تبليغاتX
نامه ها

نامه ها

فینگیل بانو و سرنوشت (2)

خرداد 81 و من دارم خودمو برای امتحان آمار آماده میکنم. از اول ترم میدونستم که روز امتحان آمار و زبان تخصصی روی هم افتاده و من برای حفظ کردن اون همه فرمول بیشتر از یکی دو روز احتیاج دارم. از اول ترم با درس پیش رفتم و همه تمرینامو برخلاف همیشه خودم حل کردم و تو دانشکده همه میدونن که من خدای آمار شدم... یکی دو تا از بچه ها قبل از امتحان ازم میخوان که باهاشون آمار کار کنم و من هم قبول میکنم. هم برای خودم دوره میشه و هم اونا توی دو سه روز از اول آمار رو یاد میگیرن... روز امتحان بعد از خوندن زبان تخصصی با خیال راحت ناهارمو میخورم و به سمت دانشگاه راه میفتم... از پله ها که میرم بالا دو سه تا از هم کلاسی هام رو میبینم که تو راهرو نشستن و مشغول امتحان دادنن... تعجب میکنم که اونا هم امروز دو تا امتحان داشتن و اونا هم با دیدن من چشاشون گرد میشه و زل میزنن بهم... یه کم که میگذره میفهمم که امتحان ساعت 11 بوده نه ساعت 1 و الان که ساعت 12.5 تقریبا امتحان رو به پایانه!!!! دنیا رو سرم خراب میشه و اشکام مطابق معمول سرازیر... میرم پیش استاد و بهش التماس میکنم که بزاره تو این نیم ساعت امتحانم رو بدم و اگر زیر 18 گرفتم ردم کنه ولی قبول نمیکنه و میگه بعضی از بچه ها ورقه هاشونو دادن و غیر قانونیه... کار به اونجا میکشه که معاون آموزشی دانشگاه منو میبره تو اتاقشو یک ساعت باهام حرف میزنه که آرومم کنه... میگه فکر کن از هواپیمایی جا موندی که سقوط کرده... حتما خیری تو موضوع بوده و من اصلا برام قابل تصور نیست که به راحتی نمره 20 ام رو از دست دادم و نمیتونم به موقع فارغ التحصیل بشم... اون زمونا هم کار میکردم و هر ترم بیشتر از 15،16 واحد نمیتونستم بگیرم و درسم کلی عقب بود... استادم پیشنهاد داد که ترم تابستون این درس رو بردارم ولی سر کلاس نیام و آخرش فقط امتحان بدم....
مطابق معمول که از تاریخ عقبم روز ثبت نام درس رو دیر فهمیدم و مجبور شدم تو حذف و اضافه درس رو بردارم اونم آخرین روز حذف و اضافه... میرم توی یه صف وایمیسم که واحدم ثبت بشه... جلوم یه پسر خوش تیپ قد بلند وایساده که من تا حالا ندیدمش... یه سوال الکی ازش میپرسم و اونم جوابمو میده و دوباره پشتشو میکنه... موقع بیرون اومدن از اتاق میبینم که جلوی در وایساده... دلم میریزه و منتظرم بیاد جلو ولی نمیاد همینجوری نگاهم میکنه و من رد میشم و میرم...
کی فکر میکردم که تویی که چند ماه دیگه همه زندگیم میشی تو صف حذف و اضافه عاشقم بشی... عاشق چشمای شادم... چشمایی که توش زندگی موج میزنه...
+ نوشته شده در  2007/12/21ساعت 14:0  توسط فيگيلو 

فینگیل بانو و سرنوشت (1)

زمستون سال هفتاد و نه و من هر روز صبح براي تمرين گروهمون به تالار وحدت ميرم به هر كدوم از ما يك كارت ورود داده شده كه روش نوشته "سمت:هنرمند" و من چقدر با اين كارت حال ميكنم. براي جشنواره موسيقي ميتونيم با كارتامون همه برنامه ها رو بدون بليط ببينيم و من هر روز از ساعت ۴ تا ۱۱ شب از تالار وحدت به رودكي و از اونجا به تالار فرهنگ ميرم و باز برميگردم. بايد بين برنامه ها انتخاب كنم... ولي معمولا در يك ساعت مشخص دو تا برنامه خوب وجود نداره ولي امروز نميدونم بين گروه كر فرهنگسراي بهمن و گروه فاخته كه تا حالا چيزي راجع بهش نشنيدم كدوم رو انتخاب كنم. برنامه گروه كر رو انتخاب ميكنم و وسطاي كار با سردرد از جام بلند ميشم و بيرون ميام. جلوی در یکی از هم گروهی هام رو میبینم که میخواد بره کنسرت فاخته... میگه خواننده شون علیرضا قربانیه که مثل اینکه داره یواش یواش معروف میشه و خودشو با شجریان مقایسه میکنه. با هم دیگه میریم توی یکی از بالکن های طبقه دوم... اواسط برنامه است و من انقدر خوشم میاد که دلم میسوزه که وقتم رو با اون برنامه مزخرف تلف کردم...اون موقع نمیدونستم که تویی که دو سال بعد همه زندگیم میشی روی یکی از همون صندلی ها نشستی و داری به همون چیزی نگاه میکنی که من....
+ نوشته شده در  2007/12/20ساعت 11:46  توسط فيگيلو 

فينگيل بانو ضعيف ميشود

دوباره موبایلم زنگ زد دیدم شماره کارتی افتاده، به ياسمنگولا گفتم دوباره زنه است. اونم پريد روم، موبايلمو از دستم كشيد و گذاشت دم دهنش و داد زد بببببببله!!!! بفرررررررررررمايييييييييييييد!!!! زنه هم از اون ور ميگه الو فينگيل بانو جان!!! ياسمنگولا چشاش گرد شده بود فكر كرد زنه آخر سر انقدر پيگيري كرده منو شناختهنگو مامانت بودن كه چون تو اداره شون صفر تلفنا مثل اينجا بسته است با كارت زنگ زده بوده حال منو بپرسهبيچاره نزديك بود يه كتكي از دست ياسمنگولا بخوره ها!!!! حالم هنوز خوب نيستنگران شدم نكنه ديابت بگيرم مثل بابام!!! و بابا بزرگم!!! آدم قندش بيفته پايين نشونه ديابته؟؟ آخه از اطلاعات پزشكي كه تو ذهنمه اينه كه يه چيزي هست به اسم انسولين كه قند خون رو تنظيم ميكنه بعد حالا نكنه انسولينم كم و زياد شده قندم افتاده پايين، يعني منظورم اينه كه ديگه نتونه تنظيم بشه ديابت بگيرم!!! فكر كن يه پزشك اينجا رو بخونه سرش سوت ميكشه هنوز فشارم پايينه و دست و پاهام جون نداره... نميتونم از يه سرعتي بيشتر راه برم و تايپ كردنم سخته برام... ولي ديشب بعد از مدتها خيلي خوب خوابيدم... بايد يه برنامه ورزش براي خودم بريزم... ديروز صبح كه به خاطر كار دانشگاهم ۱.۵ ساعت از اين سر دانشگاه رفتم اون سرش و واسه دو تا دونه امضا چك و چونه زدم و استرس داشتم و فكر ميكردم از ادامه تحصيل محرومم كردن، همه عضله هاي پام گرفته بود و عصري هم كه بعد از اون دوش آب داغ غش كردم!!!! اه اه چه ضعيف شدم... خوشم نمياد

پيوست عاشقانه: قربونت برم چرا انقدر ترسيدي من حالم بد شد؟؟؟ مرسي كه برام انجير خشك و پسته و نون خامه اي خريدي  خيللللليييييييي دوست دارم عشقي بلايييييي عشقي فداكارييييييييي

+ نوشته شده در  2007/12/19ساعت 13:59  توسط فيگيلو  | 

فينگيل بانو و خواستگاران

وایییییییییییی گل باقالی اون زنه بود دیروز زنگ میزد هی از من خواستگاری میکرد برای برادرش!!!! دوباره زنگ زد!!!!!بزار یه کم بیشتر توضیح بدم بقیه هم بفهمن...این زنه دیروز منو کچل کرد میگفت برادرم شما رو دیده خوشش اومده شمارتونو به من داده که ازتون خواستگاری کنم، هر چي ميگفتم شماره مو داده اسممو نگفته؟؟؟؟ ميگفت نه من به اسم كاري ندارم كه گفته از شما خوشش اومده... گفتم اين دفعه بهش بگين دقيق تر نگاه كن حلقه مو تو دستم ميبينه عجب گيري داده بودا!!! انقدرم مودب حرف ميزد و هي ميگفت به خدا قصد مزاحمت ندارم روم نميشد بهش بد و بيراه بگم... با كارتم زنگ ميزد و شماره چرت و پرت ميفتاد و تو نميتونستي زنگ بزني حالشو بگيري... حالا امروز دوباره زنگ زد من جواب ندادم، ياسمنگولا گفت كيه چرا جواب نميدي گفتم همون خواستگار ديروزي است... حالا به اين تعميركار ماشين هم شك كرده بودم كه دقيقا همون روز شماره موبايلمو گرفت... فكر كردم ميخواد اذيت كنه... حتي به حراست اداره هم شك كرده بودم!!! فكر كن!!! حالا ياسمنگولا ميخواد زنگ بزنه آژانس بگيره هم خودش روش نميشه زنگ بزنه يك ساعت به من التماس ميكنه كه تو زنگ بزن... آژانس و شوخي ميكنم ولي واقعا ۱۱۸ خجالت ميكشه زنگ بزنه... بعد يه دفعه شجاع شد گفت بده من باهاش حرف بزنم... گفتم فحش نديا خيلي با ادبه... اينم گوشي رو گرفت و شروع كرد داد زدن كه خانم من چند بار بگم من متاهلم دو تا هم بچه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!! دارم چرا شما مزاحمت ايجاد ميكنين... منم از اين ور از خنده داشتم منفجر ميشدم ولي كلمو كرده بودم تو مانيتور كه ياسمنگولا نبينه كه اونم بخنده زنه فكر كنه سر كارش گذاشتيم.... بعد زنه حيووني برگشته به ياسمنگولا گفته خانم بزار راست شو بگم... سه روزه اعصابم خورده.. شماره شما رو تو موبايل شوهرم ديدم هم شما بهش زنگ زده بودين هم اون به شما...يعني دلم كباب شدا!!!! ببين شوهره چه آدم عوضيه كه اين يه شماره تو موبايلش ميبينه فكرش هزار راه ميره... ديگه ياسمنگولا هم جو زده شده بود ميگفت خانم شماره رو اشتباه يادداشت كردين حتما، من به جون بچه هام  متاهلم....فكر كن!!!!!!!!! به جون بچه هام متاهلمشب زنگ بزنين با شوهرم حرف بزنين... ديگه اونم به نظرم راضي شد و قطع كرد... حالا ياسمنگولا برگشته ميگه اين زنه چرا راضي شد مگه من شوهر داشته باشم دليل ميشه كه با شوهر اون رابطه نداشته باشم!!!!! حالا خدا كنه اين فكر به ذهن اون زنه نرسه وگرنه دوباره فردا بساط داريمزنه ميگفت شوهرم تو اداره كاريابي كار ميكنه شما اونجا نيستين؟؟؟ حالا فكر كن شوهره اصلا كارش اينه كه هي به آدمايي كه نميشناسه زنگ بزنه اين زنه احتمالا از صبح كه شوهرش ميره سركار مشغول زنگ زدن به شماره هايي میشه كه ديشب تو موبايل شوهرش بوده ميتونست با اين سماجتش بازاريابي چيزي بشه حقوقم بگيره

پيوست خاك تو سر بلاگفايي: باز دوباره چرا قاطي كرد اين؟؟؟؟؟

پيوست دوستانه: پرنسس جان ميشه آدرس وبلاگتو برام بزاري!!!!

+ نوشته شده در  2007/12/18ساعت 14:44  توسط فيگيلو  | 

فینگیل بانو و هر چی به غیر از درس

دارم یه نقشه میکشم که از دست این گوجه فرنگی هایی که تو یخچالمون داره خراب میشه راحت شم... ایده اینه که چند تا حبه سیر رو با کره تفت بدم بعد گوجه فرنگی هایی که با میکسر خوب حالشون گرفته شده رو بریزم توش... نه نه قبلش این دو سه تا قارچی که مونده رو هم با سیر تفت میدم... نکنه بد شه!!! عیب نداره بعد گوجه فرنگی رو میریزم و توش آویشن و زیره و نعنا و جعفری میریزم و میزارم غلیظ شه... یه کم ماکارونی هم میپزم و این سس غلیظ شده رو با خامه قاطی میکنم ... اه اه خودم حالم به هم خورد... بعد پنیر پیتزا رو تیکه تیکه میکنم میریزم روی ماکارونی داغ و بعدم سس رو میدم روش.... به نظرت چطوره؟؟؟ من وقتی درس دارم دلم میخواد توالت بشورم، از دست گوجه فرنگی ها خلاص شم...یا اصلا هر کاری که پیش بیاد!!!! چه جالب!!!
+ نوشته شده در  2007/12/17ساعت 19:53  توسط فيگيلو  | 

فینگیل بانوی متاهل راضی

عزیزکم مرسی که انقدر منو درک میکنی... مرسی که شبا ساعت ۹ که میرسی تند تند غذا درست میکنی و ظرفا رو میشوری و تا غذا حاضر شه به روش خودت استرس منو از بین میبری و بعدشم یه فیلم آکیرو کروسووا میزاری که من دلم نخواد ببینم و حالم از لحنشونو اون چشای زیرشون بهم بخوره و حواسم به هیچ وجه پرت نشه و بعدش میری گوشه مبل میچسبی که کله من که اون وسط رو زمین نشستم و تند تند دارم خزعبلات تایپ میکنم جلوی دیدتو نگیره و اصلا به من نمیگی برم یه جای دیگه بشینم چون میدونی که دوست دارم همیشه وسط ماجرا باشم  بعدشم که من ساعت ۱۱ مغزم دور خودش میچرخه وسط فیلمت پا میشی و منو میبری میخوابونی و انقدر نازم میکنی تا مطمئن شی دیگه هیچ فکر بدی تو سرم نیست.... خیلییییییییییییییییییییییییی دوست دارم خیلی. با این وضعیت دقیقه ۹۰ ام این سه روز مرخصیتم خراب کردم... شبا زود خوابیدم و صبحها وقتی که تو هنوز خواب خواب بودی یواشکی ماچت کردم و از خونه زدم بیرون و صبحونه مو تو اداره خوردم...خدایا مرسی برای این همراه خوبی که سر راهم قرار دادی قول میدم برای این یکی دیگه ناشکری نکنم

پیوست احساس خوبی:

از گوش دادن به "برداشت" پیمان یزدانیان در صبحهای بارانی غافل نباشید... اصلا حالمو از این رو به اون رو کرد...

+ نوشته شده در  2007/12/17ساعت 13:49  توسط فيگيلو  | 

فینگیل بانو یک ان واقعی

حالم از خودم بهم میخوره. من یه تنبل عوضیم... از نعمت هایی که خدا بهم داده استفاده نمیکنم... از وقتم از استعدادم از هوشم... میدونم که میتونستم خیلی بهتر از این حرفا باشم... برای هیچ چیزی تلاش نمیکنم... حقمه که از دانشگاه اخراج بشم باید یه تو سری حسابی بخورم تا آدم شم. خاک تو سر من ان احمق تنه لش... یه تز نمیتونم بنویسم؟؟؟؟؟ یعنی واقعا من آشغال با معدل ۱۸ تو بهترین دانشگاه ایران یه تز لعنتی نمی تونم بنویسم؟؟؟؟ یه مقاله چسکی نمیتونم بدم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟حقمه که به هیچ جایی نرسم... من یه بنده ناشکرم... نمی تونم دیگه نمی تونم... تا مامانم یا تو بهم میگین تزت چی شد، داد میزنم که بهم استرس وارد نکنین خودم میدونم آخه عوضی چی رو میدونی اینکه هیچ کاری نمیکنی؟؟؟ خاک بر سرت کنن که میدونی و بازم هیچ کاری نمیکنی... این شش ماه چه جوری گذشت؟؟؟؟ تازه میگی من دکتری نمیخوام بگیرم... آخه کی توی انو میخواد برای دکتری قبول کنه؟؟؟؟ میخوای بری چه گهی بخوری وقتی تو فوق لیسانسش موندی؟؟؟؟ تز لیسانستم که ترجمه خالی بود و اون همه ادعا هم داشتی!!!! ریدم به سر خودم و خودم و خودم... من یه عوضی ناشکرم
+ نوشته شده در  2007/12/16ساعت 19:16  توسط فيگيلو  | 

فينگيل بانوي خسته

خاک تو سر هرچی رئیس زبون نفهمه... خسته شدم  هزار تا کار ریخته سرم... از اون روز که قرار بود فرداش برم پیش رئیس کلمون و درباره اون پروژه باهاش حرف بزنم هنوز نیم ساعت وقت پیدا نکردم که از جام پاشم. صبحونه مو از صبح که میرسم سه ساعت طول میکشه بخورم چون وقت ندارم... تا ساعت ۷ شب سرکارم... شانس اوردم امروز کلاس تشکیل نمیشه وگرنه شاید نمیرسیدم بیام. خیلی خسته ام الانم يكي از كارام تموم شده بايد بهش نشون بدم، بعد ادامه بدم كه خدا رو شكر رفته توي يه جلسه و گير افتاده و من يه لحظه فرصت پيدا كردم بيام اينجا...

امشب ميخوام فتوچيني درست كنم... خيلي خوشمزه است... يه ماكاروني هايي هست كه مثل لازانيا ولي خيلي باريكتر... روي جعبه اشم سه جور طرز تهيه سس نوشته كه انقدر خوب توضيح داده، آدم مزه سس رو حس ميكنه وقتي داره ميخونتش. اسم رشته اشم تالياتليه... برگشتنه بايد قارچ و خامه و جعفري بخرم... اگه ميرفتيم كلاس، مثل هر هفته باهم ديگه ميرفتيم بهروز و يه پيتزا بهشتي ميزديم تو رگ... كلي برنامه ريزي كرده بودم كه تا آخر هفته آشپزي نكنم كه اين تعطيل شدن كلاسه همه چيو زد بهم... ديگه وقتي تو ۹ شب ميرسي خونه نميشه رفت پيتزا خورد تازه... پس كي فيلم ببينيم؟؟؟ اين فيلم ديشبيه اسمش چي بود؟؟.................................شوخي كردم به خدا... هزار دفعه اسمشو ازت پرسيدم ديشب ديگه يادم مونده... تنگه وحشت. هي ميگفتم اسم فيلم چي بود؟ چي چيه خشونت؟؟ بعد تو چشات دو دور ميچرخيد از تعجب و ابروهات ميرفت بالا و بعد به خودت مسلط ميشدي ميگفتي تنگه وحشت... ولي خيلي ترسناك بود... با اينكه دو سه سال پيش ديده بودمش ولي هيچي يادم نبود. هر ثانيه كه ميگذشت ميدونستم كه من اين فيلمو ديدم...يعني من عاشق رابرت دونيرو ام... از اون عشقاي خودمون نه ها!!!! خيلي خستم و غمگينم...بايد صبر كنم اين خرس منگل از جلسه بياد و طرحمو نشونش بدم بعد بيام خونه... دلم گرفته. ببينم تو چرا منو نميبري بيرون بگردوني؟؟؟؟؟؟ هان؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چقدر فيلم ببينيم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ همش تا از راه ميرسي يه دونه از اون مجيك ساندويچات برام درست ميكني و منو ميشوني جلوي تلويزيون... همينه افسرده شدم ديگه... تو يه دفعه از يه چيزي كه خوشت مياد انقدر بهش گير ميدي كه ديگه ازش متنفر بشه آدم... خسته ام... چقدر چرت و پرت نوشتم... دلم ميخواد برم خريد... ولي همش منتظرم مامانمينا بيان ببينم چي برام خريدن. چقدر اينا خوش شانسن بابا!!!!!!!!!!!! باباي من توي همه سي تا بانك كشور حساب قرض الحسنه داره تا حالا ۵ تومنم نبرده... مامانم همش تو قرعه كشي شهروند و اينا شركت ميكنه يه كيلو عدس نبرده حالا اونجا ۵۰ دلار، ۵۰ دلار تو قرعه كشي فروشگاها برنده ميشن!!!!!!!! نگو شانسشون رو دلاره!!!!!!!!!! تا حالا يه ديس ۴۰ دلاري، يه كفش نايك ۵۰ دلاري، يه بلوز ۲۰ دلاري و يه چكمه ۴۰دلاري مفتي گيرشون اومده حالا مامانم داشت تعريف ميكرد برام كه اين ۵۰ دلاري كه تو اون فروشگاهه كه براي تو يه تيشرت ازش خريده بودن و به خاطر همون برنده شدن رو به اسم سيب گل بردن... بعد سيب گل گفته حالا كه شانس من بوده بايد براي منم با اين پول يه چيزي بخرين... بعد مامانم بهش گفته ببين ما سه نفريم!!!!!!! هر كدوممون ميتونيم يك سوم اين پولو براي خودمون خرج كنيم نه بيشتر!!!!!!!!! فهميدي كه!!!!!!!! سه نفرن!!!!!!!!!!!! حالا نگفتن بزار يه چيزي براي فينگيل بانوي بيچاره آمريكا نديده بخريم!!! نامردا!!

جلسه شون تموم شد من برم شايد دوباره بيام.

پیوست مادر شوهری:

اینا رو هم اینجا بنویسم شاید بعدا به دردم بخوره:

  1. داره برام یه ژاکت میبافه که برای اینکه من نفهمم بهم گفته بود برای دخترشه ولی دائما روی من اندازه اش میگرفت... انقدر که دیگه کلافه شده بودم... برای همین مجبور شد اعتراف کنه
  2. دیروز بهم گفت که بچه ها گفتن یه ماکارونی خیلی خوشمزه براشون درست کردی... دیگه کم کم باید بیایم پیشت کار آموزی
  3. صد بار برای اینکه اون روز بچه ها رو فرستاده خونمون ازم معذرت خواهی کرد
  4. دختراش در دو نوبت ظرفای یک هفته مونده ام رو شستن
  5. پسرشمممممممممممممممم کهههههههههههههههه گلهههههههههههههههههه سنبلههههههههه بلبلهههههههههه
+ نوشته شده در  2007/12/12ساعت 16:20  توسط فيگيلو  | 

فینگیل بانوی بی مسئولیت بی ایمان

اون ۸۰ صفحه ای که هفته پیش گفتم در جهت مهم شدنم باید بخونم رو هنوز نخوندم... امروز رئیسمون صدام کرد و گفت نمیخوای روش کار کنی خوب بگو... گفتم نه به خدا خوندمش ولی هنوز کامل نه...حالا یه پاراگراف بیشتر نخونده بودما...همون یه پاراگراف رو هم که در واقع مقدمه بود، های لایت کرده بودمو کلی به صورت جو زدگی شدید روی همه کلمه هاش فکر کرده بودم بعد یه دفعه گذاشتمش کنار. بهش گفتم میخواستم کامل بخونم بعد بیام. گفت اون که کار دو ساعته خوب میخوندیش دیگه. من هفته پیش بهت گفتم... گفتم آخه آقای فلانی کلی کار...یه دفعه پرید وسط حرفم گفت خوب شب تو خونه میخوندیش... الکی گفتم بله شبا تو خونه روش کار میکنم... حالا امشب تمومش میکنم فردا میام پیشتون.... حالا الان اومدم هرچی میخوام فایلشو باز کنم نمیشههمینه دیگه... پروژه ملی رو که نمیدن دست یه الف بچه بی مسئولیت... امروز که رفتم تو اتاق رئیسمون یه مرده هم اونجا بود سرش تو لپ تاپش بود... بعد حرفام که تموم شد اومدم پاشم یه دفعه سرشو اورد بالا یه نگاه سر تا پایی به من انداخت گفت فلان پروژه رو میخواین بدین دست ایشون؟؟؟ آشغال عوضی... خواستم برگردم بگم از توی پیرمرد عتیقه بیشتر حالیمه ولی میدونی چی گفتم؟؟؟ هیچی. نیشمو تا ته باز کردم و خندیدماونم همینجوری با یه ابرو بالا یه ابرو پایین داشت منو نگاه میکرد بعدم گفتم با اجازه و اومدم بیرون بعد اومدم از همونجا خودمو پرت کنم پایین که دیگه پشیمون شدم... ولی فردا شاید این کارو بکنم. آقااااااااااااااااااا از من به همه دنیا نصیحت آفیس ۲۰۰۷ نصب نکنین که مثل من تو گل گیر نکنین... امروز داشتم یه گزارش مینوشتم و دو تا فایل ورد باز گذاشته بودم از این یکی که میخواستم برم تو اون یکی باید ۵ دقیقه صبر میکردم... الانم که اینجا دستمو گذاشته تو پوست گردو و نمیتونم فایل رو اصلا باز کنم. یه نصیحت دیگه... اگه میخواین کارت تلفن بخرین از تل فور تل پرهیز کنین... مامان من دو تا ده تومنیشو قبل از رفتن برای من خریده بود... تا الان اندازه دو قرون صداشونو نشنیدم... تقریبا حدس میزنم چی میگن...همش سعی میکنم خودم حرف بزنم...

یه خبر خوب::::: مسجهای سیم کارت قبلیم پاک نشده فقط غیر فعاله

آها راستی یه موضوع جالب... چند روز پیش یکی از فامیلای دوستم مرد... یه مرد سی ساله که تازه فوق لیسانسشو گرفته بود و دو تا بچه داشت یکی هفت ساله یکی سه ساله...دوستم رفته بود تشییع جنازه اش... بعد تعریف میکرد که زنش اصلا گریه نمیکردهکاملا به خودش مسلط بوده نه که شوکه شده باشه ها!!!! نه فکر میکرده گریه نداره!!!!!!! کلی هم دوستش داشته هااااااا ولی انقدر مومن بوده که فکر میکرده شوهرش رفته بهشت نباید براش گریه کرد... بعد هرکی گریه میکرده میگفته برای امام حسین گریه کنین ثوابش بره برای شوهر من!!! شوهرم احتیاجی به گریه نداره!!!!مامان دوستم دو سه روز خونشون بود و کمک میکرد میگفت من ندیدم اصلا گریه کنهمن نمیدونم دلم باید برای اون بسوزه که انقدر احمقانه ایمان داره که احساساتشو کشته یا دلم برای خودم بسوزه که ایمان ندارم... داشتم برای سیب گل تعریف میکردم میگفت من باورم نمیشه!!! لابد هر روز مرگ شوهرشو آرزو میکرده که حالا گریه نمیکنه... بعد پیش خودم فکر کردم که حضرت ابراهیم هم بچه شو میخواسته قربانی کنه(اگه مقایسه اینا درست باشه) البته من حضرت ابراهیم رو هم تایید نمیکنم... اصلا یعنی چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من نمیفهمم این آدمارو؟؟؟؟حالا که این زنه این کارو کرده همه هم شروع کردن داستان درست کردن واسش که امامزاده اش بکنن... میگن هر ماه حقوقشو کامل میده به بچه های یتیم!!!! یعنی چک سفید داده دست یه نفر که از حقوقش به بچه های یتیم کمک کنه... خودش اصلا نمیره بانک حقوقشو بگیره... نظر شماها درباره این خانم چیه؟؟؟دوست داشتین ایمانتون مثل اون قوی بود یا فکر میکنین مشکل روحی روانی داره؟؟؟؟

+ نوشته شده در  2007/12/9ساعت 18:47  توسط فيگيلو  | 

مطالبی که چهارشنبه یاد گرفتم

گدار گفته : واقعیت فیلمی است که بد ساخته شده!

سینما حاصل کشف هنرمندان نیست بلکه حاصل جمع آوری یک رشته تحقیقات تکنسین هاست که ریشه در ذهن کنجکاو بشر داره.

داوینچی از موجودات جذاب تاریخه... به فیزیولوژی خیلی علاقه داشته. وقتی میخواسته ساختمان چشم انسان رو بررسی کنه یه اتاق تاریک میسازه و یک روزنه در یکی از دیوارها ایجاد میکنه و از اونجا نور به داخل میده و یک جسمی میزاره و پشتش یه عدسی و میبینه که تصویر جسم به صورت برعکس روی دیوار میفته... با اینکه آخرش از آزمایشش هیچ نتیجه درست و حسابی نمیگیره ولی پایه کشف دو پدیده عکاسی و سینما رو بدون اینکه بدونه میزاره.

انقلاب کبیر فرانسه در قرن هیجده تاثیر عمیقی روی دنیا گذاشت در واقع باعث شد که طبقه متوسط آگاه بشن... آگاهی که ماندگار بود... این آگاهی باعث اعتراضاتی میشد.. مثلا سبک رمانتیسیسم در اعتراض به استقرار کلاسیسیسم ایجاد شد...با اینکه دانششون رو از بزرگان کلاسیسیم گرفته بودند ولی سبک جدیدی ایجاد کردند مثلا بتهون خودش شاگرد هندل بوده....

یک پدیده فیزیولوژیک خیلی مهمی که وجود داره پدیده تداوم دیده یعنی اینکه ما هر تصویری رو برای یه مدت زمانی در چشممون نگه میداریم. برای همینه که پلک زدنمونو نمیفهمیم. چون چشم اگه روش آب نباشه و خشک بشه کور میشیم. پلک باید دائما سطح چشم رو شستشو بده و خیس نگه داره. ولی چون با تداوم تصویر یا تداوم دید داریم متوجه اون لحظه تاریکی نمیشیم. پایه سینما در 1825 بر اساس این موضوع گذاشته شد. در واقع از سال 1820 داشت روی این موضوع فکر و تحقیق میشد ولی اولین بار به صورت تئوریک در سال 1825 مطرح شد.

اولین وسیله تصویری که حاصل از پدیده تداوم دید بود توماتوروپ بود. این وسیله رو ژوزف پلاتو ساخت. یک وسیله گرد بود که توش کلی تصویر بود وقتی اینو میگردوند احساس میکردیم که مثلا اسب نقاشی در حال یورتمه رفتنه. من خودم این اسباب بازی رو بچه که بودم از کانون پرورش فکری برام خریده بودن. شما هیچ کدوتون دیدین اینو؟؟؟

بریم سراغ عکاسی: در سال 1818 یک فرانسوی دوباره میره سراغ اتاق تاریک داوینچی و به جای یک عدسی که داوینچی گذاشته بود دو تا عدسی میزاره و تصویر رو مستقیم میکنه. بعد فکر میکنه که چه جوری میشه این تصویر رو ثبت کرد. اون زمان در علم شیمی نیترات نقره درست کرده بودن. بنابراین دیوار رو به رو رو اندود نیترات نقره میکنه و 15!!!!!! دقیقه طول میکشه تا تصویر ثبت بشه. اون زمون ها بعضی از پولدار ها 15!!!!! دقیقه میشستن روی صندلی تا عکس بگیرن. دو سال!!! طول میکشه تا اون فرانسوی که اسمش و یادم رفت بنویسم میفهمه که چه مقدار نیترات نقره بزنه رو دیوار تا این زمان رو به 3!!! دقیقه کاهش بده و بعد 70!!!!!!!!!!!!!!!!!!! سال طول میکشه که دیافراگم اختراع بشه و شاتر و زمان به یک ثانیه میرسه و بعد دوربین به زندگی مردم میاد و تمام اروپا رو فرا میگیره.

یه فردی به نام مای بریج بوده که یه دکون عکاسی داشته در اروپا و مرتکب یک قتل میشه. میگن که فاسق زنشو میکشه و بعد فرار میکنه به آمریکا!!! و اونجا عکاسی راه میندازه. شخصی دیگری بوده که روی حرکت اسبها تحقیق میکرده و میخواسته ببینه اسبها چه جوری یورتمه میرن و اگه واقعا 4 تا پاشون همزمان از روی زمین برداشته میشه چه جوری نمیفتن و مای بریج بهش میگه که میتونه از اسبها عکس بگیره... برای همین دوازده تا دوربین روی زمین پشت هم میکاره و شاترها رو به هم وصل میکنه و یک اسب رو از جلوی دوربین ها در حال یورتمه رد میکنه و عکس میگیره. بعد از کلی آزمایش میفهمه که اگه 16 تا دوربین بزاره تصویر متحرک میشه ( همون تداوم دید که 16 تصویر برای متحرک دیدن در ثانیه کافیه)

ژول مره در سال 1882 بعد از ده سال که مای بریج این کار رو کرده بوده این تجربه رو میبینه و این سال زمانی بوده که دیگه دیوار نیترات نقره تبدیل به کاغذ شده بوده. ژول مره میخواسته به جای اینکه 16 دوربین بزاره با یک وسیله این کار رو انجام بده. بنابراین از اسلحه اتوماتیک که اون سالها اختراع شده بوده استفاده میکنه و به جای گلوله یک حلقه کاغذ عکاسی میزاره و به سمت سوژه شلیک میکنه...

ادیسون که بنا به گفته استادمون خیلی ادم پدرسوخته ای بوده یک کارخونه داشته اون زمون که کلی از این تجربه ها رو اونجا انجام داده بوده توی کارخونه اش صدا رو روی یک حلقه هایی ضبط میکرده ولی این ایده رو داشته که تصویر رو هم همزمان روی همین حلقه ها ضبط کنه که به نتیجه نمیرسه... همه ایده هایی هم که داشته به خاطر پول در اوردن بوده... خلاصه یه شخصی توی کارخونه اش کار میکرده به اسم دیکسون که اون میگه اصلا صدا رو بیخیال بزار ببینیم میتونیم فقط تصویر رو ضبط کنیم یا نه! یه تی کش هم اونجا بوده به اسم فرد ات که عطسه های خیلی بامزه ای داشته. دیکسون وسیله ای اختراع میکنه برای ضبط فیلم و اولین بار از عطسه این فرد ات فیلم میگیره... (جلسه دیگه فیلمشو بهمون نشون میده) ادیسون وقتی اینو میبینه خیلی شگفت زده میشه و میره اختراع رو ثبت میکنه ولی از اونجایی که خیلی خسیس بوده ثبت جهانی نمیکنه فقط در آمریکا ثبت میکنه وگرنه الان سینما هم به اسم ادیسون پدرسوخته بود. بنابراین اروپایی ها خیلی زود این اختراع رو میدزدن.

برادران لومیر که باباشون مهندس بوده و توی زیر زمین یه عکاسی راه انداخته بوده روی دستگاه ادیسون کار میکنن و اون رو کوچیک میکنن و پروژکتور رو اختراع میکنن. کلمه سینما مال لومیرهاست. از کلمه کینه که یونانی هست و به معنی حرکت هست اومده. البته اولش میگفتن سینما توگراف. سال 1894 اولین فیلم ساخته میشه و در 28 دسامبر 1825 لومیرها به طور رسمی اعلام میکنن که ما سینما داریم.

+ نوشته شده در  2007/12/6ساعت 13:5  توسط فيگيلو  | 

پنه مرغ و قارچ برای چهار نفر

30 گرم کره و یک قاشق سوپخوری روغن زیتون در ماهیتابه بریزین و بزارین داغ بشن، بعد توش یه پیاز متوسط و یک حبه سیری که قبلا خورد کردید رو سرخ کنید. وقتی طلایی شد 4 تا فیله مرغ رو که به صورت خلالی خورد کردید رو بهش اضافه کنید. نکته: فیله مرغ رو به صورت عمودی خلال کنید یعنی اینکه ای بابا نمیدونم چه جوری بگم یعنی یه جوری باشه که رشته های مرغ در جهت درازای خلال باشن که نرم تر بشه... حالا اگه نفهمیدین چی گفتم زیاد مهم هم نیست از یه آشپز به خانه برمیگردیم یاد گرفته بودم... بعد ده دقیقه این خلالهای فیله رو توی پیاز داغتون با حرارت متوسط تفت بدین. البته من درشو گذاشتم که خودش بپزه و توی اون فرصت یک بسته قارچ کوچیکمو به صورت مقطعی خورد کردم. بعد از ده پانزده دقیقه که فیله پخت قارچ رو بهش اضافه کنید و سه چهار دقیقه تفتش بدین. حالا یک گوجه فرنگی متوسط رو که پوستشو گرفتین رو ریز خورد کنید و توش بریزید و یک قاشق سوپخوری رب گوجه فرنگی و یک قاشق غذا خوری سرکه سفید توش بریزین و حسابی مخلوطش کنید... در این مرحله بوی سرکه بدجوری میره تو دماغتون و فکر میکنید که غذاتون خراب شد ولی خراب نشده. زیرشو بدین بالا تا مواد به جوش بیان بعد دوباره بدین پایین. حالا یه بسته خامه 200 گرمی از این سفتا خالی کنین توش و نمک و فلفل هم بریزین. دوباره زیرشو بالا بدین تا بجوشه و بعد بدین پایین تا سستون غلیظ شه. خامه اگه خواستین بیشترم بزنین چیزی نمیشه... از اون طرف یه قابلمه بزرگ توش 5 لیتر آب با کمی نمک و روغن مایع بریزین و بزارین آبش جوش بیاد... بعد یک بسته 500 گرمی پنه ( از این ماکارونی هاست که مثل یه لوله است که دو طرفش کج بریده شده باشه... تک ماکارون داره... پشتشم نوشته پنه ریگاته) رو بریزین توش و درشو بردارین تا ماکارونی بعد از 15 دقیقه نرم بشه.( من یادم رفت درشو بردارم یعنی شک کردم بعد آبش کف کرد اومد بالا ریخت روی گازم) حالا ماکارونی رو آبکش کنین و آب روش نریزین. یه راست بریزین تو ظرفتون و سس هم روش و دو سه قاشق سوپخوری پنیر پارمزان قاطیش کنین و سپس از طمع خوب غذا دچار جنون بشین... این غذا گرون در نمیاد تازه با اینکه فیله مرغ داره که کلیویی 5، 6 تومنه ولی کلا برای چهار نفر ۵ تومن فوقش درمیاد تازه اگه از بقالای ما خرید کنین. ولی همین غذا رو توی رستوران پستو برای چهار نفر میتونین با حدود 40 هزار تومن نوش جان کنین که در واقع حدود 30 تومن پول میز و صندلیشو دادین که البته اگه مجرد هستین مانعی نداره می ارزه ولی اگه متاهلین مثل من این غذا رو توی خونه درست کنین و با همسر عزیز تر از جانتون میل کنین و اون 30 تومنو بعدا برین نایب وزرا کباب بخورین و چند ساعتی رو در بهشت به سر ببرین. اینم از درس آشپزی و اقتصادی امروز... در جلسه بعد سینما تدریس خواهد شد...

+ نوشته شده در  2007/12/6ساعت 12:20  توسط فيگيلو  | 

فينگيل بانو در نقش خانم خانه

یاسمنگولا رفته مرخصی... برای همین دیگه صبحها کسی برام صبحونه نگه نمیداره... دیروز دو تا از اون صدتا شکلات مارسی که تو یخچال کود کردی(!) رو اوردم برای این دو روز صبحونه ام ولی دو تاشو یه دفعه خوردم... نمیدونم چرا نمیتونم صبحها زود بیدار شم. اصلا قبل از ساعت ۹ انگار گناه داره بیام سرکار... یاسمنگولا نه که باباش رئیسه، همش فكر ميكنه همه كار و زندگي شونو گذاشتن زمين اينو نگاه كنن... از وقتي اومديم اين ساختمون راس ساعت ۸ اينجاست. براي منم خوب شده... برام صبحونه نگه ميداره و اگه كسي كاري باهام داشته باشه زنگ ميزنه بيدارم ميكنه... ولي حالا كه دوماه بيشتر تا كنكور نمونده همش مرخصي ميگيره...

ديشب كه تو خوابت برد من تا يك ساعت بعدش داشتم مجله ميخوندم... چشام داشت از زور خواب ميسوختا ولي نميتونستم دل از يك مقاله چرند بكنم... تو هيچ وقت به خواب رفتن منو ديدي؟؟؟ هميشه زودتر از من خوابت ميبره. فقط صبحها كه من خوابم منو ميبيني ولي هيچ وقت لحظه به خواب رفتنمو نديدي به نظرم... ميدوني تو چجوري خوابت ميره؟؟؟يه دفعه يه لرزش خفيف تنتو ميلرزونه... آدم دقيقا حس ميكنه كه روحت از تنت جدا شد (زبونم لال بشه) انگار يكم با روحت مياي بالا بعد يه دفعه اون ولت ميكنه دوباره ميخوري زمين... بعدم كه ديگه مشخخخخخخخخخخخخصه... بلهههههههه خرخرت ميره هوا... بعد من يواش نازت ميكنم و خرخرت قطع ميشه،‌ دوباره چند دقيقه بعد خرخرت رو از سر ميگيري و من دوباره نازت ميكنم... يه شبم كه من بيشتر از تو خوابم بياد انقدر سر به سرم ميزاري و قلقلكم ميدي كه آخرش من خواب از سرم ميپره و تو خسته ميشي و زودتر ميخوابي

ببين يه دختره هست اينجا خيلي سليطه است... انقدر از دستش ميخنديم... منشي باباي ياسمنگولاست... يه بار تعريف ميكرد كه تازه ماشين خريده بوده با برادرش و مامانش رفته بوده بيرون... بعد مياد يه جا پارك كنه ميزنه به ديوار خونهه... دختر صابخونه سرشو از پنجره مياره بيرون شروع ميكنه فحش دادن و اينا كه تو كه رانندگي بلد نيستي و اين حرفا اينم خيلي خونسرد برميگرده به دختره ميگه ببين ديگه سرتو بكن تو هم داداشم قشنگ ديدت هم مامانم، الان صحبت ميكنم اگه پسنديده بودت ميايم خواستگاري خونه رو هم كه بلديم دختره آتيش ميگيره شروع ميكنه فحشاي بدتر دادن  بعد امروز يكي از بچه ها داشت بهش ميگفت بگو داداشت بياد منو بگيره (البته بعدش فهميدم داشته شوخي ميكرده  همه داداشاش زن دارن به غير از يه دونه كه الان راهنماييه ) اينم داشت تعريف ميكرد كه زن داداشاي من ميدونن كه بايد هواي منو داشته باشن وگرنه پدرشونو در ميارم. برام همش كادو ميخرن و ميوه برام پوست ميكنن و همش منو دعوت ميكنن ميگن چي دوست داري برات درست كنيم و اين حرفا... منم با چشاي گشاد داشتم نگاش ميكردم و خدا رو شكر ميكردم كه من خواهر شوهر ندارم بعد يه دفعه يادم افتاد دو تا دارم همچين داشت راجع به خواهر شوهر حرف ميزد آدم ياد گودزيلا ميفتاد

ببين ميگم يه كلاس زن گرداني بزار به خدا مردم ازت ياد بگيرن... از يه طرف رو در يخچال براي من مينويسي "جون من ظرفها رو نشور عسلي" و منو پر از احساس رضايت از زندگي مشترك ميكني، از يه طرف خودتم ظرفا رو نميشوري خيلي زرنگي به خدا... آخرشم مجبور ميشم خودم دست به كارشم، مگه چندتا قاشق چنگالو ماهيتابه داريم؟؟؟؟ ميام غذا درست كنم ميبينم مجبورم يه قابلمه و يه ماهيتابه و دو تا قاشق و دو تا چنگال و دو تا ليوان و دو تا بشقابو يه كفگيرو بشورم خوب بقيه رم ميشورم ديگه... ميگما ما جدا باورمون شده كه زندگي مجردي داريم ميكنيم ظرف كه نميشوريم تا مجبور شيم... آشغالارو نميزاريم دم در تا از بوي گند خفه شيم...لباسارو دونه دونه از روي بند برميداريم كه استفاده كنيم... واقعا كه!!!! تقصيره منه ديگه... از امروز ديگه سيستم غر زدن شروع ميشه!!!! بييييييييييييييييييييييييييييييي خيييييييييييييييييييييييييال باااااااااااااااااباااااااااااااااااااااااااااا بزاااااااااااااااار حالمونو بكنيييييييييييييييييييييييم جان؟؟؟؟كي بود؟؟؟؟

يه مقدار هم ميخوام راجع به مغازه هاي محل بنويسم و دينمو بهشون ادا كنم  واقعاااااااااااا چه معني داره كه سه تا گوجه فرنگي رو به من فروختن ۶۰۰ تومن؟؟؟ آخه مگه من شاخ دارم؟؟ حالا اگه تا حالا خريد نرفتم گناه كردم؟؟؟ اون روز رفتم ۱۰ تا كوچه پايينتر از يه دكه شهرداري نييييييييييم كيلو گوجه خريدم با دو تا انار رو هم ديگه شد ۵۰۰ تومن!!! بعد ديروز باز براي اون غذا ايتالياييه كه ميخوام بعد از اين پست دستورشو بنويسم يه دونه گوجه لازم داشتم... مجبور شدم دوباره برم از همون مغازه دزده بخرم... بهش ميگم چرا گوجه هاتون انقدر گرونه ميگه آخه گلخونه ايه... گفتم آها گلخونه اي يعني توش سفيده ديگه نه؟؟؟؟ عوضي!!!! دو تا گوجه غير گلخونه اي برداشتم با دو تا سيب سبز شد هزار تومن!!!! ميگم سيبا كيلويي چنده ميگه ۲۴۰۰ تومن!!!! ميگم چه گرونه ميگه چند وقت ديگه ميشه شش تومن الان تازه اولشه!!!! بللللللللللههههههه!!! منم الكي ميرم وايميسم زل ميزنم به ترازوش كه مثلا دارم مي پامت حواست باشه!!! حالا سه تا عدد داره رو ترازو نميدونم كدوم وزنه كدوم قيمت انقدرم سريع ميزاره و برميداره كه نميدوني!!! منم الكي اخمامو ميكنم تو هم و زل ميزنم به ترازو بعد سرمو ميارم بالا ميگم چقدر شد؟؟؟ حالا اين كه ميوه فروشه و رو جنساش قيمت نزدن اون سوپري دزدو بگو كه يه جعبه خرماي ۱۵۰۰ تومني رو به من داده ۲۵۰۰!!!! تنها جنسي بود كه روش قيمت نداشت!!!! منم كه ناشي!!! بعد كه تو رفتي بهش ميگي اين خرما رو چند حساب كردين ميگه ۲۲۰۰!!! پدرسگ!!! يعني ۳۰۰ تومن به خاطر شاخاي من بهم گرونتر داده بعد ديده تو شاخ نداري گفته ۲۲۰۰!!!! هي پيش خودم ميگفتم اينا چقدر بهم احترام ميزارنا!!! از در مغازه ميرفتم تو همه تعظيم ميكردن. پسره ليست خريدمو از دستم ميقاپيد ميگفت شما اينجا وايسين من الان همه رو براتون ميارم... بعد من وايميسادم همه با لبخند بهم نگاه ميكردن...نگو تو دلشون داشتن واسه شاخاي من ضعف ميكردن... اون يكي سوپره هم كه بدتر رفتم دو تا چيپس سوپر خريدم با هزار تا خريد ديگه... پول دوتاشم دادم بعد يكيشو گذاشته تو كيسه ام!!! اينا ديگه كين به خدا!!! كاش باباي منم بقال بود!!! الان يه خونه ويلايي خوشگل چهار پنج ميليون دلاري تو كاليفرنيا خريده بود انقدر غصه نميخورد كه چرا ميلياردر نيست!!! والله!!!

برم ديگه به كارم برسم... يه مقاله راجع به تاريخ سينما هم ميخوام بخونم به عنوان مشق كلاسم  ببين تو رو خدا زندگي مشتركمون شروع شده بعد به جاي عاشقانه هاي قبلي كه برات مينوشتم همش از قيمت گوجه خيار بايد بنويسم... همينه ميگن اگه عاشق همديگه اين با هم ازدواج نكنين ديگه!!!!

نظرخواهی: این عکس جدیده گوشه وبلاگ قشنگتره یا قبلی؟؟؟

کمک طلبی: آیا راهی برای کشتن یا فراری دادن مارمولک وجود دارد؟؟؟ یکی از دستشویی هامون به دلیل وجود یک فروند مارمولک چندی است که تعطیل شده...

+ نوشته شده در  2007/12/5ساعت 11:39  توسط فيگيلو  | 

فينگيل بانو مهم ميشود

خیلی کارم کم بود، يه پروژه ملي!!!! هم سپردن بهم خدا ميدونه در چند سال آينده چندين ميليون نفر روزانه فحشم ميدن  البته يه فرصتي بهم دادن كه اگه نميتونم انجامش بدم صادقانه اعتراف كنم ... تا حالا من به نظرت آدم صادقي اومدم؟؟؟ يا بيشتر فرصت طلب و پول دوست؟؟؟ به هر حال هر چقدرم صادق نباشم جونمو دوست دارم... چون از اين تريپاست كه اگه اشتباهي تو كار باشه سرم ميره بالاي دار....فعلا كه "دعوت به ارائه پيشنهادش" ۸۰ صفحه است كه بايد بخونم ببينم نمنه؟؟ ميبيني تو رو خدا خودمم كه ميخوام رو تزم كار كنم نميزارن....
+ نوشته شده در  2007/12/3ساعت 17:21  توسط فيگيلو  | 

این یک نامه نیست

عرضم به حضور انورتون کهههههههههههههههههههههههههههههههههه

 

 

گوشی ما پیدا شد

حالا بگين كجا بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

گل باقالي خان خنگ ما شب كنسرت از تو كيف ما اينو دراورده و گذاشته بالاي يه رديف كتاب تو كتابخونه. بعد ديشب كه داشتن ولو ميشدن رو تخت بين زمين و آسمون كه بودن اين ببعي كه از گوشي ما آويزونه رو اون وسط ملاقات ميكنن. بعد كه مييفتن رو تخت مغزشون تكون ميخوره و تازه ميفهمن كه ببعي زغالي ما رو ديدن و بعد استدلال ميكنن كه ببعي زغالي به گوشي زغالي وصل بوده و به اين ترتيب بود كه من هم كليه مسج هاي سيو شده روي سيم كارتمو از دست دادم هفت هزار تومن هم رفت تو پاچمهوس گوشي جديد هم افتاد به تنبونم

ولي به جاش متوجه شدم كه ازدواج با يك فروند گل باقالي گيج گاهي هزينه هايي داره كه بايد پرداخت بشه(گل باقالی----><----- فينگيل بانو )

 

آب معدني جان كنسرت مشكاتيان نرفته بوديم... كنسرت گروه فاخته بود  هموني كه باعث شد من و گل باقالي جورمون جور بشه...

موني جون الهي بميرم برات كه بايد بري نذرتو ادا كني  البته من از حقم ميگذرم. من بگذرم كافيه؟؟؟ يا خدا هم بايد بگذره؟؟؟ حالا چي نذر كرده بودي؟؟؟ خوردنيه؟؟؟ يا خرج كردني

+ نوشته شده در  2007/12/3ساعت 11:48  توسط فيگيلو  | 

فينگيل بانوي حراف

جوجو سرم خیلی شلوغه... دارم داغون میشم. رئيس كثافتمون شنبه هزار تا كار ريخته سرم. فردا هم بايد برم جلوي ۵۰ نفر وايسم يه نرم‌افزارو بهشون ياد بدم اينام همشون آخر ادعان... من چه جوري برم وايسم اونجا صدامم نلرزه حالا امروز نشستم يه راهنماي كاربري نوشتم كه اول جلسه بزارم جلوشون كه ديگه ازم سوال نكنن، پيش خودشون فكر كنن حتما اين تو نوشته  الان رئیس کلمونم اتاق بغلی منه داره حال این دختر رو میگيره، من عصبي شدم. اصلا تو خيابونم يكي سر يكي ديگه داد ميزنه من تنم ميلرزه... به نظرت چه مشكل روحي دارم؟؟؟ واي اين دختره كه الان رئيسمون داره سرش داد ميزنه، اون روز اومده به من ميگه خوبي؟؟؟ ميگم آره مرسي... ميگه چه خبر؟ ميگم هيچي سلامتي... ميگه مطمئني خوبي؟؟ ميگم آره چطور مگه؟؟؟ميگه ببين من فضول نيستما ولي صبح كه داشتي به ياسمنگولا ميگفتي گوشيت گم شده شنيدم  منتظر بود من چس ناله كنم تيرش به خطا خورد!!!(يا همون رفت) آخه خودش دائم در حال غر زدنه، انقدر غر ميزنه كه هميشه بدترين اتفاقا براش ميفته... مثلا بدون دليل اسمش از ليست پاداشا جا ميمونه يا يه روز كه عجله داره بره خونه هزار تا كار ميريزن سرش تا ۹ شب نگهش ميدارن به زور. از اينام هست كه زود فشارش ميفته ميره بيمارستان...

جوجو من هنوز دارم به اين فكر ميكنم كه اگه ۹۹ تا مرد و يك زن توي يه جزيره متروك باشن آخر يك سال يه بچه داريم ولي اگه ۹۹ تا زن و يك مرد باشن حدود ۹۹ تا بچه داريم. ولي اين يه جور فكر خوشبينانه است چون توي اون جزيره كه ۹۹ تا مرد بودن احتمالا زدن همديگرو جر وا جر كردن سر زنه و الان حدود ۲۰و۳۰ تا مرد بيشتر نمونده تازه فوقش و توي اون يكي جزيره كه ۹۹ تا زن بودن و يك مرد، احتمالا مرده خيلي زود كشته ميشه...

ياد يه چيز بي ربط افتادم... اينو بخون... 

"در جزيره اي قبيله اي وحشي زندگي مي كردند كه دو خدا، خداي راستي و خداي دروغ داشتند. آنها هر كس را كه به جزيره مي آمد قرباني مي كردند، به اين ترتيب كه از وي سوالي ميپرسيدند، اگر راست ميگفت او را قرباني خداي راستيو اگر دروغ مي گفت، او را قرباني خداي دروغ مي كردندروزي شخصي وارد جزيره شد. او را گرفتند و از او پرسيدند”سرنوشت تو چه خواهد بود آن شخص جواب داد: شما من را قرباني خداي دروغ خواهيد كرد.“ با اين جواب وحشي ها مستاصل شدند زيرا خواه راست گفته باشد و خواه دروغ بايد هم قرباني خداي راستي شود و هم قرباني خداي دروغ"

صبح رفتم سيم كارتمو سوزوندم ولي هنوز به طرز رقت آوري فكر ميكنم كه گوشيم پيدا ميشه... ولي با اين حال چون خيلي اصرار كردي كه يه گوشي ديگه مييييييخواي برام بخري  با اين كه كلي كار داشتم ولي ديگه نميخواستم روتو زمين بندازم و كلي گشتم و آخرش دیدم جیگر تر ازاین پيدا نميكنم. البته هنوز دارم تحقيق ميكنمااا نري امشب بخريش يه دفعه. خلاصه كه اينجوري...

امشبو بگوووووووو بالاخره غذاهايي كه آخر هفته از خونه اين و اون جمع كرده بوديم ته كشيد و من بايد آستينامو مجددا بالا بزنم و يه خاكي تو سر ماكاروني بكنم...خوبه؟؟؟ با اون پيازاي خوشگلي كه خريدم  مثل عروسك ميمونن... اصلا دلم نمياد خوردشون كنم يك حالي كرده بودم كه ميدونم چه پيازي خوبه. يعني ميدونستم كه نبايد از اون ساقه سبزا ازش زده باشه بيرون... آخه من هر دفعه كه ميرم ميوه بخرم آشغال تريناشو انتخاب ميكنم.... يارو پول سوا كردنو ازم ميگيره ولي ميوه لهاشم آب ميكنه. خيليه هااااااااااا..... تا كيسه رو ميده بهم ميخوام بگم آقا خودت از قصد همه ميوه هاي بدتو برام بزاري به نفعمه به خدا.... ديروز كه سه تا خوشه انگورم برداشتم خيلي تر و تميز بودن ولي اون گوجه ها رو يادته چقد ماماني بودن... سه تاشو خريده بودم ۶۰۰ تومن  ولي به جاش ماه بودن... ميشد يه ساعت نشست نگاهشون كرد و لذت برد... بعد كه اومدم باهاش سالاد شيرازي درست كنم ديدم توش كاملا سفيده ريدم به سر هر چي كلاه برداره... چه حالي كرده بودم با گوجه فرنگيام...

واي باز من افتادم به حرف زدن... يكي بياد جلوييييييييييي منوووووووووووو بگيرهههههههههه..... وسااااااااااااائلموووووووووووووو جمعععععععععععع كنهههههههههههههههه منوووووووووووووو ببررررررررررررررره خوننننننننننننننننننننننه

+ نوشته شده در  2007/12/2ساعت 18:9  توسط فيگيلو  | 

مطالبي كه چهارشنبه ياد گرفتم

سینما یا همان هنر هفتم از همه هنر های دیگر وام گرفته است.

سینما ترکیب سه عنصر علم، تكنولوژي و هنر است.

در سال ۴۰۰۰ فيلم در دنيا توليد ميشود كه حدود ده تاي آنها شامل وجه هنري سينما ميشوند.

هنر صنعتي است كه شامل خلاقيت باشد.

زبان سينما زبان مردم عامه است. برعكس ساير هنرها كه تا زبان آنها را بلد نباشيم چيزي نميفهميم.

مبدعان سينما برادران لومير نبودند. قبل از آنها يك دانشمند كه روي حركت پرندگان كار ميكرده فيلم عكاسي رو سر تفنگ گذاشته بوده و به سمت پرندگان شليك ميكرده و در واقع حركت آنها را ثبت كرده است. براي همين تا همين الان هم به فيلمبرداري شوتينگ ميگويند. برادران لومير اولين فيلم مستند رو درست كردند ولي سينما فيلمي است كه قصه داشته باشد كه اولين فيلمي كه داراي تخيل بود را مليس ساخته.

جالب: اديسون مخترع نبوده بلكه يك تاجر بوده. الكتريسيته را هم اختراع نكرده بلكه حق اختراعش رو خريده. بعد از اختراع سينما هم يك روز همه كساني كه در اين زمينه چيزي ثبت كرده بودند رو از جمله آقاي كداك در يك اتاق جمع ميكنه و به زور حق همه اختراعات رو از همه ميخره و انحصارا به عهده ميگيره.

همه هنرها ريشه در سالهاي اول خلقت دارند به غير از سينما. اولين شعر رو حضرت آدم از غم مرگ فرزندش گفته... اولين موسيقي صداي باد در ميان شاخه هاي درختان بوده...

سينما(هاليوود) دومين قدرت اقتصادي آمريكا بعد از اسلحه است.

تلویزیون همه جوامع رو به سمت یکریختی پیش میبره برای همینه که هرچی که میگذره تعداد آدمهای خاص کمتر میشه.

مجله های زرد و برنامه های تلویزیون میتونند این کمک رو به ما بکنند که وقتی یک مورد غیر متعارف میبینیم بتونیم سریع تشخیصش بدیم مثل محسن نامجو

+ نوشته شده در  2007/12/1ساعت 11:24  توسط فيگيلو  | 

فينگيل بانو خاطراتش را گم ميكند

جوجو گوشیم گم شده پنجشنبه كه رفتيم كنسرت و تو بهم گفتي گوشيتو سايلنت نكن خاموشش كن، از تو كيفم دراوردم و خاموشش كردم ولي احتمالا بعدش زيپ كيفمو نبستم  برگشتنه هم يه زنه وايساده بود وسط پياده رو داشت هر هر ميخنديد منم لجم گرفت بهش تنه زدم فكر كنم همون موقع گوشيم پريده بيرون از تو كيفم. جمعه هم كه فكر كردم موبايلمو جا گذاشتم درواقع نبايد فكر ميكردم چون همون كيف ديشبي دستم بود. ديشبم كه بهت گفتم صبح بيدار شدي موبايلمو پيدا كن و برام كوكش كن كه فردا بيدار شم ولي صبح كه پاشدم ديدم كوكش نكردي فكر كردم يادت رفته شماره مو گرفتم ديدم ميگه خاموشه كه يه دفعه صحنه خاموش كردنش توي سالن كنسرت اومد تو ذهنم و فهميدم كه گم شده. همه كيفامو ريختم بيرون و همه خونه رو گشتم بعد فكر كردم شايد افتاده تو ماشين بابام و مطمئن بودم كه افتاده اونجا.... ولي وقتي اومدم پايين و همه جاي ماشينو گشتمو پيداش نكردم خيلي دلم گرفت. صبحم زنگ زدم تالار وحدت گفت ما پيداش نكرديم. دلم براي گوشيم نميسوزه براي همه مسجايي ميسوزه كه تو اين سه سالي كه اين گوشي رو دارم با خون دل نگهشون داشتم.مسجي كه تو روز خواستگاري در جواب كجايي من، برام زده بودي "دم در" و هزار خاطره ديگه. حالا امروز نميخوام سيم كارتمو بسوزونم، همش فكر ميكنم يه جايي تو خونه است و پيداش ميكنم. كاش ميتونستم بهت زنگ بزنم....
+ نوشته شده در  2007/12/1ساعت 10:56  توسط فيگيلو  | 

قسمتي از اس من اس های مبادله شده بین من و تو در روز ششم آذر ماه 86

تو(۱۶:۰۷): خر

من(۱۶:۰۸) : خر خر دوست

تو(۱۶:۰۸):خر چاق

من(۱۶:۰۹): خر دماغو

تو(۱۶:۱۹):خر خر

 

تو (۱۶:۳۷): خیلی خری اه، اعصابمو خورد كردي

من(۱۶:۳۷): اعصابت خركيه ديگه، اه اه عجب خر خري هستي

 

توجه: خر در فرهنگ لغتي ما كلمه اي سرشار از محبت است خيلي خريم نه؟؟؟

+ نوشته شده در  2007/11/27ساعت 16:49  توسط فيگيلو  | 

فينگيل بانو از بيسوادي خويش رنج ميكشد

وااااااااااای انقدر خوشحالم که فردا میخوای منم با خودت ببری کلاس که نمیدونی. اندازه هیجان سی و یک شهریور یه بچه اول دبستانی. بیشتر خوشحالم که خودت کلی اصرار کردی که بیام. آخه میدونی من خیلی بیخیالم. شخصیت ندارم... نه که بی شخصیت باشما ولی در مقابل موضوعات مختلف هنوز تکلیفمو روشن نکردم... حافظه مم که ضعیفه ( اه قول داده بودم دیگه این حرفو نزنم و هی به خودم تلقین نکنم... ولی خوب چی کار کنم... از تمام ۱۹ سال تحصیلم اندازه ۱۹ صفحه هم یادم نیست... بعضی وقتا فکر میکنم رعد و برق چه جوری میزنه یا اینکه جنگ جهانی دوم بین چه کسایی بود... فکر کن!!!!!) هیچی یادم نمیمونه. حتی اگه بخونم هم فایده نداره... یادته اون دفعه تو شهر کتاب جوگیر شدم یه کتاب تاریخ کامل ایرانو خریدم؟؟؟ همونی که چند وقت پیش خاکشو پاک کردی برای تولد پسر خالت تقدیمش کردی.... بعد حالا من بیسواد اومدم زن توی روشنفکر نما  (شوخی کردم بی جنبه)شدم... به خدا انقدر دوست دارم وقتی باهم دیگه فیلم میبینیم بتونم راجع به کارگردانی و فیلمبرداریش نظر بدم با حتی راجع به پیشینه تاریخی موضوع فیلم... همش فکر میکنم که آخرش یه روز از دستم خسته میشی میری مثل اون کتاب وودی آلن زنگ میزنی به یه خانم رئیس که یه دختر فیلسوف برات بفرسته که باهات راجع به کانت بحث کنه(غلط میکنی!!!) دفعه پیشم که بهت گفتم منم با خودت ببر کلاس ولی گفتی نمیشه نصفه کلاس بیایو این حرفا راستشو بخوای خیلی دلم شکست. فکر کردم حالا که منم میخوام بیام تو باغ خودش نمیزاره... ولی این دفعه که بعد از جلسه اول تا از کلاس اومدی بیرون بهم زنگ زدی که تو هم باید این کلاس رو بیای نمیدونی چقدر خوشحال شدم. انقدر دوست دارم تو اون جو باشم که نمیدونی... انقدر خوشحالم که استاد قراره از موجودات غارنشین شروع کنه و کل تاریخ هنر رو بگه که نمیدونی... انگار که نشسته باشی سر ترم اول کلاس زبان. کسی توقعی نداره پیش زمینه داشته باشی. قراره همه باهم جلو بریم... انقدر دلم میسوزه که عمرم همینجوری تلف شده. همش درس درس امتحان آخرشم که خدا رو شکر دو قرون یادم نمونده. دلم ميسوزه كه اون همه موقعيت داشتم و اون همه آدماي خفن روزگار دور و برم بودن و من همش يه گوشه نشسته بودم داشتم جغرافي يا يه كوفت ديگه ميخوندم كه حالا به غير از كشوراي همسايه هيچ ديدي نسبت به هيچ كشور ديگه اي نداشته باشم. من همونيم كه دوم دبستان مدال برنز جهانی نقاشی ژاپن رو گرفتم و اسممو تو روزنامه ها نوشتن، سوم دبستان شاهنامه خونده بودم و به معلم دينيم ميگفتم به غير از حضرت ابراهيم سياوش هم از آتيش گذشته... همونيم كه به معلم چهارم دبستانم اعتراض ميكردم كه اين نقشه قديميه... ديگه كشور شوروي تجزيه شده. اصلا از زندگيم راضي نيستم... من ميخواستم برم هنرستان موسيقي ولي عموم گفت بهتره يه مهندس باشي كه ويلن ميزنه نه اينكه فقط ويلن بزني. حالا چي شدم؟؟؟ يه مهندس كه الان سه ساله دست به ويلنش نزده و هميشه با حسرت بهش نگاه ميكنه كه به كنج ديوار تكيه داده و خاك گرفته... به خدا اين تز لعنتي نفرين شده رو كه تحويل بدم ميخوام خيلي كارا بكنم... ميدونم كه اين دفعه مثل هر دفعه نيست. به خدا خيلي كارا ميكنم. مي دونم....
+ نوشته شده در  2007/11/27ساعت 16:0  توسط فيگيلو  | 

فينگيل بانو و همكاران رواني- قسمت دوم

با اينكه همچين دل خوشي ازت ندارم ولي حالا باهات آشتي كردم. الكي هم هي به جون من قسم نخور كه داد نزدي، من تشخيص دادم كه داد زدي. رو حرف من حرف نيار. حالا عيبي نداره چون باز خدا زد پس كلت من ميبخشمت. ببين من تو ديوونه خونه كار ميكنم به خدا...يه دختره هست كه ما براي كارش يه نرم افزار نوشتيم. اين نرم افزار يه شماره توليد ميكنه براي هر سند و چون كلا فرمت اين شماره از اول منطقي ساخته نشده و ما خودمونو كشتيم كه بهشون ثابت كنيم كه اينجوري خوب نيست و قبول نكردن، وقتي شماره صادر ميشه به هيچ وجه نميشه حذفش كرد وگرنه همه چي بهم ميريزه. حالا من يه غلطي كردم به اين دختره گفتم اگه يه موقع چيزي رو اشتباهي زدي به من بگو... من يه جوري ميتونم حذفش كنم كه كسي نفهمه. ولي واقعا كار سختيه و بايد شديدا حواسمو جمع كنم كه يه دفعه همه اطلاعات داغون نشه. حالا اين هر روز صبح و ظهر و شب به من زنگ ميزنه كه اينو حذف كن و اونو حذف كن. يه صداي لوس كشداريم داره كه نميدوني... همش ميخوام بهش بگم بدو ديگه بابا حرفتو بزن... يه الويي ميگه فقط شش دقيقه طول ميكشه جمعش كنه از اون وسط.... از اين طرفم از وقتي ما مدل اتاقمونو عوض كرديم، سيم تلفن نميرسه روي ميزمون و مجبور شديم گذاشتيمش اون ور اتاق. بعد تلفن كه زنگ ميزنه بايد يكيمون بلند شه بره بعدشم ناز خانمو جمع كنه. كس ديگه اي كه بهمون زنگ نميزنه... منم امروز اعصابم خورد شد سيم تلفنو كشيدم گذاشتم زيرش كه ديگه زنگ نزنه... بعد يه دفعه دختره طلبكار اومده دستشو زده به كمرش ميگه چرا تلفنتونو جواب نميدين؟؟؟؟ گفتم خرابه!! يه دفعه دويده طرف تلفنمون گوشيشو برداشته گذاشته دم گوشش كه مثلا مچ منو بگيره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!يه دفعه انقدر شوكه شدم كه نميدوني از يه طرفم خنده ام گرفته بود شديد، چون قيافه اش ديدني بود وقتي ديد تلفن بوق نميزنه. شانس اوردم ياسمنگولا تو اتاق نبود وگرنه مطمئنم اگه صداي نفس يكيمون به گوش ميرسيد اون يكي از خنده غش كرده بود. دختره ديوانه. چند روز پيش داشت بارون ميومد ديدم وايساده منتظر تاكسي منم داشتم ميرفتم سمت ماشينم... دلم براش سوخت بهش گفتم من تا ميدون ميرم اگه ميخواي برسونمت... برگشته ميگه ماشينتو كجا پارك كردي؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!! بهش گفتم واقعا حقته خيس آب بشي و خنديدم رفتم سمت ماشين... بعد كه اومدم در ماشينو باز كنم ديدم دنبالم اومده. يه دفعه جا خوردم گفتم اا اومدي؟؟ ميگه آره ديگه تعارف اومد نيومد داره!!!!!!!!!! دختره ديووونه

+ نوشته شده در  2007/11/27ساعت 14:36  توسط فيگيلو  | 

فينگيل بانو و همكاران .... نميدونم چي بگم بخدا

عوضي الاغ نفهم، مردم آزار بي شعور... الان اين زنيكه ذي حساب اومده تو اتاق و باهامون دست ميده. اصلا تا حالا ديدي دو تا زن تو اداره باهم دست بدن؟؟؟؟ بعد ميخنده ميگه برين دستاتونو بشورين. من اولش فكر كردم شايد قيافه ام يه جوري تعجبمو از اين كار بيخودش نشون داده. بعد برگشته ميگه آخه از اين ويروس جديدا گرفتم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! باعث عفونت معده و روده ميشه!!!!!!!!!!!!!! پريروز تو اداره چهار بار بالا اوردم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
+ نوشته شده در  2007/11/26ساعت 11:13  توسط فيگيلو  | 

فينگيل بانو و دلتنگي خانوادگي

دلم برای مامانمینا تنگ شده، البته نه انقدر كه دلم بخواد برگردن. فقط اندازه ده دقيقه كه بغلشون كنم. دلم ميخواد بابامو ببوسمو بشنوم كه بهم ميگه باز صفحه الاغ جونو گذاشتي؟؟؟دلم ميخواد مامانمو انقدر سفت بغل كنم كه جيغ بكشه بگه باز تو محبتت سر رفت؟؟راستشو بخواي براي سيب گل زياد دلتنگ نيستم. يعني سيب گل الان و چند ماه و سال اخير... مثل رز غدياني شده اخلاقش. ولي دلم براي بچگياش تنگ شده كه انقدر مهربون بود كه طاقت نداشت ده دقيقه باهاش قهر باشم. اون موقع ها كه با اينكه سواد نداشت، ميشست پيش من تا براش تاريخ و جغرافي و مدني مو توضيح بدم كه خودم بهتر ياد بگيرم. اون موقع ها كه روزاي هفته رو نميشناخت و من پنجشنبه ها بهش ميگفتم فردا به خاطر تو مدرسه نميرم كه باهم بازي كنيم و از ته دل خوشحال ميشد. نه اصلا چرا راه دور برم... دلم واسه همين سيب گل رز غدياني هم تنگ شده، با اينكه زياد ازش خوشم نمياد... دلم واسه غرغراش تنگ شده واسه حرف گوش نكردناش واسه الان گفتناش و هيچوقت الان نشدناش واسه پشت چشم نازك كردناش و رپ گوش دادناش، ولي فقط اندازه ده دقيقه بغل كردن...
+ نوشته شده در  2007/11/25ساعت 17:36  توسط فيگيلو  | 

+ نوشته شده در  2007/11/25ساعت 12:5  توسط فيگيلو  | 

يك غذاي سالم و آسان براي 6 نفر

دو بسته قارچ متوسط را در آب و نمك به مدت يك ربع خيس ميكنيم و بعد از شستشو برشهاي مقطعي ميدهيم و در كره و يك قاشق آبليمو ( براي سفيد ماندن قارچ در حين طبخ) تفت ميدهيم بعد دو قوطي كنسرو سه رنگ (هويج، نخود فرنگي، ذرت) را بعد از دور ريختن بيشتر آبشان روي قارچ ريخته، كمي زعفران به آن اضافه ميكنيم و درش را ميگذاريم تا ده دقيقه گرم شود. از ظرفي ديگر پياز داغ درست ميكنيم و تعدادي فيله مرغ ( دو سه عدد بيشتر از تعداد مهمانها) را در آن تفت ميدهيم و بعد از اضافه كردن نمك فلفل و زعفران به مقدار كافي (شوخي كردم!! روي هر كدام از فيله ها جوري نمك بريزين كه در هر سانتيمتر مربع دو دونه نمك باشه و نصف دونه فلفل) ده دقيقه درش را بگذاريد و شعله را كم كنيد.شايان ذكر است كه بايد براي غذاهاي كم رنگ از اين دست از فلفل قرمز استفاده كرد. آب اضافه نكنيد چون خودش آب مياندازد ولي مواظب باشيد كه اگر ننداخت نسوزد و خودتان كمي آب اضافه كنيد چون فيله زود ميپزد. در پلوپز يك برنج فرد اعلي همراه با ته ديگ كلفت درست كنيد. در ظرفي كه غذا سرو ميشود يك لايه برنج و يك لايه از مخلوط سبزيجاتي كه آماده كرديد بريزيد. لايه رويي مسلما بايد سبزيجات باشد و لايه زيري برنج و بعد فيله ها را دور ظرف بچينيد. راستي مثل من قوطي كنسروها را قبل از آمدن مهمانها معدوم كنيد. پخت اين غذا با صرفه نظر كردن از زمان طبخ برنج ۲۰ دقيقه است. البته اگر دستتان مثل من كند باشد.

از اين غذا عكس ندارم ولي قول ميدم كه خيلي خوشگل ميشه

+ نوشته شده در  2007/11/24ساعت 18:28  توسط فيگيلو  |