تبليغاتX
نامه ها

نامه ها

گزارش فینگیل بانوئانه

سلام سلام.... مرسي از كامنتاتون... اول از همه چيزي كه خيلي مشتاقش هستين رو بگم كه يه عاااااااااااااااااالمه سوغاتي گرفتم و اینک باقی ماجرا... ساعت۱۱ با گل باقالي به سمت فرودگاه راه افتاديم و بعد از طي مسافتي بيش از ۶۰ كيلومتر در خوفناك ترين جاده هاي دنيا اونم در دو ماشين جداگانه به علت زياد بودن بار مامانمينا، به فرودگاه امام رسيديم... همه چي خيلي خوب پيش رفت... يكي از مشكلاتي كه ثبت موقت كرده بودم همين اومدن مامانينا بود و اينكه فكر ميكردم اگر بريم دنبالشون بايد ۸،۷ ساعت تو فرودگاه معطل بشیم چون توي اينترنت خونده بودم كه اين فرودگاه خيلي افتضاحه سرويس دهيش و تسمه نقاله هاش خرابه و چند ساعت طول ميكشه تا بار ها رو خالي كنن، که خدا رو شکر تا وارد سالن فرودگاه شدیم دیدم بابام اون وسط وایساده و داره دور خودش میچرخه که یه دفعه مثل تیری که از کمون در بره خودمو انداختم بغلش و حالا گریه نکن کی گریه کن حالا خوبه دلم اصلا تنگ نشده بودا... اون وسط هم که داشتم به سمت بابام میدویدم یه دفعه انگار دور فیلم رو کند کنی دیدم سیب گل داره به صورت عمودی از وسط من و بابام با سرعت ۲۰۰ کیلومتر در دقيقه رد میشه و یک لحظه بین من و گل باقالی که یه گوشه وایساده بود و دهنش باز مونده بود از حرکت من، گل باقالي رو براي بغل كردن انتخاب كرد و گذاشت من بپرم تو بغل بابام... مامانم هم تو گمرك گير كرده بود با كلي سوغاتي ولي سيب گل و بابام به صورت جداگانه رفته بودن توي يه صف ديگه و اصلا نشون نداده بودن كه همديگرو ميشناسن... اين مامان منم كه اصلا دروغ تو كارش نيست... يارو بهش گفته بود چقدر خريد كردي گفته بود والله خريدي نكردم با چهارتا چمدون رفتيم با شش تا!!!!! برگشتيميارو هم گفته بود بفرمايين تو صف گمرك... ولي اونجا يه مرد خوب بهش افتاده بوده و معافش كردن از گمرك... وزن چمدون هاشونم همه بيشتر از حد مجاز بود و كلي بايد جريمه ميدادن كه از اونم به طرز حيرت آوري قسر در رفتن... يعني دقيقا وقتي نوبتشون شده تلفن زنگ زده و با مسئول اونجا كار داشته و يه كارگر مكزيكي سريع چمدوناشونو وزن ميكنه و ميزاره پايين و به روي خودش نمياره كه كلي اضافه بار دارن...خلاصه ساعت ۲:۳۰ رسيديم خونه و تا ساعت ۵ صبح هر پنج دقيقه يك بار مامانم يك چيزي از چمدونا ميكشيد بيرون و يا ميگفت گل باقالي جان!!! يا ميگفت فينگيل بانو جان!!! ديگه جدا نزديك بود سكته كنيم... هنوز اينو نپوشيده بوديم يكي ديگه ميداد بهمون...يعني من اون شب دقيقا نفهميدم چيا سوغاتي گرفتم و فرداش با گل باقالي دو ساعت داشتيم پردازششون ميكرديم... حالا همش منتظرم منو مهموني دعوت كنن!!!! البته بگم اين مراسم تا همين ديشب ادامه داشت ولي پريود زمانيش طولاني تر شده بود... مثلا از ديشب تا حالا چيزي نگرفتم ولي شايد برم خونه بازم يه چيزي بهم بدن... اينجوري بگم كه گل باقالي كه لباساشو ميخواست جمع كنه مجبور شد يكي از چمدوناي مامانمو قرض بگيره و لباساشو بزاره اون تو چون ديگه ساك و اين حرفا جواب نميداد.... فقط ۴ جفت كفش براي من و ۲ جفت براي گل باقالي اوردن كه الان يكيش پامهالبته جورابم هم الان از همون سوغاتيهاي پريشبه!!!! هر چند دقيقه يك بارم سرمو خم ميكنم و نگاشون ميكنم به غير از لباس يه عالمه برام كفگير اورده مامانم!!!!!يه دربازكن برام اورده كه خودش ميچسبه به قوطي و درشو باز ميكنه تو فقط بايد نگاش كني و كيف كنييه چاقويي اورده كه بزاري روي هرچي به دو قطعه تقسيم ميشه بدون اينكه لازم باشه فشار بدي... البته ممكنه اون چيز انگشت خودمم باشه ها!!! خلاصه يك چيزاي خارق العاده اي اورده كه نميدوني... يكي از كابينتهاي آشپزخونه رو هم در اختيار من گذاشته كه هم عميقه هم بزرگ كه اين خرده جهيزيه مو توش بزارم تا ايشالله پنج سال ديگه كه خواستم برم كانادا!!!! بزارم تو چمدونم با خودم ببرم!!!! همون ماجراي زيره به كرمون!!!! شوخي ميكنم... مامانم خبر داره كه من قراره چي كار كنم و بابام هم وقتي من داشتم با كفگيرام ذوق ميكردم و به گل باقالي ميگفتم اينم جهيزيه ام!!!! با لبخند به دختر پرروش نگاه ميكرد و قند تو دلش آب ميشد...

ديشب گل باقالي همه وسائلش رو جمع كرد و با يه چمدون و يك كول پشتي ( كه جزو سوغاتيها بود) و  كلي جعبه كه پر از كتاب و دي وي دي بود منو ترك كرد  البته هنوز همين مقدار وسائل توي اتاق من مونده و اونجا رو مثل يه انباري شلوغ كرده... ولي قول داده امشب برگرده  داشتم جلوي بابام بهش ميگفتم يه دفعه منو نزار برو... كم كم تركم كن  و منتظر بودم كه عكس العمل بابام رو ببينم كه يه دفعه برگشت گفت اصلا چرا بره!!!!! همينجا بمونه!!!! اينم باجي كه بابا خان به من دادن كه يه موقع فكر رفتن توي يه خونه به سرم نزنه!!!!! خلاصه كه از تخت پادشاهي به بستر گدايي افتاديم و اختيار خونه پاك از دستمون رفته!!! البته هنوز ماجراي آشپزي من باپرجاست چون مامان تپلوم هنوز ميگه من احساس ميكنم مهمونم!!! ديروز كه جاي يه ظرفي رو داشت از من ميپرسيد!!!! روز اول كه همون خانم جوان دوست بابام در راستاي همون خودشيريني كه تعريف كردم با يه قابلمه خورش بادمجون و يه ظرف چيكن استروگانف به دادمون رسيد ولي روز دوم خودم يه ماكاروني درست كردم كه همه اقرار كردن از مال مامانم خوشمزه تره... تازه ماكاروني هاي مامان من معروفه و من تو محل كار قبليم هر وقت ماكاروني ميبردم چيزي به خودم نميرسيد و همه بايد يه كمي ازش ميخوردن!!!! ديگه تو خود بخوان از اين مجمل!!!! جان؟؟؟؟!!!! خودمم نميدونم!!!!!

حالا هر روز اين صندلي هاي كانتر رو ميزارم زير پام و ميرم سر وقت اين كابينت و يه چند ساعتي اون بالا سرم گرمه با اين كفگيرا!!! ديگه نميدونم اگه مثل آبي بخوام تخت و مبل و اين حرفا بخرم بايد چي كار كنم!!!!

مامانمينا هنوز ساعت خوابشون تنظيم نشده و شبا ۴ ساعت بيشتر نميتونن بخوابن توي روزم دائم چرت ميزنن... ديشب كه مامانم نشسته بود گوشه مبل هال كه دسته هم نداره و داشت چرت ميزد اگه به دادش نرسيده بودم از همون بالا تلپ ميفتاد پايين... سيب گل هم تب و لرز كرده ولي همچنان صبح و شب با دوستاش ميره بيرون و تازه شبم ميارتشون خونه!!!!

اگر دقت كرده باشين امروز روز آخر ترم پنجم از دوره كارشناسي ارشد اينجانب ميباشد و باز اگر بيشتر دقت كرده باشين من از تزم دفاع نكردم... با اينكه تقريبا كاملش كرده بودم و فقط نصف فصل آخر مونده بود... امروز رفتم دانشگاه و فرم درخواست پر كردم كه ترم ديگه هم مهمونشون باشم... يعني تا خرداد ۸۷ وقت دارم ولي جدا ميخوام قبل از سال ۸۷ تحويلش بدم... يه موضوعي كه يه مقداري منو ميترسونه اينه كه امروز در حين پر كردن فرم فهميدم كه ميشه حتي ۷ ترم هم درسم رو طول بدم!!!!! و اين ذهن تنبل من وقتي ميفهمه هنوز وقت داره امكان نداره با من همكاري كنه!!!! ولي جدا اگه تا آخر امسال تحويل ندم تزم رو خيلي خرم!!!!خيلي خيلي ها!!!!

جمعه ميريم يه جايي كه پولمون ميرسه خونه ميبينيم و بدم نمياد كه همون روز جمعه يه جايي رو بپسنديم و بخريم!!!! حالا اگه جمعه هم نشد، تا آخر هفته ديگه خونه دار شده باشيم... كسي ميتونه منو راهنمايي كنه كه موقع خونه خريدن بايد چه چيزهايي رو چك كنم كه سرم كلاه نره؟؟؟ مثلا يه نفر خونه يه نفر ديگه رو به من نفروشه!!! يا اينكه سندش قلابي نباشه يا نميدونم ديگه تو همين مايه ها!!! آخه ما كلا خانوادگي خيلي ساده ايم تو امر تجارت!!! اين خونه مون رو هم خيلي شانسي خريديم و يارو از اون بنده هاي صالح خداوند بود!!! حتي موقع قولنامه كه گفتيم هر كسي يه شاهد بياره طرف باباي منو به عنوان شاهدش انتخاب كرد!!! يعني ديگه از ما هم ساده تر بود!!!! همين يك بارم خونه خريديم خونه هاي ديگه از اولش مال خودمون بود!!! خلاصه اگه تجربه اي دارين ممنون ميشم با منم شريك بشينش!

مشكلاتم دارن به مرور زمان خودشونو حل ميكننيعني به هر حال يك از راه حل هاي پايين شون رو انتخاب ميكنن و اقدامات مربوطه هم خودشون اجرا ميشن و من اين وسط فقط مشغول نظاره هستم... نه كه همشون خوب حل بشنا، بعضي هاشونم بد حل ميشن مثل همين تزم ولي خوب بالاخره دست از سر مغز داغون من برميدارن... همين برام كافيه!!!

اسم وبلاگ رو هم عوض كردم چون خوشم نمياد چيزايي كه گل باقالي خودش ميدونه رو الكي اينجا به اسم اون بنويسم... اولاشم اسم وبلاگم همين بود ولي وقتي گل باقالي رفت سربازي اسمشو كردم نامه هاي كوتاه به همسرم كه ديگه الان به نظرم بي معني شده... تازه اون موقع هيشكي وبلاگمو نميخوند و منم وبلاگ كسي رو نميخوندم و حتي ميشد توي يك ماه يه كامنتم نداشته باشم. چون كسايي كه ميومدن تو وبلاگم اكثرا از صفحه اول بلاگفا منو ميديدن و برام كامنت ميزاشتن "وبلاگ خوبي داري به ما هم سر بزن" و منم همه رو حذف ميكردم ولي الان هم يه جورايي به دوستاي وبلاگيم وابسته شدم و خوشحال ميشم وقتي برام نظر ميزارن هم اينكه ديگه اونجوري راحت نمينويسم-يه جوري كه انگار هيشكي اينجا رو نميخونه- و ديگه نميتونم فقط خطاب به گل باقالي بنويسم...

همين ديگه... فعلا...

+ نوشته شده در  2008/1/20ساعت 14:35  توسط فيگيلو  | 

فينگيل بانو و ذهني پاك

نمیدونم تازگیا چرا هر چی که مینویسم رو ثبت موقت میکنم... ذهنم چند وقت بود خیلی مشغول بود، جوري كه در اوج خستگي هم خوابم نميبرد... همه رو اينجا خالي كردم. همه مشكلاتم رو نوشتم و راه حلهايي كه براشون وجود داشت رو زيرش دسته بندي كردم و اقدامات مربوط به هر راه حل رو هم نوشتم و چندتاشونم انجام دادم و اطلاعات خوبي بدست اوردم كه با اين اطلاعات بعضي از راه حل ها خط خورد و بعضي ديگه پررنگ شد... اميدوارم از امشب راحتتر خوابم ببره...البته اگه يه دفعه تو يه حرفي نزني كه همه برنامه ريزيم رو بهم بزني

باورم نميشه كه آخر اين هفته همون روزيه كه به نظرم خيلي دور ميومد و در عين حال از رسيدن بهش وحشت داشتم... تازه ياد گرفته بودم چقدر نمك بريزم تو برنج كه سر و كله اين مزاحمها پيدا شد...

+ نوشته شده در  2008/1/15ساعت 16:35  توسط فيگيلو  | 

گل باقالي و قصه كودكانه

اين روزا كلي ذهنم مشغول بود جوري كه حتي در اوج خستگي نميتونستم بخوابم امروز همه مشكلاتم رو روي كاغذ نوشتم و زيرش فكرهايي كه براي هر كدوم داشتم رو دسته بندي كردم و چندتا از فكرها رو با تحقيقات تلفني و اينترنتي و مشورتي خط زدم يا پررنگ تر كردم... الان حالم بهتره!!!

ديشب انقدر حرف زدم كه سر گل باقالي درد گرفت و هي با مسخره بازي ميخواست يه كاري كنه كه ساكت شم و بتونه بخوابه. آخرش مجبورش كردم كه برام قصه بگه تا خوابم ببره!!!! اونم شروع كرد ماجراي عصر تا شب همون روز رو به صورت قصه برام گفت و وسطش به عناوين مختلف ريد به من!!! ديگه آخراش گوشامو گرفته بودم و جيغ ميزدم خفه شو چرا دروغ ميگياونم ميگفت تو رو نميگم كه!!!! امشبو نميگم كه!!! قصه است اينا!!! آخرش از اين لوس بازيم شديدا پشيمونم كرد جوري كه ديگه هوس قصه نكنم!!!! بعدشم در چشم بر هم زدني خوابش برد و خلاص شد!!!

+ نوشته شده در  2008/1/15ساعت 15:53  توسط فيگيلو  | 

ذهن مشغول من

این روزا ذهنم خیلی مشغوله... انقدر که حتی وقتی هم که از خستگی دارم میمیرم هم نمیزاره بخوابم... هزار تا فکر میره توشو و دیگه درنمیاد... پریشب ۳ ساعت بعد از گل باقالی خوابم برد..

۱.اولیش اینه که به سلامتی تز بنده تمومی نداره و باید ترم دیگه هم ادامه اش بدم که در این صورت نمره ای برای تزم رد نمیشه و فقط قبول یا رد میشم که باعث فکرهای زیر میشه

  • کسایی که تزشون نمره نداره نمیتونن در ایران دکتری بگیرن
  • کسایی که مقاله ندارن نمیتونن در هیچ کجای دنیا دکتری بگیرن
  • حالا که وقتم بیشتر شده میتونم دو تا مقاله هم بدم
  • من که انقدر طولش دادم از کجا معلوم خرداد سال دیگه وضعیت تزم تغییری کرده باشه
  • از استادم و همه بچه های آزمایشگاهمون متنفرم و حتی حاضر نیستم یک روز بیشتر ببینمشون
  • همه فامیل و دوستان و نزدیکان بعد از احوال پرسی ازم راجع به تزم میپرسن و هرچی زودتر تحویلش بدم زودتر از دست اینا راحت میشم
  • من اصلا نمیخوام دکتری بگیرم بنابراین اصلا مهم نیست که حتی تزم رو تحویل بدم یا مقاله بدم
  • اگر بعد ها پشیمون بشم و بخوام دکتری بگیرم چه کار میتونم بکنم
  • همین مدرک بدون نمره پایان نامه یا اصلا بدون پایان نامه هم از سر اداره مون زیاده، البته در صورتي كه بخوام ايران بمونم

۲. پرواز مامانمينا توي فرودگاه امام خميني ميشينه و موضوع اينه كه من برم دنبالشون يا نه كه باعث فكرهاي زير ميشه

  • اگه برم خيلي خوشحال ميشن و خودمم همش توي تصوراتم توي فرودگاه بغلشون كردم نه توي خونه
  • وضع جاده ها خرابه و ممكنه تصادف كنيم
  • راه فرودگاه رو بلد نيستيم و شنيدم كه بعد از بهشت زهراست و تابلوش هم خيلي كوچيكه و ممكنه گم بشيم
  • با توجه به ۵ تا چمدون مامانينا كه تا الان بسته شده و همچنان ادامه داره حتما به دو ماشين احتياج داريم و نميتونيم با گل باقالي تا اونجا آواز بخونيم و پرتغال بخوريم و بايد جداگانه در سكوت و ترس رانندگي كنيم
  • نقاله هاي حركت بار فرودگاه تا دو روز پيش كه من در روزنامه ها خوندم خرابه و مسافرها حتي اگر پروازشون بدون تاخير باشه، ۷ تا ۸ ساعت معطل ميشن تا بارشونو بگيرن و بنابراين من و گل باقالي بايد با خودمون بالش و لحاف ببريم و شب رو اونجا بخوابيم
  • از طرف ديگه شنيدم كه تاكسي هاي فرودگاه خيلي كم هستن و ممكنه مامانينا نتونن تاكسي پيدا كنن و حتي اگر پيدا كنن ازشون ۱۰۰ هزار تومن بگيرن

۳.مساله بعدي زمان شروع زندگي مشترك ماست كه باعث فكرهاي زير ميشه

  • بابام تا قبل از اين مسافرت كاملا با اين مساله مخالف بود و من هم تسليم شده بودم و از اينكه گل باقالي مياد خونمون يا من ميرم خونشون خيلي راضي بودم
  • بعد از اين سه ماه ديگه حالمون بهم ميخوره كه شبا با هم مثل قبل تلفني حرف بزنيم و به نظرمون خيلي بچگانه مياد و نميتونيم تا آخر هفته صبر كنيم كه يكيمون بره پهلوي خانواده اون يكي
  • گل باقالي ديگه از دست پخت مامانش خوشش نمياد و همچنين دست پخت مامان من
  • من از فكر اينكه تو خونه به غير از صداي من و گل باقالي صداي آدماي ديگه هم بياد اعصابم خورد ميشه

۴.بحث شيرين خريد خانه

  • يه خونه در كرج بخريم و همه جوونيمون رو توي اتوبان كرج بگذرونيم ولي از صعود قيمت خونه عقب نيفتيم
  • يه خونه خوشگل نقلي يه جايي كه هم براي من خوب باشه هم گل باقالي رهن كنيم و هر سال بيشتر در باتلاق مستاجري فرو بريم
  • خونه اي كه در كرج خريديم رو رهن بديم و خودمون توي خونه بابام كه يه جاي پرته تهرانه و بعد از دو سال هنوز خاليه ساكن بشيم و باز همه وقتي كه ميتونست به خواب شيرين صبحگاهي بگذره رو در اتوبانهاي تهران صرف كنيم و زير دين بابام كه در كل مخالف زندگي مشترك ماست باشيم
+ نوشته شده در  2008/1/15ساعت 13:3  توسط فيگيلو  | 

فینگیل بانو حرص میخورد

بالاخره بعد از هفت ماه جواب گوز ینش من اومد... دم خونمون که نیومدن درحالیکه من چند ماه توهم داشتم هر ریشویی که از تو کوچمون رد میشد من روسری مو میکشیدم جلو و لبامو میکشیدم تو که ماتیکم معلوم نشه... خونه قبلی رو هم زنگ زدم از همسایه مون پرسیدم که گفت نیومدن ولی اگه اومدن من حواسم هست نگران نباش... آخه پسرش از سربازی فرار کرده بود ما خیلی باهاشون همکاری کردیم... همکاری که یعنی در رو روی سربازا باز نمیکردیم بیان پسر درازشو بگیرن ببرن... فقط همون روزای اول اومدن سرکارمون با یکی از بهترین خانمهای اینجا که واقعا خانم عاقلیه حرف زدن راجع به من که اونم خیلی قشنگ جواب داده بود بعدشم سراغ یاسمنگولا رو گرفته بودن که اون روز نبود و گفته بودن پس یه روز دیگه میایم با اون حرف بزنیم و نیومدننننننننننننننننننننننن تا بالاخره بعد از هفت ماه من که دیگه به اونجام!!! رسيده بود زنگ زدم بهشون و گفتم خسته نباشين!!!! من ۱۰ تير اومدم اونجا مصاحبه!!! ولي نگفتم "هفت ماه پيش" كه بهشون برنخوره!!!! بعد گفتم يكي از دوستام مداركش مثل اينكه ناقص بوده من زنگ زدم ببينم اگه مشكلي تو مداركم هست كاملش كنم!!! اونم گفت نه خانم مدارك كامله فقط ما بايد نظر بديم...اومدم يه چيزي راجع به نظرش بگم كه پشيمون شدم و تشكر كردم!!! بعدشم همه بهم گفتن چراااااااااا زنگ زدي الان باهات لج ميكنن كارتو عقب ميندازن ولي ۱۰ روز بعد از اداره استخدا*م بهم زنگ زدن كه پاشو بيا جواب گوز ينشت اومد... گل باقالي ميدونه من چقدر قشنگ ميگوزم احتمالا از قيافم هم معلوم بوده اينه كه ديگه نيازي به تحقيق نبوده خدا رو شكر... فقط نميدونم چرا هفت ماه طول كشيد... اينم يه رشوه اي بود از طرف خدا كه فعلا احساس كنم چقدر زندگي قشنگه و همه چي داره خوب پيش ميره

 

ديروز اون دوستم كه آخرين مهلت دفاع رو بهم خبر نداده بود و سه ماه بود بهش زنگ نزده بودم بهم زنگ زد و بعد از اينكه همديگرو خورد و خاك شير كرديم باهم ديگه آشتي كرديم... خيلي دلم براش تنگ شده بود... با اينكه نامردي كرده بود كه البته قانعم كرد كه نامردي نكرده بوده... ولي مگه من چند تا دوست دارم كه بخوام باهاشون به خاطر موضوعاتي كه با حرف زدن حل ميشن قهر كنم... هر وقت عكس روز عقدمو ميديدم كه اين دوستم هم كنارم نشسته بود دلم ميگرفت... البته كم از دستش حرص نميخورما!!!! ولي خوب خيلي دختر خوبيه!!! من از دست كي حرص نميخورم؟؟؟؟ اون روز كه از دست قاسم نزديك بود قلبم وايسه... واقعا سمت چپ سي* نه ام تير ميكشيد... بيچاره اومده بود خونمون كه چون گل باقالي سربازي بود و قرار بود كارگر بياد يه موقع كارگره منو نخوره!!!! البته منم پاشدم رفتم سركار و اين تنهايي موند خونمون ولي وقتي برگشتم و كارگره يك ساعت بعدش رفت اين هنوز نشسته بود فيلم ميديد... انگار نه انگار كه ديگه ماموريتش تموم شده!!! البته بگما ما چون تو خونه پول نداشتيم همه پولای قاسم رو گرفتیم که بدیم به کارگره... صبحشم من از توی قلکم یه عالمه ۱۰۰ تومنی ۲۰۰ تومنی دراوردم که بتونم با آژانس برم سرکار...برگشتنه هم یاسمنگولا منو رسوند برای همین نشد برم بانک... قاسم هم هیچی پول نداشت که بره خونه... برای همین در حالیکه داشتم از حرص منفجر میشدم همه کیفامو لباسامو گشتم و بقیه قلکم رو هم خالی کردم شد ۳۵۰۰ رفتم گذاشتم رو میز و اعلام کردم که این ۳۵۰۰ ماله تو!!!! یعنی پاشو برو دیگه بابا!!!! اون منگلم همینجوری نشسته بود به روی خودش نمیورد... یعنی کاش همینجوری نشسته بود من احمق براش چس فیل درست کردم که کاش دستم میشکست و درست نمیکردم... اینم همه ذرتهایی که باز نشده بودنو یکی یکی برمیداشت میزاشت لای دندوناش و میشکستشون... یعنی هر صدای شکستن مساوی بود با فرو ریختن کامل سیستم عصبی بدن من!!!! بعدشم یه صدایی از دهنش درمیورد که این خورده ذرتهایی که مونده لای دندوناش دربیاد...یعنی دو تا سری دندوناشو میزاشت رو هم بعد نیششو باز میکرد و هوا رو میکشید سمت داخل... الان امتحان کنی میفهمی چه صدایی میده!!! .. منم اس ام اس دادم برای گل باقالی که تا من نزدم این دوستتو بکشم زنگ بزن بهش بگو این ۳۵۰۰ رو برداره بره پی کارش... بعدش دو سه دقیقه صبر کردم دیدم گل باقالی خبری ازش نیست خودم بهش گفتم این ۳۵۰۰ ماله توئه ها میخوای برات آژانس بگیرم؟؟؟ اونم که پروتر و بی ملاحظه تر از این حرفاست برگشته میگه نه یه موقع لازمت میشه من الان خونه کاری ندارم همون موقع بود که به آستانه حمله قلبی رسیدم ولی خودمو کنترل کردم و گفتم نه گل باقالی پول میگیره میاره منم الان تو خونه پول احتیاج ندارم میخوام بشینم سر درسم آخرش دیگه با تیپا انداختمش بیرون... بعد دوباره زنگ زده میگه چترمو جا گذاشتم. چتر رو کوبوندم تو فرق سرش و در رو بستم رو دماغش و از حرص غش کردم رو مبل... تازه گل باقالی زنگ زده میگه اول تو مثلا راجع به ۳۵۰۰ برای من توضیح بده بعد گوشی رو بده به قاسم که شك نكنه!!!!!! حداقل تا یک ماه نباید چشمم به قاسم بیفته!!! من نسبت به همه اطرافیانم حداقل یه بار تجربه این حرص خوردن رو داشتم... کلا نباید زیاد با کسی رفت و آمد داشته باشم وگرنه سکته میکنم از دستش... به جز گل باقالی البته

با یاسمنگولا هم زمانی که برای فوق باهم درس میخوندیم چند بار نزدیک بود همدیگرو بکشیم که هر دفعه یاسمنگولا جلوی قضیه رو میگرفت... اولایی هم که باهم کار میکردیم سر اینکه این جای فرم صورتی باشه یا سبز جر میدادیم همدیگرو ولی کم کم فهمیدیم چه جوری باید با همدیگه کنار بیایم... تو کار همدیگه اصلا دخالت نمیکنیم یعنی حتی اگه یه پروژه هم به دوتاییمون بدن ما خودمون یه جوری تقسیمش میکنیم که باهم درگیر نشیم... نمیتونم آدما رو تحمل کنم مگر اینکه خیلی دوستشون داشته باشم... فکر کنم البته همه همین جوری باشن.... به غیر از گل باقالی!!!! انقدر که خونسرده!!!!!

پیوست: بازم که برف میاد...

+ نوشته شده در  2008/1/14ساعت 12:54  توسط فيگيلو  | 

فینگیل بانو احساساتش قاطی شده است

اعصابم خورده، به خاطر خیلی چیزا... آخر هفته مامانمینا میان... با اینکه دلم براشون تنگ شده تحملشونو ندارم... تازه به این ریتم آروم زندگیم عادت کرده بودم، به این آرامشم...پای تلفن زر زر میکردم و از شنیدن صدای مامانم دلم میلرزید ولی الان دلم نمیخواد ببینمش... دلم میخوادا ولی فقط یک روز...حوصله مهمون بازی ندارم... هی ملت بریزن خونمون و مامانمینا داستانهایی که ما صد دفعه شنیدیم رو بازم برای مهمون بعدی تعریف کنن. با برگشتنشون دوباره اون آینده مبهم میاد سراغم. زندگیم چی میشه؟ تو کرج خونه بخریم یا تو تهران رهن کنیم؟ اگه کرج خونه خریدیم همونجا زندگی کنیم یا بیایم تهران باز یه جایی رو رهن کنیم؟ چجوری رهن کنیم وقتی همه پولمونو دادیم بابت خرید خونه و ماهی کلی هم قسط باید بدیم؟ اصلا بابام میزاره بریم زندگیمونو شروع کنیم یا دوباره باید دعوا راه بندازم؟ این سه ماهی که نبودن اولین سه ماهی بود تو این چند سال اخیر که یک سره با بابام آشتی بودم. الان دلش برام تنگ شده و شاید هرچی بگم گوش کنه ولی شاید دوباره مثل همیشه اگه وسط خنده و شوخی بگم میخوایم بریم توی یه خونه باز قاطی کنه و دوباره قهر... قهر با منو مامان و سیب گل... ما همه در حال توطئه علیه اونیم آخه... آخه ازمون قول گرفته بود زندگیمونو خارج از ایران شروع کنیم و چون این قول رو گرفته دیگه تمومه... فکر نمیکنه که من چه جوری تا سی سالگی باید خونه بابام باشم تا کار مهاجرت کانادام جور بشه... آخه اصلا تا سی سالگی من تو خودت ایران هستی که میخوای منو نگه داری ور دلت؟؟؟ بحث کردن باهاش فایده ای نداره... دلم گرفته خیلی... کاش میشد یه جایزه یک میلیارد دلاری برنده بشن و همونجا بمونن و خونه زندگی اینجاشونو بزارن برای منو تو... ای خدا چقدر این سه ماه خوشبخت بودم...

+ نوشته شده در  2008/1/12ساعت 18:7  توسط فيگيلو  | 

هم اینک نیازمند یاری سبزتان هستیم

کسی میدونه چه جوری باید فیله ماهی شوریده رو بپزم؟؟؟ سوخاری نمیخوام باشه ها!!! میخوام بزارم تو فر. فردا میخوام درست کنم... فکر کنم از امشب باید یه چیزایی بهش بزنم بزارم تو یخچال،نه؟؟؟ تو رو خدا خوب توضیح بدینا!!! من یه مقدار نسبت به دستورات آشپزی غیر دقیق حساسیت دارم... میدونین که؟؟؟

 

اگه خودتونم بلد نیستین از ماماناتون بپرسین لطفا!!! به من بی مادر کمک کنین!!!

بعدا نوشت: مهسان جونم، مریم عزیز و دختر خورشید مرسی از راهنمایی هایتون... متاسفانه دیر یادم افتاد میتونم ازتون کمک بگیرم... امروز هم ساعت یک بعد از ظهر از خواب بیدار شدم... بنابراین میزارم برای جمعه، ماهی درست کردن رو...

مهدی عزیز آدم اگه چیزی رو بلد نباشه درست کنه و هیچ وقت هم درست نکنه که شوهرش بیچاره تر میشه... اینم غذای ساده ایه و زود درست میشه... به نظر من واقعا از ماکارونی هم ساده تره... هم ظرف کمتری کثیف میشه و هم لازم نیست چیزی رو هم بزنی... به هر حال واقعا مرسی... نتیچه رو جمعه همین جا اعلام میکنم

+ نوشته شده در  2008/1/7ساعت 13:46  توسط فيگيلو  | 

فینگیل بانو اداره ها را تعطیل میکند

صبح ساعت ده بعد از اینکه گل باقالی رو تو خواب بوسیدم، کفشام رو پوشیدم و اومدم بیرون...یه دفعه خشکم زد و تصویر یاسمنگولا اومد جلوی چشمم که داره میگه فردا برف میاد!!!! اومدم پایین و در پارکینگ رو باز کردم... درحالیکه داشتم دعا میکردم یخ زده باشه و باز نشه که یه بهانه ای داشته باشم از خونه درنیام... آخه همه همسایه هامونم ماشیناشون سرجاش بود. در باز شد و من مبهوت وایسادم که حالا چی کار کنم؟؟؟ کوچه کاملا سفید بود انگار هیچ ماشینی رد نشده بود... رفتم جلوتر و یه پسر رو دیدم که داره برفای روی ماشینش رو پاک میکنه... بهش گفتم آقا ببخشید امروز رو تعطیل نکردن؟؟؟ گفت نه فکر نکنم... اونورم رو نگاه کردم دیدم یه مرد دیگه داره جلوی پارکینگشونو پارو میکنه، داد زدم آقا امروز رو تعطیل نکردن... گفت مدرسه ها تعطیله ولی اداره ها نه!!! بازم راضی نشدم... زنگ زدم به یاسمنگولا که دیدم سرکاره... ماشینو زدم بیرون و همینجورین نشسته بودم توش و فکر میکردم که چه خطراتی در طول مسیر تهدیدم میکنه...یه دفعه دیدم موبایلم زنگ میزنه... گل باقالی بود فکر کرده بود موندم تو برفا!!! ده دقیقه بعد من با لباس راحتی نشسته بودم روی مبل و داشتم تلویزیون نگاه میکردم و گل باقالی برام جیگر کباب میکرد... به این میگن یه روز برفی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
پیوست:
دو روووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووز تعطیییییییییییییییییییییییییییییلییییییییییییییییییییی... یوووووووووووووووووهووووووووووووووووووووووو به افتخار هیئت دولت

 

پیوست ۲:گل باقالی فردا باید بره پادگان... خاک تو سر سردارشون... تازه آماده باشم هست... ممکنه ۲۴ ساعت نگهشون دارن

پیوست 3: گل باقالی ساعت 6 رفت ساعت 8 برگشت... فقط پول آژانس زیادی آمده بود

+ نوشته شده در  2008/1/6ساعت 11:28  توسط فيگيلو  | 

فینگیل بانو و بیماران روانی

يكي از دوستاي گل باقالي تو قسمت نيروي انسانيه كه مرخصي ها ميره زيره دستش... به گل باقالي گفته هر چقدر كه دوست داري مرخصي بگير، من پاره ميكنم ميندازم دور... انگار نه انگار ولي فرمانده شون انقدر عوضيه كه در يك ماه فقط يك بار اجازه ميده مرخصي بگيرن... اونم فقط دو سه روز...

 

از اونجا كه ديشب تولد دختر خاله ام بود، گل باقالي شنبه و يكشنبه رو مرخصي گرفت كه بتونيم تا هر وقت دلمون خواست بمونيم... ديشب حدود ۲ خوابيديم و من صبح ساعت ۹:۳۰ بيدار شدم و حاضر شدم اومدم سركار... البته قبلش كلي منت گل باقالي رو كشيدم كه از خواب بيدار شه و بياد با هم صبحونه بخوريم كه بيشتر از اين حرفا خوابش ميومد...

ساعت ۲۰ دقيقه به ۱۱ زنگ زدم ميبينم هنوز موبايلش خاموشه... زنگ زدم خونه انقدر زنگ خورد تا رفت روي پيغامگير...يك ساعت اينجا جيغ و فرياد كردم هي گفتم الوووووووووووووووووووووووووووو كه بيدار شه... نشد.

ساعت ۱۱ دوباره زنگ زدم بالاخره برداشت گوشيو... بهش ميگم پاشو ميگه باشه... ميگم موبايلتو روشن كن ميگه باشه... ساعت ۱۲:۳۰ زنگ زدم ميبينم موبايلش هنوز خاموشه...زنگ زدم خونه باز ميبينم خوابالو جواب ميده... نميدونم بايد از دستش عصباني بشم يا اينكه پيش خودم بگم "تو خودت هر روز دو ساعت بيشتر از اون ميخوابي كسي باهات دعوا ميكنه؟" ولي آخه لجم ميگيره مرد تا ظهر بخوابه از طرف ديگه فقط دو روز در ماه ميتونه تا ظهر بخوابه!!! نميدونم والله... گير كردم سر دو راهي!!!! فعلا كه بهش زنگ نزدم!!!

واااااااااااااااااي فرمانده شون فيلم عر*وسيشو داده بود به گل باقالي كه از دي وي دي به وي سي* دي تبديل كنه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! فكر كنين كسي كه زنش يه جوري چادر ميپوشه كه فقط دماغش بيرونه فیلم قر دادن زنشو داده بود به يه سرباز تو محل كارش!!!!!!!!!!!! ولي واقعا گل باقالي قيافه اش يه جوريه كه همه ع فكر ميكنن ميتونن مهمترين رازهاي زنديگيشونو بدون نگراني پيشش فاش كنن... البته يارو اشتباه هم فكر نكرده بود... گل باقالي رفته بود يه نرم افزار خريده بود... نصبش كرده بود... دي وي دي رو گذاشته بود تو درايو و تبديلش كرده بود... بعدشم وي سي* دي رو گذاشته بود و زده بود وسطش ببينه درسته يا نه!!! يعني اصلا فيلم رو نگاه هم نكرد!!! در حاليكه من نشستم از اول تا آخرشو ديدم... هر چيم ميگفتم بيا ببين فرمانده تون چه قري ميده، در حاليكه داشت كتاب ميخوند ميگفت آها!!!! ولي يارو خيلي ريسك كرده بودا!!! من اگه بميرم هم فيلم عروسيمو به كسي تو محل كارم نميدم... البته عروسيشون جدا بود ولي خوب يه سپا*هي كه فيلم ز*ن بي* حجابشو نميده به يه مرد ديگه!!!!

ديشب تو تولد دختر خاله ام داشتيم ميرقصيديم كه ديديم خاله ام رفته جلوي در و داره با يه نفر حرف ميزنه و دختر خاله ام پريد رو ضبط و صداشو كم كرد... يه لحظه فكر كردم كميته است ولي داشتم سر خاله ام رو ميديدم كه روسري سرش نكرده!!!بعدم كلا رفت بيرون و در رو پشت سرش بست و دختر خاله ام هم با دامن كو*تاه دنبالش دويد بيرون... من و گل باقالي هم كه احساس صاحبخونگي ميكرديم پريديم جلوي در كه ببينيم چي شده!!! دختر خاله ام اومد بالا و گفت يه زنه اومده ميگه من عمه كيو*انم... بگين بياد بريم خونه!!! خاله ام هم كه دوستاي دختر خاله ام رو نميشناخته گفته بزارين الان صداش ميكنم... بعد دختر خاله ام گفته اينجا كسي به اسم كيو*ان نيست... زنه هم زده زير گريه و گفته من ميدونم اينجاست.. خودم ديدم اومد تو... بگين بياد... باديگاردمه!!!!! خاله ام هم الكي داشت ميگفت خانوم اينجا مهموني دخترونه است... اصلا پسر نيست اينجا كه گل باقالي همون موقع ميپره ميره پايين!!!! دختر خاله ام هم كه انقدر ساده است كه خدا ميدونه برگشته به زنه ميگه ميخواين بياين بالا ببينين كيو*ان اينجا نيست!!!!!!!!!!!!!!! مثلا دلش سوخته بوده زنه گريه ميكنه!!!!!!!!! يه دفعه زنه دويد از پله ها بالا... منم دم در وايساده بودم... سريع در رو بستم بعدش لاي درو باز كردم خاله و دختر خاله مو كشيدم تو و دوباره درو رو زنه و گل باقالي بستم بعد دوباره در رو باز كردم به خانومه ميگم خانوم ما نميتونيم غريبه ها رو راه بديم خونمون، شما خودتونو بزارين جاي ما!!!!! بعد يه دفعه زنه دستشو زد به زمين و بعد زد به لبشو پيشونيشو منو بدجوري نگاه كرد...بعد به گل باقالي گفت كيوا*ن تو بگو، من برم يا نه!!!!!!واييييييييييييي ما از خنده مرده بوديم... گل باقالي هم گفت خانوم من كيو*ان نيستم ولي بهتره شما برين و زنه رو از در ساختمون فرستاد بيرون... قبلش يكي از دوستاي دختر خالم رفته بود خونشون و در رو باز گذاشته بود زنه صاف اومده بود پشت در خونه خالم!!!! بعدا دو نفر ديگه گفتن ما كه ساعت ۱۰ رسيديم اين زنه جلوي خونتون وايساده بوده!!!! بعدش پسر همسايه شون كه با يه پسر ديگه رفته بود دوستشو برسونه خونه و دوباره برگرده مهموني اومد تو و گفت من اومدم ماشينو بزارم تو پاركينگ زنه پريده سوار ماشينم شده... بهش گفتم كجا ايشالله؟؟؟؟؟ گفته وا! افشين منو نميشناسي؟؟؟ خلاصه به چه زحمتي زنه رو از ماشينش بيرون كرده بودن و اومده بودن بالا... بعد اون كي پسره ميگفت اين زنه رو قبلا جلوي پارك قيطريه ديده كه مردم زنگ زدن آمبولانس بياد ببرتش... چون جيغ ميزده ميگفته شما ها همتون به من تجا*وز كردين... ازتون شكايت ميكنم!!! بعدم كه آمبولانس اومده در رفته اونام نرفتن دنبالش بگيرنش...فكر كنين اونوقت دختر خاله ام ميخواست اين زنو بياره تو خونه... معلوم نبوده چجوري بايد بيرونش ميكرديم... اصلا ممكن بود يه چاقو يا اسلحه از كيفش دربياره!!!! حالا ما هم ميخواستيم زنگ بزنيم ۱۱۰ كه بيان ببرنش، ميترسيديم به خودمون گير بدن!!!! اولش كلي خنديديم و همه به گل باقالي ميگفتن كيوان و موقع كادو باز كردن هم يكي از دوستاي دختر خاله ام نميگفت كادوي اونه ... همه ميگفتن از طرف كيوانه و ميخنديدن... ولي بعدش خيلي ناراحت شدم معلوم نبود چجوري دو ساعت تو اون سرما جلوي خونه خاله ام وايساده و بعدش كجا رفته... الان داره چي كار ميكنه؟؟؟

كلا گل باقالي خيلي مورد علاقه بيماران رواني قرار ميگيره... اين از اين زنه كه به گل باقالي ميگفت كيوان تو بگو من چي كار كنم؟؟؟ برم يا نه؟؟‌ آخرشم به حرف گل باقالي گوش كرد و رفت... يه بار ديگه هم رفته بوديم عيادت يكي از دوستامون كه تو بخش رواني بيمارستان حضرت* رسول بستري بود... البته چيزيش نبودا ولي چون اونجا بخش مخصوصه دكترش بود بايد پيش رواني ها بستري ميشد... بعد دو تا دختر ترك هم اونجا تو اتاقش بودن هي به گل باقالي ميگفتن پيمان!! چرا نيومدي منو بگيري؟؟؟ اين كيه گرفتيش ديگه؟؟؟ بعد من نشسته بودم رو تخت، شلوارم رفته بود بالا پاهام معلوم بود... به گل باقالي ميگفتن اين پاهاش مثل ني قليون ميمونه چجوري ازش خوشت اومده؟؟؟؟ بعد هي تركي با هم حرف ميزدن به من ميخنديدن انقدر معذب شده بودم!!!! بعد به من ميگفتن دختر يه كم غذا بخور مردا از استخون خوششون نمياد... پس فردا ولت ميكنه ميره ها!!! اين دوستمونم انقدر ناراحت شده بود... هي جيغ ميزد بهشون ميگفت خفه شين!!!! اينام همش براي گل باقالي عشوه ميومدن و ميگفتن اينو ول كن بيا منو بگير!!! خيلي ناراحت شديم... تا خونه باهم حرف نميزديم!!! خدا شفا بده همشونو!!!!

من برم ديگه خيلي پرحرفي كردم... از فكر اينكه فقط وقت ناهار ميام اينجا انگار جلوي دهنمو گرفتن... تا ول ميكنن اينجوري سرازير ميشه...

پیوست: ای بابا بازم که داره برف میاد!!!

+ نوشته شده در  2008/1/5ساعت 14:1  توسط فيگيلو  | 

فینگیل بانو رجوع میکند

از قدیم گفتن ترک عادت موجب مرض است... الان روحیه شو ندارم که بخوام با اعتیادم مبارزه کنم... بنابراین از امروز مجددا در خدمت گل باقالی و دوستان هستم ولی فقط در ساعت ناهار!!!
دیروز به خاطر برف زیادی که اومده بود بعد از کلی لیز خوردن و گاز الکی دادن و هل دادن گل باقالی ماشینو گذاشتم تو پارکینگ و تصمیم گرفتم که دیگه تا زمانی که هوا اینجوریه بیرون نیارمش... بنابراین مخ گل باقالی رو زدم که کلاس نریم!!! کلی دلیل اوردم که کلاس تشکیل نمیشه و هیچ کس نمیاد و این جلسه فقط میخواد فیلم نشون بده خودمون بعدا میگیریم میبینیم و تصادف میکنیم و برگشتنه تا 12 شب تو خیابون میمونیم و این حرفا... کلاس تشکیل شد... همه اومده بودن به جز ما ... دو تا فیلم خیلی مهم دیده بودن و بعد سه ساعت!!! درس داده بود... خیابونها شدیدا خلوت بوده و مشکلی در عبور و مرور وجود نداشته... خلاصه که رفت تو پاچمون بدجوری...
ولی به جاش من شدیدا درس خوندم و از خودم راضیم... امروز دو فصل اول رو کامل میکنم و فردا یک فصل دیگه که احتمالا فصل آخره. دیروز سوادمو به اندازه فصل آخر اضافه کردم!!!

قاسم هم امروز امتحان فاینال زبان اسپانیولی داشت که اومد خونه ما که درس بخونه... بنابراین دیروز اینجا رسما کتابخونه بود. بعدشم برای اینکه خستگیمون در بره گل باقالی تار زد و آواز!!!! خوند و من و قاسم دکلمه کردیم!!! کلی خندیدم... ما قبلا سه تایی یه آهنگ رپ هم درست کردیم و خوندیم!!!راجع به سر کچل یکی از دوستای گل باقالی!!!

غذام گرم شد...برم دیگه... گل باقالی اینجا رو ببینه پوستمو میکنه!!!

بهش قول دادم که دیگه نیام تو اینترنت... اونم سیم اینترنت رو قایم کرده بود که وسوسه نشم. بعد چون میخواستم برنامه آفیس لپ تاپ جدید رو فعال کنم مجبور شدم بیام تو اینترنت... بنابراین جای سیم لو رفت و دیگه یادش رفت قایم کنه ولی شدیدا بهم گیر داده!!!فعلااااا

اینا رو زیر تزم تایپ کردم... فکر کنین اگه یادم بره پاک کنم استادم سرش سوت میکشه

+ نوشته شده در  2008/1/3ساعت 14:18  توسط فيگيلو  | 

خداحافظي موقت

دوستای گلم یک فینگیل بانوی متحول شده با شما صحبت میکنه... من خسته شدم انقدر که غر زدم بنابراین از امروز قراره عمل کنم!!!!

 

تا وقتی که از تزم دفاع نکنم اینجا نمیام...میخوام به خودم ثابت کنم که از پسش بر میام... من همیشه مرد دقیقه نود بودم... ولی الان دیگه وقت اضافه هم داره تموم میشه.

برام دعا کنین!!!!

کامنتا رو هم میبندم که مطمئن باشم اینجا خبری نیست...

 

خدا خاتون عزیزم رو فرستاد تا به من یادآوری کنه که همیشه حواسش به من هست، قبل از اينكه خيلي دير بشه....

 

+ نوشته شده در  2008/1/2ساعت 11:20  توسط فيگيلو 

فینگیل بانوی کثیف بزهکار

بابای من یه دوست صميمي داره... اين آقا كه ۷۰ سالشون هم هست جديدا يك زن جوان گرفتن كه در واقع منشي مطبشون بوده... از وقتي مامانمينا رفتن، اين خانم جوان براي اينكه خودشون رو هرچه بيشتر براي شوهر پولدارشون لوس كنن تا حالا هشت، نه دفعه براي من غذا اوردن دم خونمون كه يه موقع از آشپزي خسته نشم... كاري كه خاله ام برام نميكنه!!!! تازه يه غذايي ميگم يه غذايي ميشنوين!!!!!!!!! عااااااااااااااااااااااااااالييييييييييه دست پختش... شايان ذكر است كه اين خانم كه قبلا در دهات هاي اطراف نميدونم كجا زندگي ميكردن الان شويد باقالي پلوشون رو از "تواضع" ميخرن كه البته به نظر من خيلي خوبه كه آدم انقدر ظرفيت پيشرفت داشته باشه...هفته پيش نميدونم سرش شلوغ بود يا چه اتفاقي افتاده بود كه بهمون زنگ نزد... البته بگم كه هر دفعه كه زنگ ميزد از من گله ميكرد كه چرا بهش زنگ نميزنم!!! آخه من چه حرفي با زن جوان دوست بابام ميتونم داشته باشم؟؟؟ خلاصه اين هفته طي يك اقدام از قبل برنامه ريزي شده چون ميدونستم هميشه روز يكشنبه يا دوشنبه بهمون غذا ميده، شنبه شب زنگ زدم حالشون رو پرسيدم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! كه يه موقع مثل هفته پيش ما رو از ياد نبرن... الانم يه قرمه سبزي خفن تو يخچال ادارمونه كه متعلق به اينجانب ميباشدخيلي آدم كثيفي هستم، نه؟؟؟

 

در راستاي بازي كه پرنسس منو دعوت كرده كه فكر كنم اسمش آبروي خودمان را ببريمه ميتونم به موارد تاريك زير اشاره كنم:

  1. يك بار اقدام به خودكشي كردم!!!
  2. يك بار از خانه فرار كردم!!!
  3. چند سالي دزد بودم!!

خوب پرنسس جان راضي هستي؟؟؟ خوب آبروي خودم رو بردم؟؟؟؟؟؟؟؟

پس حالا اجازه بدين كه توضيح بدم... زماني كه اقدام به خودكشي كردم دوم دبستان بودم!! مامانم بهم يه ديكته گفت و من سه تا غلط داشتم و ميخواست بهم بده ۱۷... هرچي گريه كردم و التماس كردم كه تو رو خدا بزار درستشون كنم بهم ۲۰ بده قبول نكرد.. آخه يادتونه اون موقعها هيچكس ديكته تو خونه رو زير ۲۰ نميگرفت. منم يه چاقو گنده از آشپزخونه برداشتم و بهش گفتم اگه بهم ۲۰ ندي خودم رو ميكشم...() مامانم هم گفت نمره ات شده ۱۷ اگه ميخواي خودت رو بكش منم با چاقويي كه هم قد خودم بود رفتم توي اتاق و يك ساعت بالاي سر تصور جسد خون آلودم گريه كردم و چاقو رو روي گلوم يواش فشار دادم...بعدشم گريه ام تموم شد و رفتم مثل بچه آدم چاقو رو گذاشتم سرجاش.

زماني كه از خونه فرار كردم دوم راهنمايي بودم...يه روز الكي داشتم جيغ ميزدم و گريه ميكردم ( من خيلي زر زرو بودم) بعد بابام از دستم عصباني شد اومد تو اتاقم يه كلاسر آبي داشتم اونو بلند كرد تو هوا و در حاليكه داشت داد ميزد سرم كه بسه ديگه كلاسر رو كوبوند جلوي پام!!!! خورد رو انگشتام... منم خيلي بهم برخورد!!! كتاباي فردامو جمع كردم و گذاشتم تو كول پشتيم و كاپشنمو پوشيدم و زدم از خونه بيرون...بايد بگم كه من اون موقع تا حالا تاكسي سوار نشده بودم... تا حالا تنهايي بيرون نرفته بودم... و خيلي تا حالا هاي ديگه. انقدر پياده رفتم تا رسيدم به يه پاركي... اونجا نشستم و اجتماعي فردام رو حفظ كردم... حال ميكنين چه بچه مثبتي بودم؟؟؟ از خونه فرار كرده بودم بعد رفته بودم تو پارك درس ميخوندم...تا هوا تاريك شد... ميخواستم شب تو پارك بخوابم ولي هم سردم بود هم گشنه بودم... براي همين دوباره راه افتادم سمت خونه و تا رسيدم مامانمو ديدم كه داشت از خونه همسايه مون برميگشت (فكر كرده بود رفتم اونجا) منم پريدم بغلش و گريه كردم اونم اصلا بهم محل نزاشت...

ماجراهاي دزدي هام رو هم كه حتما قبلا خوندين... به قول آبي به خاطر همينه كه الان همه بقالها سرم كلاه ميزارن...

حالا كه اينا يادم اومد دارم فكر ميكنم من چقدر استعداد بزهكاري داشتم!!!! همش هرز رفت!!!

ولي اعتراف كردن بدون فكر كردن به قضاوت آدمها چقدر كيف ميده!!! مثل اعتراف كردن به كشيش از پشت پرده!!!!

+ نوشته شده در  2008/1/1ساعت 11:41  توسط فيگيلو  | 

فينگيل بانو پراكنده ميشود!!

دیروز با پرنسس در مورد تنفرم از گربه حرف زدیم که باعث شد شب خواب ببینم که یه گربه پریده رومو و خودشو میماله بهم و میگه دیدی خوردم به صورتت؟؟؟ انقدر جیغ زدم تو خواب که نمیدونی... بعدم خواب یه پسری که تو مهدکودکمون بود و بعدا یه سال بعد از من وارد دانشگاهمون شد و یه روز عکس منو که با ما*یو بقل استخر ( در زمان مهدکودک البته) وایساده بودم رو نشونم داد و گفت تو همینی؟؟؟، رو ديدم كه نشسته بود روي يه ميز بقل به مسجد و داشت با دوستاش قمار ميكرد... ميز كنار اتوبان همت بود. وقتي ديد من دارم جيغ ميزنم اومد منو از روي زمين بلند كرد و گفت بيا ببين اتوبان همت چجوري شده!!! ديدم داره تو اتوبان سيل مياد و ماشينا در حال پاتيناژ از كنار هم رد ميشن و مردم هم با چتر دنبال ماشينا ميدويدن كه سوار شن و نجات پيدا كنن... بعد اون دوست دانشگاهم كه از وقتي يواشكي دفاع كرد و به من خبر نداد كه مهلت اعلام دفاع داره تموم ميشه و الان سه ماهه كه بهش زنگ نزدم به موبايلم زنگ زد و گفت فلان درس رو كه ميترسيدي بيوفتي رو شدي ۱۸ ولي من شدم ۹ كه با ۱۲ پاسم كرده!!!! كلي خواب ديگه هم ديدم كه الان يادم رفته...

از صبح دارم به لپ*تاپ قديميم فكر ميكنم كه ديشب فروختمش... احساس ميكنم بهش خيانت كردم. از فكر اينكه الان انگشتاي يه نفر ديگه داره روي تاچ پدش حركت ميكنه اعصابم خورد ميشه... خدا كنه بهم علاقه مند نشن!!! حداقل اين علاقه از طرف لپ*تاپ من نباشه... انقدر دلم براش تنگ شده كه حرصم از دست اين لپ*تاپ جديده دراومده!!! فقط به خاطر اينكه يه دونه بهتر پيدا كردم اونو فروختم!!!! خيلي آدم فروشم... يعني لپ*تاپ فروش!!! حالا نگين چرا خوب فروختيشا!!!! چون سيب گل بي سواد يه دونه از اون خوشگلاشو از مملكت غربت خريده بود ميخواست بياد اينجا به من پز بده... بعدشم من معتقدم كه اين جور وسايل رو بايد تا زماني كه ديگه خيلي قديمي نشدن آپ ديت كرد كه هم هميشه به روز باشي هم اينكه كمتر ضرر كني...

راستي يه چيزي بگم در مورد مغازه دارهاي شريف مجتمع كام*پيوتري پا*يتخت.... اون روز لپ*تاپ قديميه خوشگلم رو گذاشتم تو كيفم و بردم با خودم آرايشگاه كه عكس مدل موي جديدم رو كه پرينتشو تو اداره جا گذاشته بودم رو به آرايشگرم نشون بدم بعد از اونجايي كه اين آرايشگاه نزديك پايتخت هست و منم ميخواستم يه سري بزنم به هاي*لند، با اينكه لپ*تاپ جديد توسط گل باقالي جونم قبلا بهم تقديم شده بود و قرار بود لپ*تاپ قديمي رو هم به يه نفر ديگه بفروشيم ولي حس فضوليم منو راهنمايي كرد به يكي از اين مغازه ها... اولا كه يارو تا ميتونست زد تو سر يار قديميه من و گفت ديگه هيچكس اينو نميخره... قيمتش ۳۰۰ تومنه!!!!! چون من فوقش بتونم ۴۵۰ بفروشمش!!!!!!!!!!! يعني همون جلوي روي من ميخواست ۱۵۰ سود كنه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! در حاليكه ديشب خودم شخصا فروختمش ۶۵۰ تومن!!!!!!!!!!!!!!! بعدشم اين دوست جديدمو داشت ۱۶۰ تومن گرونتر از قيمتي كه من خريده بودم ميداد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! يعني روي هم رفته من اگه آشنا نداشتم ۵۰۰ تومن ضرر ميكردم!!!! خيلي جالبه نه؟؟؟؟؟

امروز گل باقالي بعد از سربازي مياد اداره ما... خود خود اداره مون نه ها!!!! مياد بقلش كه يه تعميرگاهه كه سر منو كلاه گذاشتهميخواد بياد حالشو بگيره ... نميدونم چرا من هميشه عين خنگا رفتار ميكنم... يعني مثلا ميريم يه چيزي بخريم به جاي اينكه چونه بزنم با يارو همدردي هم ميكنم كه چقدر بازار خراب شده!!!! اين دفعه هم عين منگلا رفتم ماشينمو دادم دست يارو گفتم من ميرم سر كار هيچي هم حاليم نيست مطمئن باش!!!! بعدشم عصري ميام ماشينمو ميگيرم تو تعميرش كن، باشه؟؟؟؟ اونم گفت اي به چشم!!! عجب خر خوبييييييييييييييييييي!!! خلاصه عصري رفتم ماشينمو برداشتم و كلي تشكر كردم و بابت اينكه ماشينم اونجا پارك شده بود ۴۰ هزار تومن تقديم كردم و اومدم!!!! خوووووووووووووولاصه اين گل باقالي هر روز سه بار به من گوشزد كرد كه مشكل ماشين هنوز سرجاشه تا بالاخره من ديروز رفتم سراغ يارو و جلوي خودش گفتم كه شوهرم گفته شما سر من كلاه گذاشتين  بيچاره يه لبي به دندان گزيد و گفت.... نه چيزي نگفت... قرار شد فردا برم جلوي خودم نشون بده كه اون قطعه نوئه... منم گفتم شوهر دو متري كردم براي همچين روزي ديگه!!! اينه كه قراره  دو ساعت ديگه گل باقالي بياد و با هم ديگه بريم سراغ يارو كلاه برداره. البته با هم ميريم ولي نه در كنار هم، من پشتش قايم ميشم اول گل باقالي ميخواست دوستشو باهام بفرسته، همون دكتر، اونم با اينكه دكتره ولي اكثرا بيكاره ولي من گفتم بابا اين كه از من خنگتره... گل باقالي هم ديد راست ميگم... گفت خودم ميام... يه چيز جالب بگم... گل باقالي به اين دوستش ميگه قاسم!!!! همون قاسم دايي جان نا*پلئون... شباهتي بهم ندارنا ولي همش اين بيچاره هرچي ميگه گل باقالي بهش ميگه خفه شو قاسم!!!! همون جوري كه دايي جان نا*پلئون ميگفت بعد ديشب يادش رفته بود بهش بگه فردا خودم ميرم تو ديگه نميخواد بياي... اونم منتظر خبر گل باقالي بود... يه اس ام*اس داد كه چي شد برنامه فردا؟؟؟ من از طرف گل باقالي براش زدم كنسل شد قاسم راحت بخواب.... اونم جواب داد: چشم آقا!!!

+ نوشته شده در  2007/12/31ساعت 12:35  توسط فيگيلو  | 

گل باقالي حواس پرت

چه برفي مياد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! خدا كنه ماشين خراب نشه بموني تو راه... آخه من از دست تو چي كار كنم؟؟؟ مگه ديشب بهت نگفتم فردا ماشينارو عوض كنيم كه من ببرمش تعميرگاه بقل اداره مون؟؟؟؟ در آستانه يك ساله شدن شوهر بودنت بايد بهت بگم كه تنها اخلاقت كه منو به جنون ميرسونه حواس پرتيته!!!! صبح بيدار شدم ميبينم هم ناهارتو جا گذاشتي هم دوباره همون ماشينو بردي...

برفه حسابي داره ميشينه!!! ياد خاطرات عقدمون افتادم حالا اگه وقت كردم امروز همين زير اضافش ميكنم....

+ نوشته شده در  2007/12/30ساعت 13:46  توسط فيگيلو  | 

مطالبي كه چهارشنبه ياد گرفتم!!!

قابل توجه دوستانی که منتظر مطالب چهارشنبه هستند ( فکر نکنم بیشتر از یکی دو نفر باشین البته) چهارشنبه فقط فیلم دیدم... فیلمهای اولیه تاریخ سینما... خیلی عالی بود جاتون خالی چیزی هم یاد نگرفتیم. یعنی درس جدید نداد. فقط سه ساعت فیلم دیدیم. این فیلمها رو هر کسی ندیده. حتی توی دانشگاه های سینمایی خارج از کشور هم به دانشجوها نشون داده نمیشه... استادمون هم تا قبل از اینکه این دی وی دی ها رو برامون پیدا کنه ۳۰،۲۰ سال پيش تعداد كمي از اين فيلمها رو در پاريس ديده بوده... حتي اون عكسهايي كه ژول مره و مايبريج گرفته بودن كه تعريف كردم هم نشونمون داد... همونايي كه گفتم در هر ثانيه ۱۶ تا عكس ميگرفتن و متحرك ميشد... خيلي بامزه بود ولي همشون بي نا*موسي بودن 

لومير ها كه فيلمهاشون در واقع مشاهده اطرافشون بود... مثلا موج دريا يا تعطيل شدن كارگراي كارخونه و خلاصه هيچ ايده جذابي نداشتن... آخرشم بيچاره ها در فقر و فلاكت ميميرن. يعني بعد از ۶،۵ سال از سينما عقب ميفتن. يكي از برادرا كه تو سال ۴۸ تو ايستگاه قطار يه دكه داشته كه آبنبات و آت و آشغال ميفروخته كه يه نفر كه الان اسمش يادم نيست ميفهمه اين يكي از برادراي لوميره و باهاش يه مصاحبه ميكنه كه اون زمونا خيلي سر و صدا ميكنه. واي اگه اين فيلماي مليس رو ميديدين كف ميكردين واقعا جالب بود... ما كه الان بعد از 120 سال داشتيم نگاه ميكرديم كف كرده بوديم. ديگه ببينين مردم اون زمون چه حالي ميشدن!!!! يه جايي خوندم كه آدم هرچي امكاناتش بيشتر باشه كمتر ازشون استفاده ميكنه. واقعا معني اين جمله رو موقع ديدن اين فيلمها فهميدم... انشالله خدا نصيب شما هم بكنه... البته من كه كوفتم شد اين جلسه... ميگم چرا!!!

گل باقالي خان ما حالش بد بود سركلاس... من هر لحظه فكر ميكردم الان همه دور و بري هاشو متبرك ميكنه... هرچي هم بهش ميگفتم برو بيرون يه آبي به صورتت بزن گوش نميداد حرفموآخراي كلاس هم تغيير موضع داد و ديگه حالا جلوي چشم استاد ميخوابيد... نميدونم چرا اينجوري شده بود... خراب شده بود به نظرم... خلاصه كه من يه چشمم به فيلمها بود يه چشمم به گل باقالي كه تا خوابش برد بزنم بهش يواشكي بيدارش كنم... ديگه اومديم خونه من باهاش قهر كردم يعني قهر كه نه ولي تحويلش نگرفتم... آخه اصلا به حرفم گوش نميداد... براش شير گرم كردم آخه سرفه هم ميكرد، بعد انقدر شير رو گذاشت روي ميز تا يخ كرد... منم گفتم حالا كه اينجوريه به من چه كه حالت بده و نشستم وبلاگ بازي... اونم دو بار با سرفه پريد رفت دستشويي و نگو حالش بهم خورده بود ولي من سرمو بالا نيووردم نگاش كنم و هي اون از دست من ناراحت شد و من از دست اون... دوستشم خونمون بود،‌دكتر... ديگه اون كه رفت پريديم همديگرو بغل كرديم و آشتي كرديم... فكر نكنين من لوسم و الكي قهر ميكنما!!!! اگه گل باقالي رو در حالت لجبازي ببينين ميفهمين چي ميگم... خلاصه كه اينم از چهارشنبه ما... هفته ديگه فيلمهاي اديسون رو ميبينيم يعني كلا فيلمهاي اوليه آمريكا...

راستي به اون ديوونه اي كه روزي ۴۰ بار طر*ز تهيه اون غذ*اي ايت*ايلياي رو سرچ ميكنه و مياد تو وبلاگ من بگم كه كامپيوتر خواهر شوهر هنوز دستمونه!!!! براي همين براي ترسوندن من روش ديگه اي رو انتخاب كنه!!!!

+ نوشته شده در  2007/12/30ساعت 12:47  توسط فيگيلو  | 

فینگیل بانو ذوق میکند

قربون همه دوستای گلم برمممممممممممممم. مرسی که به یادم بودین... از صبح خونه نبودم الان که رسیدم این همه کامنت دیدم کلی خوشحال شدم...مرسیییییییییی. همشو برای گل باقالی هم خوندم... راستی یه چیزی بگم؟؟؟!!!! قول بدین منو نزنین... س*الگرد ازدوا*جمون فرداست!!!!!!!!!! خیلی خنگم نه؟؟؟؟؟؟؟ همه این دو هفته فکر میکردم جمعه میشه 8 دی... نگو شنبه بوده... دیشب فهمیدم... بعد از اینکه کادوهامونو بهم دادیم!!!!! عیب نداره حالا... گل باقالی که یه هفته است هر روز 6 بار بهم میگه س*الگرد عرو*س شدنت مبارک!!! دیگه جمعه شنبه نداره...یاسمنگولا زنگ زده بهم تبریک بگه میگم فرداست س*الگردمون نه امروز من اشتباه کرده بودم... میگه خاک تو سر گیجت کنن من زنگ زدم تولد دوستمم که هشت دی بود امروز تبریک گفتم...
من برم دیگه. گل باقالی اینجا نشسته درست نیست شب س*الگرد ازد*واجمون بشینم وبلاگ بازی.
خیللللللللللللللللللی دوستون دارم... مثل دوستای واقعیم... اون قسمتم که پرید رو بازم میشینم مینویسم... خاطره روز قبل و خود روز ع*قدمون بود... اینم برای روی گل باران خانم!!!!
+ نوشته شده در  2007/12/28ساعت 23:11  توسط فيگيلو  | 

دقیقا یک ساعته که دارم یه متن احساسی اینجا تایپ میکنم به مناسبت سالگرد* ازدوا*جمون... انقدر مشغولش بودم که گل باقالی در اثر بی توجهی من جلوی تلویزیون خوابش بود... حالا همش پرید ازت متنفرم بلاگفا
----------------------------------------
پیوست: هزار بار به خدا کپی اش کردم... فقط تنبلی کردم دیگه ورد رو باز نکردم... بعد که پیست میکردم مینوشت  [بوسه]!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
+ نوشته شده در  2007/12/27ساعت 18:33  توسط فيگيلو  | 

راز زود خوابیدن گل باقالی

فينگيل بانو: تو رو خدا بزار من امشب زودتر بخوابم

گل باقالي:باشه

فينگيل بانو: نه من رو نگاه كن تا خوابم ببره بعد بخواب

گل باقالي: باشه

فينگيل بانو:...

گل باقالي:...

فينگيل بانو: ميدونستي شبا ساعت ۱۲.۵ mbc4 یه سریال نشون میده که پاملا*اندرسون بازی میکنه؟

گل باقالی: آها

فینگیل بانو: من فردا زودتر از سرکار میام که یه وقت دیر نرسیم سر کلاس... این جلسه خیلی مهمه، نه؟

گل باقالی: اوهوم

فینگیل بانو:...

گل باقالی:...

فینگیل بانو: راستی یادت باشه حتما زنگ بزنی به شوهر عمه ات ببینی با یارو صحبت کرد یا نه

گل باقالی: عزیزم اگه واقعا میخوای بخوابی به خواب فکر کن

فینگیل بانو:ااااااااا پس تو هر شب به خواب فکر میکنی که زود خوابت میبره؟؟؟؟

گل باقالی: نه منم به همین چرندیات فکر میکنم ولی حرف نمیزنم انقدر... اینجوری انرژیت به هدر میره... خوابم از سرت میپره...

فینگیل بانو: آها

گل باقالي:.....

فينگيل بانو:

گل باقالی: خررررررررررررررررررررررررررر پففففففففففففففففففففففففففففففففففففف

فینگیل بانو:

+ نوشته شده در  2007/12/26ساعت 13:51  توسط فيگيلو  | 

فينگيل بانو و سرنوشت (7)----- آخرین قسمت

سر خيابون ۱۶ آذر باهام قرار گذاشتي... ميخوایم کتاب بخریم... زودتر از تو میرسم و مشغول تماشای ویترین یکی از کتاب فروشیا میشم. یه لحظه سرمو میارم بالا و تو شیشه نگاه میکنم... داری بهم نزدیک میشی و روی لبات لبخنده. پشتم بهته ولی دارم میبینمت که مثل یه روح جوری به طرفم میای که انگار میخوای از توم رد شی... دقیقا همین جوری وارد زندگیم شدی. ازم رد شدی و یه رد عميق به جا گذاشتی... دو سه ماه که از دوستیمون گذشت فهمیدم که فقط میتونم عاشقت باشم... آدمی نبودی که بشه دوست داشت یا خیلی دوست داشت... فقط میشد عاشقت شد و من شدم. بر عکس همیشه که محتاط ترین آدم روی زمینم، بي محابا عاشقت شدم.

 

پيوست: به خدا نميتونم اون چهار سال رو توصيف كنم... همش ميگم اگه اينو بنويسم پس اون چي؟؟ اونو بنويسم پس اون يكي چي؟؟؟

+ نوشته شده در  2007/12/26ساعت 13:33  توسط فيگيلو  | 

فينگيل بانو و سرنوشت (6)

يكي دو هفته اي از كنسرت رفتنمون گذشته كه يه روز مسنجرمو باز ميكنم و ميبينم 100 تا آفلاين ازت دارم... حرفاي معمولي... حالت چطوره و اهل سينما هستي يا نه و يه سري حرفاي ديگه و در انتها شماره تلفن خونتون كه "اگه يه موقع كاري داشتم"

آخرين فيلمي كه اون زمونا ديده بودم كلاه قرمزي و سروناز بود كه با 20 تا ديگه از دوستام رفته بوديم و ۲۰ تا آبنبات چوبي خريده بوديم كه تو سينما به ياد بچگي هامون بخوريم... همينا رو برات نوشتم و در انتها به علت اينكه فكر نكني كه شماره خونتون رو به من دادي اتفاق خاصي ميفته منم شماره خونمون و موبايلم رو برات آفلاين ميزارم كه "اگه يه موقع كار داشتي"

دارم حاضر ميشم كه برم خونه خاله ام كه تلفن زنگ ميزنه... يه صداي مردونه جذاب كه سراغ منو ميگيره... من و من ميكنه و ميگه ميخواسته منو دعوت كنه به تئاتر... كي؟؟؟ امشب!!! ميگم من امشب برنامه دارم... معذب ميشه و پشيموني از دعوت از صداش مشخص ميشه... به خدا آرزومه كه باهات بيام تئاتر ولي خوب امشب نميتونم... اينو نميگم ولي بهت ميگم كه خواهش ميكنم يه روز ديگه بازم دعوتم كن... ميخندي ميگی باشه... ميگم قول بده... جا ميخوري و ميخندي و ميگي باشه قول ميدم ... ديگه معذب نيستي

خيابون وليعصر رو پياده به سمت پايين ميام... از جلوي ۴۶۹ رد ميشم ولي اصلا برام مهم نيست چون تا حالا پامو توش نزاشتم و اصلا باورم نميشه كه يه روزي برسه كه همه گارسوناش بشناسنم و هميشه با غذامون دو تا دلستر مجاني بهمون بدن... ميام به سمت تئاتر شهر و تو رو ميبينم كه نشستي روي يكي از اون سكوها و داري كتاب ميخوني... دارم بهت نزديك ميشم كه سرتو مياري بالا و نگام ميكني...دوتايي ميخنديم...

پيوست دلشوره اي: از وقتي سر نوشت هامو خوندي و اونقدر خوشت اومده احساس ميكنم ديگه نميتونم خوب بنويسم فقط دو قسمت ديگه مونده و من اندازه ۵ تا ۳۶۵ تا حرف دارم...

+ نوشته شده در  2007/12/25ساعت 11:42  توسط فيگيلو  | 

فينگيل بانو بداخلاق ميشود

دیروز ساعت ۲:۳۰ از اداره اومدم بیرون و به یاسمنگولا گفتم ساعت ۴ برام ساعت بزنه  ( بازم همون ماجرای ساعت دزدی) رفتم دانشگاه و ۱ ساعت تمام از این ساختمون به اون ساختمون تا بالاخره کارم درست شد. ساعت ۳:۳۰ قسمت اداری دانشگاه تعطیل میشه و همش میترسیدم کارم بمونه برای یه روز دیگه. برای همین دفعه آخر که میخواستم از وسط دانشگاه بیام شمالش گفتم بزار بدوم که یه موقع تعطیل نکنه زنه بره و یه دفعه به یاد جوونیهام به تصور اینکه یک آهو در چمنزار هستم شروع کردم لنگامو پرت کردن تو هوا که چشمت روز بد نبینه نزدیک بود با همون دو سه قدم اول ۴۰ بار پام پیچ بخوره و از اون گذشته ساق پام انگار شکست از وسط انقدر که درد گرفت... وقتی رسیدم به ساختمونه تا ۱۰ دقیقه داشتم با سرعت یکسان نفس نفس میزدم... خاک تو سر ورزش

بعدشم یه دفعه طی یک الهام قلبی تصمیم گرفتم امشب رو برات یه شب رویایی کنم... و چون هیچی تو خونه نداشتیم که بتونم تو این شب رویایی بهت یه شام رویایی هم بدم رفتم خرید و همه چی خریدم و همه رو گرفتم تو دست چپم که مثلا با دست راستم در ماشین رو بتونم باز کنم... به همین دلیل این ۲۰ کیلو خرید موجب کش اومدن عضله دست چپم شد و دست درد به پا درد و کمر درد و زانو درد قبلی اضافه شد...

بعدم اومدم خونه و نشستم یه برنامه ریزی کردم که اول ظرف بشورم یا دوم ظرف بشورم اول سبزيجات رو بزارم بپزه یا دوم سبزيجات رو بزارم بپزه و اول خونه رو مرتب کنم و به همین ترتیب دو ساعت گذشت و من فقط تو این دو ساعت یه بسته گنده چس فیل خورده بودم ولی به جاش فهمیدم که اول بهتره موهامو رنگ کنم بعد تا بخوام برم حموم ظرفا رو بشورم و میوه ها رو خیس کنم تو آب و سبزيجات رو بزارم بپزه... خلاصه لنگان لنگان راه افتادم به سمت حموم و بعدش اومدم بیرون و انقدر خسته بودم که زنگ زدم الکی با تو یه دعوایی کردم و حالتو گرفتم و بعدم خودم نتونستم دو کلمه بشینم درس بخونم... خلاصه به این ترتیب بود که از این شب رویایی فقط یه شام رویایی نصیبت شد و يه زن غرغرو بد اخلاق... شرمنده!!!!

+ نوشته شده در  2007/12/25ساعت 10:55  توسط فيگيلو  | 

فينگيل بانو فكر ميكند از لج مردن بهتر است از بي آبرويي

ديروز داشتم آمار وبلاگمو نگاه ميكردم كه يه دفعه ديدم يه نفر با سرچ اسم اون غذا ايتالياييه(اسمشو نبر) كه اينجا ط*رز ت*هيه شو نوشتم رسيده به وبلاگم...در اين لحظه جرقه اي زده شد و تصاوير زير به ذهنم ريخت:

  1. خواهر شوهران عزيز با خوردن همون غذاي اي*تاليايي كه من براي به رخ كشيدن آشپزيم براشون درست كرده بودم چشماشون گرد ميشه و بعد از قورت دادن هر لقمه ميگن فوق العاده است.
  2. خواهر شوهر بزرگه درحالي كه داره موهامو سشوار ميكشه ازم ميپرسه اسم اون غذايي كه اون روز برامون درست كرده بودي چي بود؟
  3. من در حال تاكيد كردن بر اينكه با وجود اينترنت آشپ*زي خيلي ساده شده و كافيه هر غذايي كه ميخواي درست كني رو سرچ كني تا تمام ريزه كاريها دستت بياد
  4. خواهر شوهر عزيز در حال تايپ كردن اسم غذا در گ*وگل و
  5. لذت كشف وب*لاگ من به سادگي آب خوردن

حالا فكر كنيد من چه حالي شدم... كلا با اين خواهر شوهر بزرگه مشكلي ندارم چون شهرستان درس ميخونه و كم حرفه زيادم لوس نيست ولي از شانس من دقيقا همون روز يه پست بهش اختصاص داده بودم و حسابي به چهار ميخ كشيده بودمش... بين خودمون باشه هنوزم باهاش لجم

اول از همه اون پست دست*ور غذا رو حذف كردم بعد عكس عق*دمونو برداشتم بعد تو فكر بودم كه وبلاگ رو حذف كنم ولي ديدم كسي كه اين سرچ رو انجام داده آرشيومو نخونده درحاليكه كافيه پاي خواهر شوهر بزرگه به اينجا برسه سريع تشخيص هويت ميده و كل آرشيو رو ميخونه و به مادر جانش اطلاع ميده و من بايكوت ميشم... بعدم ديدم آي پي طرف مال ايران خودروئه ولي بازم دلم راحت نبود... شب داشتم فكر ميكردم كه فردا ميرم كل وبلاگمو پاكسازي ميكنم و اين حرفا كه يه دفعه چشمم خورد به .... چي؟؟؟؟؟؟؟؟

به كيس كامپيوتر خواهر شوهر كه گوشه خونه ما جا خوش كرده بود  درحال بشكن زدن و رقصيدن براي گل باقالي ماجرا رو تعريف كردم و دستشو بوسيدم كه قبول كرده كه با اين همه كار ويندوز كامپيوتر خونشون رو عوض كنه( در راستاي پست قبل چون نميتونستن موبايلشونو به كامپيوتر وير*وسيشون وصل كنن، آخر شب كيس رو گذاشتن تو ماشين ما كه گل باقالي شبا كه بعد از ۱۴،۱۳ ساعت مياد خونه روش كار كنه) براي اولين بار از زحمتي كه به گل باقالي دادن مثل بلا نسبت سگ خوشحال شدم.... و فهميدم كه ميشه به مسائل به صورتهاي ديگه اي هم نگاه كرد

به سمير: عزيزم ازدواج كني بدترم ميشه... به نظرم تنها راه اينه كه حساسيتتو كم كني... نظرتم اينجا نزاشتم چون حس كردم تو عصبانيت نوشتي و شايد بعدا پشيمون شي... مواظب خودت باش

به ژابيز: عزيزم اين كلاسايي كه من جزوه هاشو اينجا مينويسم به نظرم توي همه دانشگاهها تشكيل ميشه ولي بايد آشنا داشته باشي

+ نوشته شده در  2007/12/24ساعت 13:43  توسط فيگيلو  | 

فينگيل بانو و سرنوشت (5)

دوشنبه بهت زنگ میزنم و میگم برای جمعه برای من دو تا بلیط بگیري... الان یادم نیست که تو هم میخواستی همون جمعه بیای یا به خاطر من روزتو عوض کردی!!! به نظرم به خاطر من روزتو عوض کردی و دوستاتم مجبور کردی جمعه بیان... ولی فکر میکردی دو تا بلیط یعنی من و دوست پسرم... روز کنسرت بابام منو الف رو میرسونه دم تالار وحدت و من همش فکر میکنم قیافت یادم رفته و ممکنه نشناسمت ولی کلتو که از بین جمعیت زده بیرون میبینم و میشناسم...

 

تصویرهایی که از اون روز تو ذهنم مونده یکی اینه که دکتر یه چیزی راجع به بلند بودن ناخن برای زدن یه سازی گفت و من گفتم من خوشم نمیاد ناخنامو بلند کنم و برای اثبات دستمو اوردم بالا و نشون دادم و لبخندی که تو از اون بالا مالاها بهم زدی با اون چشای مهربونت، مثل لبخندي كه يه پدر به دخترش بزنه... یکی دیگه موقعیه که داشتی برام توضیح میدادی که الان از شور رفتن تو ماهور یا یه چیزی تو این مایه ها که من بهت گفتم خودتو اذیت نکن من از این چیزایی که میگی هیچی نمیدونم و تو که با اون دماغ سربالات و دندونای سفید و مرتبت و چشمای سیاهت تو تاریکی برگشتی با تعجب نگاهم کردی و خندیدی و الف كه همش آستينمو ميكشيد و با ادا بهم ميگفت تو خيلي خوبي و مطمئنه كه خيلي از من خوشت مياد

وقتي كه داشتيم مي رفتيم تو رديفمون بشينيم داشت يه جوري ميشد كه اول من بشينم بعد الف بعد تو و دوستات كه الف يه دفعه اون وسط خودشو انداخت رو من و رفت ته نشست...

من و عينك كائوچويي و تو و باروني كرم، عجب شبي بود ۱۳ دي ۸۱

كنسرت تموم ميشه و من پول بليط رو لاي بروشور برنامه ميزارم و بهت ميدم. خداحافظي ميكنيم و توي خر يه كلمه راجع به اينكه بهت زنگ بزنم بهم نميگي

+ نوشته شده در  2007/12/24ساعت 13:20  توسط فيگيلو  | 

فينگيل بانو از لج ميميرد

من از آدمایی که بدون ملاحظه کارای خودشونو میندازن گردن دیگران لجم درمیاد... از آدمایی که توقع دارن تو همه کاری کمکشون کنی. تو پریشب کمتر از ۵ ساعت خوابیدی، صبح رفتي سربازي از اونجا هم سر كار. انقدرم كارت زياده كه نميرسي دو كلمه با من حرف بزني. من اينا رو ميدونم... بنابراين تصميم ميگيرم كه خودم كاراي بانكي رو انجام بدم. خواهرت اينا رو ميدونه...ولي تصميم ميگيره كه تو رو بفرسته بري آخر ترمي براش كتاباي درسي بخري. اينا رو ميدونه و تصميم ميگيره كه ساعت ۹:۱۵ شب بهت زنگ بزنه و بگه كتابا رو برسوني دست خاله ات كه اون فردا كتابا رو با خودش ببره سركار بعد عصري با خودش ببره يه جاي ديگه كه مامانتم ميره و بالاخره شب كتابا به دستش برسه. كاري به زحمتي كه گردن خاله ات ميفته ندارم... اينا رو ميدونه ولي به خودش حق ميده كه ساعت ۹:۱۵ شب كه تو بالاخره بعد از ۱۴ ساعت اومدي خونه بفرستتت دم خونه خاله ات... خيلي جالبه نه؟؟؟ من حق دارم كه هر كمكي كه دلم ميخواد ازت بگيرم... چون توي زندگي مشتركي كه باهات دارم قراره كارا رو با هم انجام بديم ولي من مراعات ميكنم... الانم دلم نميخواد هيچي راجع به رابطه آسماني خواهر و برادر و مادر و فرزند بشنوم... من از آدماي بي ملاحظه بدم مياد!!!!

تصور كن كه تو براي اينكه به من كمك كني كه به درسام برسم خودت آشپزي رو به عهده بگيري و من وقتي رو كه ميتونستم براي آشپزي بزارم و قرار بوده درس بخونم رو براي خواهرم صرف كنم و خواهرم هم هيچ مشكل جسمي و روحي براي انجام اون كار توسط خودش نداشته باشه و فقط به خاطر رابطه روحاني و آسماني خواهري از من توقع انجام اون كار رو داشته باشه... راستشو بگو از لج نميميري؟؟؟؟

+ نوشته شده در  2007/12/23ساعت 16:27  توسط فيگيلو  | 

فينگيل بانو و سرنوشت (4)

يكشنبه 8 دي 81، با پ. كلاس رياضي مهندسي دارم... از اون درسايي كه دلم ميخواد بهش بگم قدرت من از تو بيشتره... هر جلسه از اول تا آخر درس رو گوش ميدم...دو تا كتاب مرجع رو خريدم و تمرينام رو كامل حل ميكنم... كلاس داره شروع ميشه... به زور پ. رو از بوفه بيرون ميارم كه به موقع به كلاس برسم... موبايل پ. زنگ ميزنه و به جاي اينكه با من بياد طرف پله ها... ميدوه بيرون كه موبايلش آنتن بده... منم مثل مسخ شده ها دنبالش ميرم... يه پسر قد بلند مو فرفري خوش تيپ داره يه چيزي رو شيشه ميچسبونه... اين كيه ديگه؟؟؟ چطور تا حالا كشفش نكرده بودم؟؟؟ سرمو برميگردونم ببينم چي ميچسبونه!!! پوستر "كنسرت گروه فاخته"... فاخته؟؟؟!!!! چقدر آشناست اسمش!!!! يه دفعه بلند گفتم اااااااااااا فاخخخخخخخختتتتتتتتتتته!!!!! پسر خوش تيپ كه تا حالا محلم نزاشته بود برگشت سمت من و با يه لبخند پيروزي گفت ميشناسين اين گروه رو؟؟؟

فينگيل بانو: بله دو سال پيش برنامه شون رو ديدم ولي پارسال هرچي فكر كردم اسمش يادم نيومد!!

گل باقالي: حالا امسال ميخواين دوباره برنامه شو ببينين؟؟؟

فينگيل بانو: بدم نمياد!!!

گل باقالي: من ميتونم بليطشو از رضا موسوي زاده (رئيس گروه فاخته) براتون بگيرم

فينگيل بانو: نه مرسي...(زير چشمي نگاهي به حياط ميندازم... اون موقع ها فكر ميكردم همه دارن منو نگاه ميكنن كه برام حرف در بيارن) خودم آقاي موسوي زاده رو ميشناسم ازش ميگيرم (با يه پسر هم دانشگاهيم اشتباه گرفته بودمش)

گل باقالي: آقاي موسوي زاده رو از كجا ميشناسين؟؟؟

فينگيل بانو: همون پسر عينكيه ديگه!!!

گل باقالي( با اشاره به پوستر) : نه اين موسوي زاده رو ميگم... ميخواين شماره مو يادداشت كنين كه اگه بليط خواستين من براتون بگيرم

فينگيل بانو (گوشي مو با ترديد و دوباره نيم نگاهي به حياط از كيفم درميارم و شماره رو ذخيره ميكنم): اسمتون چيه؟؟؟ (و ميزنم golbaghali golbaghalian) تا اين اسم رو با حروف پينگليش ميبينم صفحه چتمون مياد جلوي چشم!!! با چشاي گرد سرمو ميارم بالا و ميخوام بگم پس تو بودي كه قبل از اينكه حرفي بزنم گل باقالي با يه لبخند شيطوني سرشو تكون ميده و تاييد ميكنه

به قول خودت اگه موبايل پ. اون روز زنگ نزده بود اگه من به موقع سر امتحان آمار ميرسيدم و اگه گروه كر فرهنگسراي بهمن انقدر فالش نميخوندن كه سرم درد بگيره... تو هميشه يه نصاب پوستر باقي ميموندي...اينا رو كه مينويسم احساس ميكنم دارم گرد و غبار خاطراتمون رو پاك ميكنم... خيلي دوست دارم كوچولوي خر

+ نوشته شده در  2007/12/23ساعت 15:44  توسط فيگيلو  | 

مطالبی که چهارشنبه یاد گرفتم

لومیر ها فیلم هاشون رو به پته میفرختند که انحصارا نمایش در سینما رو برای خودشون گرفته بودند. یعنی یک سری مغازه کرایه کرده بودند که فیلم ها رو اون تو نمایش میدادند. گموند ها هم همین کار رو کردند. از 1905 به بعد گموند بزرگتر از پته شد ولی نهایتا با هم به توافق رسیدند . اینها بودند که سینمای فرانسه را جهانی کردند.

چون در اون زمون سینما صامت بود بنابراین احتیاجی به دونستن زبون کشور سازنده نبود.

فیلمها در اون زمان به علت کوچک بودن حلقه های ضبط 20 ثانیه بودند که در سال 1902 بالاخره به 10 دقیقه رسیدند.

اولین بار انگلیسیها موسیقی رو به نمایش فیلم اضافه کردند.

ملیس که گفتم تخیل رو وارد سینما کرد...یه روز به یکی از سینماهای پته میره و اگه یادتون باشه شعبده باز هم بوده خودش... وقتی صنعت سینما رو میبینه حیرت میکنه. میخواسته از لومیرها دوربین بخره که بهش نمیفروشن و به انگلیس میره و از اونا میخره.

ملیس میگه من سینما رو به تئاتر نزدیک کردم. در واقع شعبده رو وارد سینما میکنه. دوربین رو جای تماشاگر میزاره و حوادث در جعبه روبه روی دوربین رخ میده.

توجه کنید که الان در سالی هستیم که برج ایفل داره ساخته میشه،( 1897) جهان متوجه تکنولوژی شده، همه به دنبال پرواز هستند و ژول ورن کتابای پرطرفداری مینویسه...

یکی از فیلمهای ملیس سفر به ماه است که یک صفحه گرد نورانی با چشم و دهن هست که یه موشک میره میخوره تو چشمش...(جلسه بعد این فیلم رو میبینیم)

همونطور که قبلا هم گفتم در دسامبر 1895 اولین نمایش فیلم لومیرها رو داریم و در آوریل 1896 اولین نمایش فیلم ادیسون...

مکتب برایتون (شهری در جنوب انگلیس) اولین بار حرکت دوربین و دخالت فیلمساز در داستان و تفاوت نگاه به آدمها رو تجربه میکنه و نطفه سینمای روایی میشه...

ادوین اس پورتر متولد 1869 در آمریکا از طبقه زیر متوسط بوده که بعد از تمام کردن دبستان میره دنبال کار... در 1893 به نیروی دریایی ملحق میشه... تو نیروی دریایی پیش یه خرده مخترع تو نیروی دریایی کار میکنه و تا 1896 اونجا میمونه... بعد میره پیش ادیسون و توی کارگاه فیلم سازیش استخدام میشه... ادیسون یه آدمایی رو استخدام میکرده و بهشون یه دوربین میداده که برن فیلم بسازن...پورتر یه مقدار ابداعاتی در مورد دوربین به ذهنش میرسه که کار باهاش رو راحتتر میکرده و بعد تحت تاثیر ملیس قرار میگیره... در 1902 یه فکری به ذهنش میرسه و تصمیم میگیره از فیلمهای خیلی زیادی که در آرشیو وجود داره یه فیلم بلند داستانی بسازه، "زندگی یک آتشنشان" که ابداع سینماست...

شاید براتون جالب باشه که مظفرالدین شاه هم در سفری که به فرانسه داشته فکر کنم حدود سال 1298 یه دوربین میخره و باهاش کلی فیلم هم میسازه... حتی یه عکسی از مظفرالدین شاه موجوده که سناریو رو گرفته دستش و داره میخونه و فکر میکنه... این فیلمها در موزه گلستان باقی مونده بوده و داشته از بین میرفته... خدا رو شکر زمان انقلاب همه کاخها رو پلمپ میکنن که مردم خرابشون نکنن... بعد از انقلاب یه آقایی که الان اسمش یادم نیست مسئول کاخ گلستان میشه و این فیلمها رو پیدا میکنه و به کمک این یارو مجری هنر هفتم که الان اسمش یادم نیست بازم میفرستن یه کشور خارجی که اونم یادم نیست و دو سال پیش فیلمها رو که با یه تکنولوژی جدیدی تونسته بودن ریکاور کنن به ایران برمیگردونن و الان در موزه سینماست... خیلی جالبه نه؟؟؟
+ نوشته شده در  2007/12/22ساعت 21:26  توسط فيگيلو  | 

فينگيل بانو و سرنوشت (3)

تابستون سال ۸۱، مشغول چت كردنم كه يه دفعه يه ID ناشناس بهم سلام ميكنه... ميگه از بچه هاي دانشگاهه و منو ميشناسه و ID ايم رو از يه دوست مشترك گرفته...

fingilbanoo:esmet chie???

golbaghali: golbaghali golbaghalian

fingilbanoo: pas chera man nemishnasamet??

golbaghali: man aslan daneshgah nemiam, faghat akhare term miam emtehan midam

و من به خيال اينكه باز يكي از عمله هاي دانشگاه عاشقم شده خيلي زشت دودرش ميكنم...

اون روز نميدونستم كه اين عمله دهاتي كه من فكر ميكنم در واقع عشق كوچولوي منه كه تو اتاق قشنگش نشسته و كلي با خودش كلنجار رفته تا راضي شده براي من پيغام بفرسته و حالا حسابي لجش از دستم دراومده....

+ نوشته شده در  2007/12/22ساعت 14:12  توسط فيگيلو