گزارش فینگیل بانوئانه
ديشب گل باقالي همه وسائلش رو جمع كرد و با يه چمدون و يك كول پشتي ( كه جزو سوغاتيها بود) و كلي جعبه كه پر از كتاب و دي وي دي بود منو ترك كرد
البته هنوز همين مقدار وسائل توي اتاق من مونده و اونجا رو مثل يه انباري شلوغ كرده... ولي قول داده امشب برگرده
داشتم جلوي بابام بهش ميگفتم يه دفعه منو نزار برو... كم كم تركم كن
و منتظر بودم كه عكس العمل بابام رو ببينم كه يه دفعه برگشت گفت اصلا چرا بره!!!!! همينجا بمونه!!!! اينم باجي كه بابا خان به من دادن كه يه موقع فكر رفتن توي يه خونه به سرم نزنه!!!!! خلاصه كه از تخت پادشاهي به بستر گدايي افتاديم و اختيار خونه پاك از دستمون رفته!!! البته هنوز ماجراي آشپزي من باپرجاست
چون مامان تپلوم هنوز ميگه من احساس ميكنم مهمونم!!! ديروز كه جاي يه ظرفي رو داشت از من ميپرسيد!!!! روز اول كه همون خانم جوان دوست بابام در راستاي همون خودشيريني كه تعريف كردم با يه قابلمه خورش بادمجون و يه ظرف چيكن استروگانف به دادمون رسيد ولي روز دوم خودم يه ماكاروني درست كردم كه همه اقرار كردن از مال مامانم خوشمزه تره... تازه ماكاروني هاي مامان من معروفه و من تو محل كار قبليم هر وقت ماكاروني ميبردم چيزي به خودم نميرسيد و همه بايد يه كمي ازش ميخوردن!!!! ديگه تو خود بخوان از اين مجمل!!!! جان؟؟؟؟!!!! خودمم نميدونم!!!!!
حالا هر روز اين صندلي هاي كانتر رو ميزارم زير پام و ميرم سر وقت اين كابينت و يه چند ساعتي اون بالا سرم گرمه با اين كفگيرا!!! ديگه نميدونم اگه مثل آبي بخوام تخت و مبل و اين حرفا بخرم بايد چي كار كنم!!!!
مامانمينا هنوز ساعت خوابشون تنظيم نشده و شبا ۴ ساعت بيشتر نميتونن بخوابن توي روزم دائم چرت ميزنن... ديشب كه مامانم نشسته بود گوشه مبل هال كه دسته هم نداره و داشت چرت ميزد اگه به دادش نرسيده بودم از همون بالا تلپ ميفتاد پايين... سيب گل هم تب و لرز كرده ولي همچنان صبح و شب با دوستاش ميره بيرون و تازه شبم ميارتشون خونه!!!!
اگر دقت كرده باشين امروز روز آخر ترم پنجم از دوره كارشناسي ارشد اينجانب ميباشد و باز اگر بيشتر دقت كرده باشين من از تزم دفاع نكردم... با اينكه تقريبا كاملش كرده بودم و فقط نصف فصل آخر مونده بود... امروز رفتم دانشگاه و فرم درخواست پر كردم كه ترم ديگه هم مهمونشون باشم... يعني تا خرداد ۸۷ وقت دارم ولي جدا ميخوام قبل از سال ۸۷ تحويلش بدم... يه موضوعي كه يه مقداري منو ميترسونه اينه كه امروز در حين پر كردن فرم فهميدم كه ميشه حتي ۷ ترم هم درسم رو طول بدم!!!!! و اين ذهن تنبل من وقتي ميفهمه هنوز وقت داره امكان نداره با من همكاري كنه!!!! ولي جدا اگه تا آخر امسال تحويل ندم تزم رو خيلي خرم!!!!خيلي خيلي ها!!!!
جمعه ميريم يه جايي كه پولمون ميرسه خونه ميبينيم و بدم نمياد كه همون روز جمعه يه جايي رو بپسنديم و بخريم!!!! حالا اگه جمعه هم نشد، تا آخر هفته ديگه خونه دار شده باشيم... كسي ميتونه منو راهنمايي كنه كه موقع خونه خريدن بايد چه چيزهايي رو چك كنم كه سرم كلاه نره؟؟؟ مثلا يه نفر خونه يه نفر ديگه رو به من نفروشه!!! يا اينكه سندش قلابي نباشه يا نميدونم ديگه تو همين مايه ها!!! آخه ما كلا خانوادگي خيلي ساده ايم تو امر تجارت!!! اين خونه مون رو هم خيلي شانسي خريديم و يارو از اون بنده هاي صالح خداوند بود!!! حتي موقع قولنامه كه گفتيم هر كسي يه شاهد بياره طرف باباي منو به عنوان شاهدش انتخاب كرد!!! يعني ديگه از ما هم ساده تر بود!!!! همين يك بارم خونه خريديم خونه هاي ديگه از اولش مال خودمون بود!!! خلاصه اگه تجربه اي دارين ممنون ميشم با منم شريك بشينش!
مشكلاتم دارن به مرور زمان خودشونو حل ميكنن
يعني به هر حال يك از راه حل هاي پايين شون رو انتخاب ميكنن و اقدامات مربوطه هم خودشون اجرا ميشن و من اين وسط فقط مشغول نظاره هستم... نه كه همشون خوب حل بشنا، بعضي هاشونم بد حل ميشن مثل همين تزم ولي خوب بالاخره دست از سر مغز داغون من برميدارن... همين برام كافيه!!!
اسم وبلاگ رو هم عوض كردم چون خوشم نمياد چيزايي كه گل باقالي خودش ميدونه رو الكي اينجا به اسم اون بنويسم... اولاشم اسم وبلاگم همين بود ولي وقتي گل باقالي رفت سربازي اسمشو كردم نامه هاي كوتاه به همسرم كه ديگه الان به نظرم بي معني شده... تازه اون موقع هيشكي وبلاگمو نميخوند و منم وبلاگ كسي رو نميخوندم و حتي ميشد توي يك ماه يه كامنتم نداشته باشم. چون كسايي كه ميومدن تو وبلاگم اكثرا از صفحه اول بلاگفا منو ميديدن و برام كامنت ميزاشتن "وبلاگ خوبي داري به ما هم سر بزن" و منم همه رو حذف ميكردم ولي الان هم يه جورايي به دوستاي وبلاگيم وابسته شدم و خوشحال ميشم وقتي برام نظر ميزارن هم اينكه ديگه اونجوري راحت نمينويسم-يه جوري كه انگار هيشكي اينجا رو نميخونه- و ديگه نميتونم فقط خطاب به گل باقالي بنويسم...
همين ديگه... فعلا...