ماچ كرديم و من ساعت 11:30 رسيدم سر كار و فقط وبلاگ خوندم و ساعت 6:30 اومدم خونه نميدونم چرا يه دفعه اونجوري شدم!!! انقدر سرم درد ميكرد و حالم بد بود كه حتي حوصله نداشتم برم قرص advil نازنينمو بخورم كه هميشه حتي حال روحيم رو هم خوب ميكنه چه برسه به سر درد. فقط دوست داشتم تو پيشم باشي. براي همين در يك ساعت و نيم 5 بار بهت زنگ زدمو گفتم بيا خونه. فقط دكمه play دي وي دي پلير رو زدمو فيلم رقصنده در تاريكي رو تماشا كردمو زر زدم. بعدش تو كليد انداختي و اومدي تو و بغلم كردي و يه لحاف اوردي انداختي روم و يه advil دادي بخورم و بعدش يه ليوان شير موز خرما و بعدم ناهار فردا رو درست كردي و ظرفها رو شستي و آشغالايي كه من در اين مدت از خودم توليد كرده بودم رو جمع كردي و بعدم اومدي بقلم نشستي و سرمو گذاشتي رو پات. چقدر تو خوبيييييييييييييييييييييييي!!! من هميشه يعني من كه نه، مغز خرابم به اين فكر ميكنه كه وقتي تو يه مرد 50 ساله خوش تيپ و جا افتاده بشي و من يه زن 48 ساله غرغرو، بازم دوستم داري؟؟؟
- تا كي منو اينجوري دوست داري؟؟؟
- تا ده هزار سال ديگه... 
اين روزا همش به تويي فكر ميكنم كه براي اولين بار اومدم باهات كنسرت گروه فاخته!!! من گفته بودم دو تا بليط ميخوام و تو همش نگران بودي كه نكنه دوست پسر دارمو ميخوام با اون بيام... چقدر قدت بلند بود و چقدر چشمات سياه بود... از اون بالا منو نگاه ميكردي، دستات توي جيبت و يه لبخند مهربون روي لبات بود... مغرور...كي فكر ميكرد كه چهار سال بعد دقيقا توي همون روز زن و شوهر ميشيم؟؟؟؟
+ نوشته شده در
2007/11/19ساعت 11:34  توسط فيگيلو
|
عجب روز افتضاحی بود آنروز که مجتبی از خواب بیدار شد بدون آنکه بداند به ظهر نرسیده خواهد مرد و افتضاح تر از همه افتادنش از طبقه چهارم ساختمانی است که قرار بود خانه جدیدش باشد با سینمای خانوادگی و فیلمهایی که ندیده بود. اینکه آدم بمیرد و تمام شود برود پی نیستی اش به اندازه کافی عجیب و هولناک است، اما گه محض، زماني سر تا پاي قضيه را ميگيرد كه در ابتداي زندگي دو نفره اي باشي كه برايش نقشه كشيده اي و ميخواهي همه چيزهايي كه نداشته اي را تجربه كني، ولي سقوط ميكني، له ميشوي و بعد از ۲ ساعت ناله كردن و درد كشيدن ميميري. مجتبي درست به همين شكل مرد. هيچكس هم نيامد به ما ياد بدهد كه چه كنيم با اين دهان مبهوب طاق مانده مان از خشك شدن چشمه هيجانات و آرزوهاي اين مجتبي فلاح رفته. گور پدر بي صاحاب اين روز و شب بي پدر و مادر حرام لقمه كه آدم و گوسفند و كرم كدو اصلا برايش فرقي ندارند كه هيچ، هزار جور درد و مرض و وحشت و ياس را تقديم ما بيچارگان ميكند به بهانه اينكه ذي شعوريم و بعضي هامان صاحب كمال و معرفت و بشريم به هر جهت. غافل از اينكه قدرت تكلمي كه به ما داد فقط به هنگام مويه زاري و ناله فرياد به كارمان آمد و بس. چه ميشود كرد؟
عكس مجتبي در آگهي مرگش تكان دهنده است. اينطور به چشم ميآيد كه مرگ چار ميخش كرده به ديوار و نميگذارد نفس بكشد، انگار مرگ پشت يك ميليون ميله نامرئي زنداني اش كرده تا در تنهايي خودش دق كند. انگار بهش گفته " همينجا آرام و ساكت با لبخند پنهاني ات بنشين الان برميگردم و باهم ميرويم هواخوري" خيلي وقيحانه. ابلهانه است كه يك نفر يكشنبه بيستم آبان قبل از ظهر سقوط كند به سوي مرگ، يكشنبه بيست آبان روز خوبيست براي قرارهاي كافه اي پاييزه، بعد از ديدن يك تئاتر تازه، يا گشت زدن با يك بادگير و چند جلد كتاب تازه خريده از انقلاب، تو منوچهري و نشستن با چاي و سيگار تو كافه نادري. اصلا براي مردن روز مسخره ايست، واقعا!!!!
+ نوشته شده در
2007/11/18ساعت 12:45  توسط فيگيلو
|
سلام سلام
جمعه نشسته بودم تو خونه و به مفهوم واقعي كلمه هيچ كاري نميكردم. يعني از صبح حتي صبحونه و ناهارم نخوردم... كه پلنگ صورتي زنگ زد و گفت گل باقالي اومد خونه؟ گفتم آره ديشب اومد!!! گفت نه امروز و ميگم!!! من گفتم نه چطور؟؟؟ گفت اردو تموم شد
يه جيغي كشيدم كه نميدوني... بعدش جفت پا پريدم تو هال و همه جا رو مرتب كردم. ملافه ها رو انداختم تو ماشين لباسشويي و ظرفا رو شستم و همه خونه رو جارو كردم و با سر رفتم تو حموم... بعدش اومدم بيرون يه لباس خوشگل پوشيدم و آرايش كردم و نشستم... هي نشستم ... بازم نشستم ولي نيومدي... ديگه ساعت ۶:۳۰ بود و منم به خالم قول داده بودم كه برم خونش ببينمش. يكشنبه ميرفت آلمان و ممكنه تا يك سال برنگرده. بايد براش يه چيزي هم ميخريدم. مثلا زعفرون ولي داشتم فكر ميكردم كه انگار تو روزنامه خوندم كه يه مثقالش شده ۲۰ تومن. سه تا كيسه آشغالم رو هم تلنبار شده بود كه از موقعي كه تو رفته بودي اردو شايدم قبلترش نذاشته بوديم جلوي در و من همش مجبور بودم پنجره بالاي سطل آشغال رو باز بزارم كه از بوي آشغالا خفه نشم. تو همه اين فكرا باهم بودم كه بهم زنگ زدي و گفتي كه پادگاني و منتظري فرمانده بياد و ممكنه دو ساعت طول بكشه... قرار شد من برم خونه خالم و تو بعدش خودت بياي اونجا... رفتم ملافه ها رو رو پشت بوم پهن كردم و اومدم سه تا كيسه آشغال رو با يه دستم برداشتم و با يه دستم دماغمو گرفتم و رفتم تو آسانسور. بنا به عادت اول دكمه پاركينگو فشار دادم و بعدش يادم افتاد بايد آشغالارو بزارم و زدم طبقه همكف و مشغول تماشاي خودم توي آينه شدم كه آسانسور وايساد و يه لحظه غفلت من باعث شد كه درش بخواد دوباره بسته بشه كه بره تو پاركينگ. پريدم و خودمو كوبوندم به در كه يه دفعه اون كيسه اي كه از همه بيشتر توش كثافت آبدار بود پاره شد و ريخت كف آسانسور
ميدوني چي كار كردم؟؟؟؟ اول دو تا كيسه ديگه رو گذاشتم دم در و تمام مدت دعا كردم كه كسي نره تو آسانسور بعد برگشتم و كيسه پاره شده رو مثل يه بچه بغل كردم و در حالي داشتم خيس شدن دستمو با تمام وجود حس ميكردم پرتش كردم جلوي در و دوباره برگشتم تو آسانسور و با دست آشغالايي كه ريخته بود اون كف رو برداشتم و رفتم بالا. دوباره دوش گرفتمو برگشتم پايين. ديگه وقتي براي كادو خريدن نمونده بود. مثل خر سرمو انداختم پايين و رفتم خونه خالم. و چون خالم مثل من بي شعور نيست يه كيسه بهم داد كه توش همون شيريني هاي كره اي خارجي و اون شكلات گنده بود براي جا خالي نباشه مامانمينا!!!!! چقدر من بدم كه با اون همه خستگي كشوندمت خونه خالم و بعدشم بردمت خونه اون يكي خالم. به خدا فكر كردم اگه تنها برم وقتي سوغاتي هاي تو رو بهم بده خيلي خجالت ميكشم، چه ميدونستم كه اصلا يادش ميره سوغاتي بده. منم كه حالا حالاها نميرم خونشون. خدا كنه سوغاتي هاش تاريخ مصرف دار نباشه
بعدشم مجبور شديم به مامانتينا دروغ بگيم كه تو شب دير اومدي و منم تنها رفتم خونه خالم. چون اگه مامانت ميفهميد كه پسرش اومده تهران و دويده رفته خونه خاله زنش خودشو ميكشت. ولي كاش حداقل بهش زنگ ميزدي ميگفتي اومدي كه انقدر ناراحت نشه. البته ميدوني من بهش حق ميدم كه توقع داشته تو بهش زنگ بزني ولي اينكه تا برسي بري پيششو نه!!! چهارشنبه از دهنم در رفت گفتم ممكنه پنجشنبه بياي، تو ۲۴ ساعت ۳ دفعه بهم زنگ زده كه اومد؟؟؟؟ دفعه آخري هم گفت من دارم ميرم بيرون گفتم اگه اومد نياين پشت در بمونين!!!!
آخه ميدوني كه آدم شوهرش بعد از يه هفته مياد پيشش، ورش ميداره ميبره دست بوس مامانش!!!! شنبه هم معلومه كه نميرفتيم اونجا . معلومه كه من و تو دوست داريم با هم ديگه لازانيا درست كنيم و آواز بخونيم و تو تار بزني و من قارچ خورد كنم و فيلم ببينيم و ... نه اينكه بشينيم تو ماشين و دو ساعت تو ترافيك باشيم و بعد مثل دو تا آدم باشخصيت به حرفاي مامان بابات گوش بديمو تكاليف خواهرتو انجام بديم... البته ميدونم كه خيلي بدجنسم. ديروز به خدا از صبح از فكر اينكه ديروز مامانت تو ۴ ساعت ۴ بار زنگ زده و آخرشم بهت گفته دوست داشتم زودتر ببينمت و يه كاري كرده بود كه احساس عذاب وجدان كني از اون همه دروغي كه گفتيم، اعصابم خورد شد... از فكر اينكه امشب ميخواد سي بار بگه كه دير اومدين و زود رفتينو چرا ديشب نيومدين حرص خوردم. به خاطر همونم نزديك بود اون زنه رو كه هي الكي جلوم ترمز ميكرد و بزنم و مثل سليطه ها وسط خيابون پياده شدم و هر چي از دهنم دراومد داد زدم سرش. ولي انقدر بدجنس بودم كه خدا اون همه تو ترافيك نگهمون داشت و اشكمو دراورد و مامانتم يه كلمه راجع به چيزايي كه من ازت قول گرفته بودم اگه گفت اينجوري جواب بده و اونجوري جواب بده نگفت. به جاش بهم بادمجون سرخ كرده و كشك و سبزي قورمه سبزي و لبو و سالاد و ناهار فردامو داد و كلي فوت و فن آشپزي يادم داد. ميدونم كه خيلي بدجنسم. راستشو بخواي ايده اينكه پنجشنبه بگيم خواهرت بياد كه ببريمش شام بيرونو صبح بريم خونتونو از عذاب وجدان بود كه به ذهنم رسيد و تو اون همه از اينكه چه زن فهميده اي داري خوشحال شدي. آخه ميدوني به خدا دست خودم نيست. فكر ميكنم همه بايد بدونن كه تو فقط مال مني و اونا نبايد ازت توقعي داشته باشن و اصلا نبايد دلشون برات تنگ شه. هيشكي نبايد دوست داشته باشه. حتي ديشبم كه تو ترافيك داغون شده بوديمو من غر ميزدم كه تقصيره مامانته كه مارو وسط هفته كشيد توي اين جهنم و بايد جمعه ميومديم و تو انقدر كه ساده اي فكر كردي من جمعه پيشو ميگم و من اگه سرم ميرفت جمعه پيش نميزاشتم بريم اونجا و منظورم جمعه ديگه بود و تو گفتي نه دير ميشد منم دلم از سنگ نيست كه دلم براشون تنگ ميشه و من گفتم مگه من آدم نيستم كه قراره سه ماه مامانمينا رو نبينم از بدجنسيم بود...بعد تو همش نازم ميكردي و بوسم ميكردي و جلوي مامانتينا از دست پختم تعريف ميكردي و شب هي بيدار ميشدي و روم لحاف ميكشيدي و كف پامو كه از لحاف مونده بود بيرون بوس ميكردي... چقدر تو خوبي و من بدجنس... چقدر غر زدم و تو اون ترافيك رفتم روي اعصابتو چقدر تو مواظبم بودي و برام كتاب ميخوندي كه حوصلم تو ترافيك سر نره... نميخواستم اينا رو بهت بگم.... نميخواستم بفهمي كه بدجنسم... ولي اين نامه نوشتنا كار دستم ميده ديگه... خيلي دوست دارم و قول ميدم كه هر وقت فهميدم كه بدجنسم بهت بگم تا باهم ديگه يه فكري به حالم بكنيم
بي ربط: مهسان جونم چرا نميتونم وبلاگتو باز كنم؟؟؟ باران چرا نميزاري برات كامنت بزاريم ديگه؟؟؟ تو كه خودت منو تهديد ميكردي كه كامنتامو باز كنم!!!
+ نوشته شده در
2007/11/12ساعت 17:44  توسط فيگيلو
|
نمیدونم چرا چند وقت بود که حوصله نوشتن نداشتم، با این که به شدت دلم میخواست هرچی تو دلم میگذره رو اینجا بنویسم.دیروز بعد از این مدت روی پست مطلب جدید کلیک کردم و دقیقا وقتی که فکرامو جمع کرده بودم دیدم صدای آسانسور اومد، یه جوری که انگار تو طبقه ما وایساده، نه یه طبقه بالاتر و نه یه طبقه پایین تر و بعدش صدای زنگ در... یکی دو تا سه تا... اول ترسیدم ولی بعد که به وسطای راه رسیدم شروع کردم دویدن و تنها چیزی که میخواستم از چشمی در ببینم صورت قشنگ سربازم بود... و بعد یه آرامش فوق العاده بعد از اون همه دلتنگی که چشمه اشکمو خشک کرده بود... ولی باز امروز صبح تنها شدم و معلوم نیست دوباره کی میبینمت... وقتی در و پشت سرت بستی فقط تونستم ناله کنم...دیگه تحمل ندارم... بیا دیگه... بیا پیشم و دیگه نرو
+ نوشته شده در
2007/11/9ساعت 11:38  توسط فيگيلو
|
عزیزکم سلام، دلم خیلی گرفته ولی گریه نمیکنم من که شاد نباشه دشمن. کاش گریه ام میگرفت... مثل اینایی شدم که تو ختم عزیزشون نمیتونن گریه کنن دور از جونت البته... دیشب پلنگ صورتی زنگ زد. چقدر این پسر زبله. از اردو در رفته!!! ما رو بگو که به امید اون هیچی خوراکی نخریدیدم گفتیم اون میاره. دیشب خواب میدیدم که شکلاتارو هم نخوردی. میدونی چه جوری در رفته؟ رفته یه جا قایم شده بعد همه اتوبوسا که رفتن پریده بیرون گفته ای وای من جا موندم، بعد فرمانده به یه نفر که یه پیکان داشته گفته ببر اینو برسون، اون گفته بنزین ندارم... گفته حالا تا اونجا برو من زنگ میزنم بهت کارت بنزین بدن. بعد راه که میفتن پلنگ صورتی به یارو میگه آقا بیا بریم یه دوری بزنیم یه ساندویچی بخوریم بعدم میگیم بنزین تموم کردیم برمیگردیم پادگان. یارو هم میگه ایول باشه. بعد که برمیگردن فرمانده میگه پس نمیخواد دیگه بری همینجا بمون... ولی بازم شبش درمیره میاد خونه. خودش دژبانه دیگه. منو بگو که چقدر دلم براش سوخته بود. فکر میکردم دیگه بدتر از دژبانی وجود نداره. حالا بهم قول داده که زنگ بزنه به اونایی که موبایل بردن یواشکی بگه که از تو خبر بگیرن یا بهت موبایل بدن به من زنگ بزنی. تازه گفت شاید به جای جمعه پنجشنبه برگردی. آخه میدونی دیدی که من چقدر مغزم خرابه؟؟!!! همش فکر میکردم اگه یکشنبه تو راه پادگان بلایی سرت اومده باشه، چون من توقع ندارم که تا جمعه حتی بهم زنگ بزنی، ممکنه در حالی که تو توی بیمارستانی جایی باشی منم فکر کنم اونجایی و نگرانت نشم. ولی پلنگ صورتی گفت از اردو غایب نبودی وگرنه اسمت میرفت زیر دست اینا که تا اومدی بازداشتت کنن. خیالم راحت شد. حالا اینکه ممکنه پنجشنبه برگردی بهانه خوبیه که پنجشنبه نرم خونتون. میگم ممکنه تو بیای خسته پشت در بمونی. دیروزم نرفتم خونتون. خواهرت برام مسج زد که میای خونمون دیگه شب؟؟ منم هنوز به بهانه ام فکر نکرده بودم... براش زدم نه که خیالشون راحت شه که نمیرم بعدم زدم نیم ساعت دیگه بهت زنگ میزنم که خوب فکر کنم یه چیزی بگم که نه توش نیاد و اصرار نکنن. اول میخواستم بگم میترسم بیام از بابات ویروس رو بگیرم کسی هم نیست ازم پرستاری کنه. مثل مامانتینا که اون دفعه عید از ترس اینکه از من اون ویروس رو بگیرن هزار جور داستان ساختن. ولی بعد گفتم ولش کن زشته دلخور میشن... آخرش گفتم خالم از کانادا اومده هفته پیش من هنوز ندیدمش سه شنبه همه رو دعوت کرده خونش گفته تو از دوشنبه شب بیا...عجب دروغ تمیزی... گفتم سه شنبه شبم میمونم که چهارشنبه از اونجا برم سرکار... دیشب باز پ. اومد خونمون، شب با اون قیمه که اون دفعه باهم درست کردیم برای پیراشکی، ماکارونی درست کردم. الانم شنیتسل گوشت درست کردم گذاشتم تو یخچال که هر وقت گشنه مون شد، بزارم سرخ شه. دیشب زود خوابش گرفت منم تنهایی دلم میگرفت، ساعت 10:30 جفتمون خوابیدیم. قبل از خواب اومدم گوشیتو کوک کنم که صبح زود بیدار شم، بعد دیدم که پ. مثل زنای عشایر ساعت 6 همیشه بیدار میشه بهش گفتم نزار من صبح زیاد بخوابم، گفت زیاد یعنی چی؟ گفتم دیگه 8 دیرتر نشه. بعد صبح بیدار شدم دیدم نشسته روی مبل هال فکر کردم باید ساعت 7 باشه که بیدارم نکرده، خلاصه دو سه ساعتی واسه خودم وول زدم. بعد دیگه کلافه شدم. چشامم که کوره خدا رو شکر ساعتو نمیدیدم. پاشدم میگم ساعت چنده میگه 11:30. میگم پس چرا منو بیدار نکردی میگه فکر کردم خسته ای بخوابی بهتره. وکیل وصی من شده!!! انقدر حرص خوردم که نمیدونی... جوجو دلم برات تنگ شده... زودتر برگرد
+ نوشته شده در
2007/11/6ساعت 12:1  توسط فيگيلو
|
دم داروخانه نگه میدارم، ميخوام مايع لنز بخرم با قرص تو كه وقتي بياي تموم شده، وارد كه ميشم يه دختر چاق كه معلومه هر سال تو دبيرستان تجديد ميوورده، مشغول دادن مشاوره به يه خانم ديگه است در زمينه رنگ مو. كنجكاو ميشم... انقد كه بعد از خانمه ميرم پيشش و يه رنگ مو ميخرم... از داروخانه كه ميام بيرون مثل يه زن خانه دار خيلي با مسئوليت چون يادمه كه دفعه پيش كه لباسا رو ريختم تو ماشين پودر تموم شده، ميرم به سمت بقالي و يه بسته پودر ميخرم و چيپس نميخرم... نون هم تموم شده يعني اصلا از اول نداشتيم، لازم هم نبود، نون جوهايي كه تو ميخريدي براي صبحونه روزاي تعطيل كافي بود. ولي چند روزه كه رفته رو اعصابم كه نون بخرم، براي همين ميرم به سمت نونوايي... سه تا نون تافتون... ميخوام پودر رو بزارم تو كابينت كه ۴ تا بسته پودر ته كابينت بهم دهن كجي ميكنن... خونه رو مرتب ميكنم و يه چايي ميريزم و بروشور رنگ مو رو از سر تا ته ميخونم. ميرم تو دستشويي و اون جوري كه زنه يادم داده رنگ و روي موهام ميريزمو شونه ميكنم... قرار بود موهام بلوند تيره بشه ولي قهوه اي تيره مايل به مشكيه. كه چند وقت ديگه دوباره شرابي ميشه... چرا موهاي من رنگ نميگيره؟؟؟؟؟؟ بيخود نيست كه توي دانشگاه بهم ميگفتن كر پلاغي، كارم از پر كلاغي گذشته. بايد حتما ۲۵ تومن بدم كه اون زنه جادوگري كنه و رنگ موهامو عوض كنه... زنگ ميزنم حال باباتو ميپرسم كه معلوم ميشه دل دردش ويروسي بوده (تشخيصم درست بود) بيخودي شب رفتنت نگرانت كردن... يه زنگ ميزنم خونه دكي متحرك كه ظرف غذاشونو با اون بستني منصوري كه براي تشكر خريده بوديم ببرم براشون كه نيستن. حاضر ميشم و ميرم دنبال پ. باهم ديگه ميريم عينكمو ميگيريم و شام مهمونم ميكنه به يه كباب مشتي... ميايم خونه و اون ميره سر درسش و منم زنگ ميزنم به مامانمينا...سيب گل كه گوشي رو ميگيره ميخوام بهش بگم كه كفشايي كه گل باقالي ميخواسته رو از اينترنت پيدا كردم و براش ايميل كردم، ولي تا ميگه سلام لجم از دستش در مياد. مطابق معمول شل و ول... ميگم چه خبر؟ ميگه هيچي ميگم چي كار ميكني؟ ميگه هيچي... فكر ميكنم بازم از دست بابام ناراحته... بهش ميگم نميتوني حرف بزني برو بالا تو اتاقت... ميگه چرا ميتونم... ميگم زنگ نزدم كه هيچي بشنوم، ميگه اگه خبري باشه بهت ميگم وقتي نيست چي بگم؟؟؟ ميگم كاري نداري ميگه نه ميگم خداحافظ ميگه وا!!! گوشي رو ميزارم. نميدونم چرا اين دفعه اصلا دلم براشون تنگ نميشه... برعكس دفعه پيش كه از لحظه اي كه سوار آژانس شدن من داشتم زر ميزدم... شب به پ. ميگم اتاق سيب گل مال تو همون جا بخواب. ميگه تو كجا ميخوابي؟ ميگم نميدونم ميخواستم تو اتاقم بخوابم ولي دلم ميگيره، همينجا ميخوابم تو جاي گل باقالي. ميگه پس منم ميام همينجا... دلم نميخواد كه اون تو جاي ما بخوابه ولي ديگه چي ميتونم بگم؟؟ من ميخوابم جاي تو و اون جاي من و تا ساعت ۳ پشت سر تمام مادر شوهراي دنيا حرف ميزنيم و بعد بيهوش ميشيم....
+ نوشته شده در
2007/11/5ساعت 10:4  توسط فيگيلو
|
دلم برات تنگ شده گولي جونم. يعني ممكنه امروزم بفرستنتون خونه؟ ديروز صبح كه رسوندمت دم تاكسيها و برگشتم خونه، كلي گريه كردم و دماغمو با بالشت پاك كردم. بعدشم كوكوي سبزي كه مثلا براي توي راهت درست كرده بودم و همش چسبيده بود به ماهيتابه(خاك تو سر رزا منتظمي) رو تراشيدم و ريختم توی یه ظرف كنار برنج سوخته پريشب برای ناهارم و اومدم سركار و اينترنتم نداشتيم كه بتونم برات نامه بنويسم. ولي همش فكر ميكردم كه از پادگان بهم زنگ ميزني قبل از اينكه بري. ساعت 3 تو جلسه نشسته بودم و داشتم چرت ميزدم كه ديدم موبايلم ويبره زد، مردمك چشام به اندازه كل سياهي چشمم شد و زل زدم به صفحهاش. عكس مامانم افتاده بود... حتي به لحظه فكر كردم كه مامانمينا برگشتن ولي فكر نكردم كه تو باشي... حتي وقتي كه اومدم خونه و با مانتو و مقنعه و كيف رو دوشم و چيپس و بستني هاي تو دستم بغلم كردي و بردي منو رو هوا و انداختيم رو مبل فكر ميكردم كه همه اينا توهمه و من از ناراحتي زياد همش تصور ميكنم كه تو اينجايي و باهات حرف ميزنم... و اين فكر توهمو تا آخر شب كه خوابيده بودي ادامه دادم و بهم يه حس قدرت ميداد، وقتي كه بوي گردنت همه بيني مو پر ميكرد يا وقتي كه دستامو ميكشيدم روي تن داغت
از وقتي كه شيشه عينكمو دادم عوض كنن و با لنز نميتونم پياز خورد كنم و تو كمكم ميكني تازه فهميدم كه چقدر خر بودم كه تند تند همه كارارو خودم ميكردم. چقدر آشپزي با همديگه كيف ميده. چقدر دوست دارم وقتي كه گوشت چرخ كرده رو تو پياز داغ تفت ميدي و ذوق ميكني، وقتي ميگي به نظرم بايد بيشتر رب بزني يا وقتي كه فكر ميكني كه دوست داري فلفل سبزم توش بريزي...
دلم براي فيلم ديدنامون تنگ ميشه، كاناپه سه نفره رو برام گذاشتي به فاصله ده سانتي تلويزيون و خودتم پهلوم ميشستي و با من كور فيلم نگاه ميكردي و گردن درد ميگرفتيم...حالا كه ديگه من عينكمو ميگيرم و ميتونم زير نويسارو از دور بخونم ديگه تو نيستي كه باهم ديگه دراز بكشيم روي مبل فيلم ديدنمون.
عزيزكم اميدوارم اونجا بهت سخت نگذره و جمعه شب حتما برگردي پيشم، اين روزام ميگذره مثل دو ماه آموزشي... دوست دارم
باش با من كه در اين تنهايي بي تو هر ثانيه قرني گذرد
+ نوشته شده در
2007/11/4ساعت 10:34  توسط فيگيلو
|
خسته شدم از تنهایی، کاش حداقل مرخصی تو حروم نمیکردی. برای من چه فرقی داشت که سر کار باشی یا سربازی. ۵ ساعته تنها تو تاریکی نشستم. شامم برات درست نکردم. یخ گوشت باز شد ولی حوصله من نه... خسته شدم
+ نوشته شده در
2007/10/31ساعت 21:40  توسط فيگيلو
|
گوز گوزی جونم چقدر من خرم، اه اه... بازم صبح بيدار نشدم. يعني شدم ولي از جام پا نشدم، الكي تو خواب بهت گفتم تو پاشو من از همينجا مديريت ميكنم

يعني چي؟؟؟؟ خودمم نميدونم

همينو گفتم ديگه، نه؟
جوجو يادداشت امروزتو كه ديدم انقدر خنديدم كه نميدوني... دستام بي حس شده بود، گز گز ميكرد، دوست داشتم بزنمت
خيلي پدرسوخته ايا!!!! راستي گفتم پدر سوخته
ياد اين افتادم كه صبح رفتم كتابخونه بابامو نگاه كردم ديدم اون كتابي كه بابات گفت براش ببريم، توش نيست. يا تو انباريه كه من امكان نداره برم توش، يا اينكه بابام اصلا كتاب رو نداشته و خودشم از كس ديگه اي گرفته بوده... زودتر به بابات بگيم، چون فكر كنم خيلي ذهنشو مشغول كرده، ميترسم همين روزا خودش شخصا اقدام كنه و بياد دم خونمون. حتي به اين فكر كردم كه اگه در رو روش باز نكنم چه جوري ميتونه مچمو بگيره كه خونه بودم. بيادا قدمش روي چشم ولي با اون وضعيتي كه ما براي خونه ساختيم، انقدر مجردي شده كه راه نداره مهمون بياد...
راستي قيصر امين پورم مرد بيچاره... به اسمش نميومد بميره، نه؟
امشب ميخوام زرشك پلو با مرغ درست كنم
بميرم برات كه هي اين غذاهاي بدمزه منو ميخوري ميگي خيلي عالي شده. ديشب به مامانم گفتم سبزي پلوم بي نمك شده بود ولي گل باقالي گفت تن ماهي كه خريده بوده شور بوده، با هم ديگه قاطي كرده خيلي خوب شده... مامانم گفت اي بابا اونم كه دنبال بهانست از تو تعريف كنه
حاج اصغر معروف كه خورش قيمه شو برات درست كرده بودم گفته بايد مرغ رو به اين صورت درست كنيم:
|
مرغ را پس از پاك كردن، قطعه قطعه مى كنيم و با يكى دو عدد پياز و چند پره سير، كمى نمك و ادويه و بدون افزودن آب به آن، با حرارت بسيار كم اجاق، بخارپز مى كنيم. متأسفانه بسيارى از خانمهاى خانه دار در اين مرحله مقدار زيادى آب به مرغ مى افزايند كه اين مسأله باعث از بين رفتن مواد غنى مرغ شده و به آن رنگ و بوى بدى مى دهد. وقتى كه مرغ ما با حرارت ملايم بخارپز و كاملاً نرم شد، سس مورد علاقه مان را (معمولاً رب گوجه) به آن مى افزاييم.
ولي خودم يه راهي بلد بودم كه الان يادم رفته، يعني بلد كه نبودم از همون فرشته آسماني ياد گرفته بودم. مهمترين قسمتش اين بود كه ميگفت مرغ رو بايد جوري بزاري كه روش روي ته ماهيتابه باشه، ولي ديگه بقيش يادم نيست. ديروزم هرچي گشتم دنبال كاغذام پيداشون نكردم |
حالا برم خونه ببينم چي كار ميكنم... سر راه يادم باشه نون و قرص و سيب زميني هم بخرم. خيلي دوست دارم پسر مهربون

+ نوشته شده در
2007/10/30ساعت 12:50  توسط فيگيلو
|
+ نوشته شده در
2007/10/29ساعت 17:17  توسط فيگيلو
|
آخ آخ آخ آخ پسرم چه کادوهایی قراره بگیره


من یواش یواش دارم از کلیه کادوها باخبر میشم. الهی قربونت برم، میدونم خیلی ذوق میکنی وقتی کادو میگیری کوچولوی چهار ساله من. دلم میخواست خودم ننه ات بودم، بزرگت میکردم، بچگی هاتو میچلوندم، برات لالایی میخوندم، بهت دیکته میگفتم، برات تولد میگرفتم و همه هم کلاسیهاتو دعوت میکردم. قربونت برم چقد دیر عاشق من شدی!!! کاش بچگی هامون با هم دیگه تو کوچه گرگم به هوا بازی میکردیم، قایم موشک، مادام یس... دندونام داره میخاره واسه بچگیات. ۲۷ سالت شد فسقلی بادمجون؟؟؟ هی دراز و دراز و درازتر شدی؟؟؟؟ خدا کنه فردا کلی بهت خوش بگذره عزیز دلم. تولدت مبارک
پیوست توضیحی: فردا و پس فردا نمیرسیدم بیام اینجا. گفتم اگه زودتر بنویسم بهتره تا دیرتر...
+ نوشته شده در
2007/10/24ساعت 17:31  توسط فيگيلو
|
+ نوشته شده در
2007/10/23ساعت 15:13  توسط فيگيلو
|