فينگيل بانو به قطعات نا مساوي تقسيم شده است...
----------
تو اداره يه برنامه از پارسال دادن ما بنويسم كه قرار بود خيلي ساده باشه... هي ما جلسه گذاشتيم و اين برنامه ساده رو نشونشون داديم هي اونا يك كم پيچيده ترش كردن و گفتن وقتي اين قابليت ها رو بهش اضافه كردين تحويل بدين... باز ما اون قابليت ها رو بهش اضافه كرديم و جلسه گذاشتيم و اونا تست كردن و دوباره گفتن نه اگه اين كار رو هم بكنه بهتره... باز ما اون كار رو بهش اضافه كرديم و بعد گفتن نه اون كاري كه ماه پيش گفتيم اضافه كردين خوب نيست اونو بردارين و همينجوري از پارسال تا الان كه من در خدمتتون هستم هنوز ورژن يكش رو هم تحويل نگرفتن!!! حالا كاش يه تيم كارشناسي قرار بود اين كار رو بكنه نرم افزار دست گل ما رو دادن دست يك سري زن ۵۰ ساله خانه دار بچه دار زنبيل به دست خنگ منگل كه دو زار نميفهمن... البته براي ما هم مهم نبود... بالاخره چه از اين نرمافزار استفاده بكنن چه نكنن ما سر ماه حقوقمونو ميگيريم... از اون طرف هم ياسمنگولا كه داره براي فوق ميخونه منم كه مشغول وبلاگ خوني... هر دو هفته اي كه مثلا براي يه كار بهشون ميگفتيم وقت لازم داريم دو روز آخرش سريع كارارو ميكرديم و همينجوري طول كشيد تا الان كه من ميخوام دو روز مرخصي بگيرم يا مثلا دير بيام و زود برم يه دفعه تا ده اسفند بهمون وقت دادن كه ۵ صفحه A4 قابلیت رو بهش اضافه کنیم
بعدم بهمون گفتن که این اگه کامل بشه میخوان تو کل سازمان ازش استفاده کنن
از اون طرف هم ماجرا تو سازمان درز پیدا کرده و معاون کوفت و زهر مار هم کار رو پیگیری میکنه
فکر میکنن من و یاسمنگولا مایکرو سافتیم!!!! منم الان اصلا تو مود برنامه نوشتن نیستم و یاسمنگولا هم که آخر هفته امتحان داره و از همون اول آب پاکی رو ریخت رو دستم که روش حساب نکنم...
-----------
ديروز در ادامه پريروز به كارگري گذشت(آي كمرم!!!) ولي ديگه تقريبا خونه تميز شد
تصميم گرفتيم جهت جلوگيري از سكته قلبي و كنده شدن دست و پا و شكستن كمر، ديگه زمين اتاقها رو به شدت زمين هال تميز نكنيم و با دو عدد موكت از اين آماده ها (اصلا همچين موكتي وجود داره؟؟؟) سراميكهاي قيري و رنگي و سيماني و روغني رو بپوشونيم... چون بعد از هشت بار تميز كردن سراميك هاي هال به اين نتيجه رسيديم كه اگر كلا سراميك ها رو عوض ميكرديم هزينه جسمي و روحي كمتري رو متقبل ميشديم...
جمعه قرار بود يه سري از وسايل خريداري شده تحويل داده بشه كه به علت بدقولي جماعت كاسب تا هفته ديگه به تاخير افتاد...پنجشنبه هم قرار بود براي نصب مستراح! ساعت ۳ برسن خدمتمون كه جاتون خالي تا ساعت ۹ شب ما رو بدون حتي يك صندلي با پاهاي ورم كرده در دمپايي! بعد از ۱۲ ساعت كار جانفرسا، ايستاده نگه داشتن(ولنتاين رو ميگما!!! قابل توجه آب معدني)... جوري كه بابام فرداش به غير از كمر درد وحشتناك، تب هم كرد!!!! تازه بابام فقط به قول خودش مديريت ميكرد!!! (مديريت به اين معني كه ميومد بالاي سر ما و تشويقمون ميكرد و بهمون روحيه ميداد و خاطره تعريف ميكرد و وقتمونو ميگرفت!!!) ولي ديگه شنبه هفته آينده همه وسايلمون توي خونه تميز قشنگمون چيده شده ![]()
----------
چهارشنبه تو بوفه کلاس نشسته بودیم که دیدیم از اتاق بقلی صدای فیلم سنتو*ری میاد... با اینکه ندیده بودیمش ولی کاملا میشد صدای چاو*شی و را*دان رو تشخیص داد...پریدیم تو اتاق و دیدیم سه تا از بچه ها نشستن و دارن تو کامپیوتر امور مالی فیلم رو میبینن... گفتن از خود مهر*جویی گرفتن!!! و قرار شد برای ما هم رایت کنن و هفته دیگه بهمون بدن... میگفتن خودش تصمیم گرفته فیلمشو پخش کنه!!! که وزارت ار*شاد ضایع بشه!!! خیلی دلم سوخت
نکته:اینکه دیگه راجع به کلاسای چهار شنبه ها نمینویسم دلیلش اینه که بیشتر فیلم میبینیم.
----------
کسی صوفی نامه شهرام ناظری رو شنیده؟؟؟ من که دو روزه همراه با زمین سابیدن دارم با این نوار رقص سماع! میکنم!!! گل باقالی میگه توی گوشه ای از دستگاه ماهور ساخته شده که معمولا توش نوحه میخونن... بعد واقعا یه جوریه که تو برات مهم نیست طرف داره چی میگه دلت میخواد از ته دل بشینی و برای همه بدبختیهات گریه کنی!!! خیلی جالبه ها!!!!
فينگيل بانو و عكس العملهايش
اين روزا بدجوري سرما خوردم... هر سه چهار ساعت يه بار دو تا ادالت كلد ميندازم بالا!!! ميدونم هر شش ساعت بايد يه دونه خورد ولي اين قرصاي ايراني به نظر مياد بيشتر از گچ تشكيل شده باشن... اصلا اثر ندارن... ديروز صبح مامانم يك دونه معادل خارجيشو بهم داد تا شب داشتم ميپريدم بالا و پايين و اصلا يادم رفته بود سرما خوردم... اين مامانم انقدر كه گيجه از اين قرصه يك بسته خريده بوده و اونجا هم استفاده كردن و همونو نصفه اورده ايران!!! يك سري هم پماد تبخال اورده مثلا كه كلي سر من منتشو گذاشت... آخه من خيلي تبخال ميزنم...اولشم برگشته ميگه وايييي فينگيل برات بليستكس اوردم!!! ميگم بليستكس چيه؟؟؟
ميگه وا!!! بيسواد!!! براي تبخاله ديگه!!!
گفت از اينا 20 سال پيش كه رفته بوده آمريكا براي خودش اورده بوده و خيلي خوب بوده و انقدر تعريف كرد كه روز شماري ميكردم تبخال بزنم!!! بعد چند روز پيش از خواب بيدار شدم ديدم لبم ميخاره با يك حس پيروزي رفتم در يخچالو باز كردم و پماد رو برداشتم و فكر ميكردم الان ريشه تبخال رو در بدنم ميخشكونم...بعد چون خيلي قيافش پيچيده بود شروع كردم روشو خوندن كه ببينم چجوري بايد استفاده كنم... ديدم نوشته اين دوا براي خشكي پوست لب و آفتاب سوختگي آن ميباشد!!! هر چيم بالا پايينش كردم ديدم نخير يك بارم كلمه تبخال رو ذكر نكرده... منم رفتم سراغ طب سنتي خودم و يه قاشق گذاشتم تو فريزر و باهاش به لبم شك وارد كردم!! (اونايي كه تبخال ميزنن ميدونن من چي ميگم) بعدشم آسيكلووير خودمونو روش زدم و رفتم اداره... بعد كه برگشتم بهش ميگم مامان اين پمادي كه اوردي كه مال آفتاب سوختگيه!! ميگه نخير!!! امكان نداره... بعد رفته عينكشو اورده روشو ميخونه ميگه اوا راست ميگي!!! من يه محصول ديگهي مارك بليستكس رو خريدم ... قديما فقط پماد تبخال توليد ميكرد!!!
۴تا هم خريده كلي هم پولشو داده... فقط به درد كويرنشينان ميخوره... من كه تا حالا لبم در اثر آفتاب نسوخته!!!!
از اول اين هفته همه وسايل بزرگ رو خريدم يعني ديگه فقط به قول ياسمنگولا قل و منقل مونده!!! ولي هنوز خونه انقدر كه كثيفه نميشه بگيم وسايل رو بيارن... البته هنوز همشونم حاضر نيست... و چون تمام سرويس دستشويي و توالت و دوش و اينا رو هم عوض كردم و قراره پنجشنبه بيان براي نصب به نظر ميرسه حالا حالا ها كار داشته باشه اين خونه!!!! آخه دو سه ساله همينجوري خالي مونده اونجا... اين كارگرا هم كه براي رنگ كردن و ساختن كابينت و شومينه و اينا اومدن كسي بالاي سرشون نبوده و هر كاري خواستن كردن... اين دو روزي كه رفتيم اونجا فقط داشتيم كثافت كاري اينا رو با كاردك از روي سراميكا ميكنديم... بنابراين پنجشنبه و جمعه مجددا برنامه كارگري به راهه!!! جمعه ناهار هم يه جايي دعوت بوديم كه من و گل باقالي نميتونيم بريم و شبش هم ميخوايم بريم تئاتر جون عممون كه احتمالا فقط چرت خواهيم زد از خستگي!!!
فینگیل بانو و بی ناموسان!!!
تا الان تقريبا وسايل گنده مو يا خريدم يا ميدونم ميخوام كدومو بخرم!!! امروزم تلويزيون خريداري ميشود كه گل باقالي گير داده كه خودم ميخوام بخرم نميشه از پول مشتركمون بدي!!! از كار قبليش كه اومده بيرون باهاش تسويه حساب كردن و ميخواد با همون پول تلويزون بخره
البته اول ميخواست پرده و ويدئو پروژكتور بخره
(اگه ميخريد هر روز دعوتت ميكردم خونمون شادي جونم) خودمو كشتم تا به ال سي دي راضي شد!!! فكر كن خاله ۷۰ ساله من بياد خونمون ببينه يه ديوارمون سينماست!!! به نظرت چه فكري ميكنه خواهر؟؟؟ ولي ميدونم آخرش يه روزي كار خودشو ميكنه اين گل باقالي...ببين كي گفتم!!! حالا گير داده كه پاناسونيك هم بخره... هر چي بهش ميگم سامسونگ بخر من شانسم خوبه ب. ام. و. ميبريم، عكسمونو ميندازن رو بيلبوردا
!!! ميگه نع!!! ببينين اين شوهر ما چه جوري مانع پيشرفتمون تو زندگي ميشه!!!
شب هم ميخوايم بريم يه سري جاروهاي پيشرفته و مواد شوينده بخريم كه فردا بريم اون خونه رو تميز كنيم... جمعه دو ساعت رفتيم اونجا زمين سابيديم پدرمون در اومد... من اولش گفتم كارگر بگيريم مامانمو گل باقالي گفتن نه كاري نيست كه، خودمون ميكنيم!!! بعدش كه ديگه كارگر مورد اطمينان مامانم همه وقتاش تا عيد پر شد گل باقالي ميگه كارگر بگيريم بهتره!!! اون روزم كه داشت زمين ميسابيد هي به خودش فحش ميداد كه چرا مخالفت كرده... به مامانم كه نميتونست چيزي بگه... بعد من كه به مامانم ميگفتم بزار زنگ بزنم اين شركتهاي خدماتي، اينجا كه خاليه نميتونن دزدي كنن ميگفت ببين منو گل باقالي همش كار ميكنيم تو غر ميزني!!!! حالا من داشتم كارمو ميكردم اين گل باقالي همش در گوش من غر غر ميكرد كه بايد كارگر بگيريم خسته شدم!!!
بعدشم دسته جارو رو شكوند خيالش راحت شد!!! اومديم خونه... ولي حالا امشب ميريم كلي جارو ميخريم و فردا ميريم سراغ خونه!!! خدا خودش به گل باقالي قوت بده و به من صبر!!! آمين!!!![]()
فینگیل بانو غلط کرد دلش چهار دیواری خواست به جان مادرش!!!
5شنبه که رفتیم دنبال پیش خرید خونه یه موقعیت خیلی مناسب بهمون معرفی کردن که کاملا از عهده ما برمیومد شرکتش هم شناخته شده بود...حتی میتونستیم دو تا واحدشو پیش خرید کنیم...که البته به علت همیشه عجله داشتن بابام اون روز نتونستیم ببینیمش... خیلی خوشحال بودم فکر می کردم که دیگه همه مشکلات حل شده...عصری با گل باقالی رفتیم خونه بابام و همه زمین و دیوارا و سقف رو متر کردیم و کلی فکر کردیم که تلویزیون رو کجا بزاریم و تختمونو رو به کدوم طرف بزاریم و پرده آشپزخونه چهار خونه چه رنگی باشه و خلاصه بعد از بیست بار که از خونه بهمون زنگ زدن و گفتن مهمون اومده سریعتر بیاین با کلی رویا و یه عالمه ابر سفید تپلی بالای سرمون، از خونه قشنگمون اومدیم بیرون... جمعه رفتیم دنبال مبل و کلا وسایل چوبی... من خیلی خرید وسایل خونه رو دوست دارم... چرخیدن تو این جور مغازه ها برام یه جور تفریحه ولی این دفعه خیلی فرق میکرد... حتی گل باقالی که زیاد با خرید کردن میونه ای نداره با چه عشق و علاقه ای دنبال من راه افتاده بود از این مغازه به اون مغازه و وقتی بین دو تا مثلا میز ناهارخوری شک میکردیم با چه وسواسی همه جوانب رو بررسی میکرد... ظهر که اومدیم خونه کلی انرژی داشتیم و دقیقا میدونستیم خونمون قراره چه شکلی بشه... قرار شد که فرداش گل باقالی چهار روز مرخصی بگیره که روز اول بریم خونه ای که میخواستیم پیش خرید کنیم رو ببینیم و قراردادشو ببندیم و از روز دوم بریم سراغ خرید وسایل...شنبه به طور اتفاقی اسم شرکتی که خونه رو بهمون معرفی کرده بود رو توی گوگل سرچ کردم و دیدم که از وزارت مسکن شکایت کرده که چرا تو فلان روزنامه نوشتین کار ما غیر قانونیه... آخر خبر نوشته بود که وزارت مسکن توصیه کرده قبل از پیش خرید مسکن حتما به شورای صنفی انبوه سازان زنگ بزنین و مطمئن بشین که شرکتی که میخواین باهاش قرارداد ببندین مدارک لازم رو داره... سریع زنگ زدم 118 و شماره تلفن رو گرفتم و زنگ زدم... خانومی که تلفن رو جواب داد گفت این شرکتی که شما میخواین باهاشون قرارداد ببندین اصلا اینجا ثبت نشده و شرکتی هم که این رو بهتون معرفی کرده خودش زیاد مطمئن نیست... گفتم از چه لحاظی؟؟؟ گفت اولین دلیلش عدم تحویل به موقع واحدها... خیلی ناراحت شدم زنگ زدم به یکی از مهندسای برج سازی که یک نفر بهمون معرفی کرده بود که شرایط پیش خرید اون رو بپرسم... خیلی مرد مودبی بود و کلی راهنماییم کرد و مشخص شد که پولمون برای پیش خرید برجهای اونها خیلی کمه... وقتی ازش راجع به شرکتی که فرداش میخواستیم باهاشون قرارداد ببندیم پرسیدم گفت راستش من چند وقت پیش شنیدم که یه پروژه 2000 واحدی رو به 8000 نفر فروختن!!!
دلیلی هم نداشت دروغ بگه چون به هر حال من پولم به پیش خرید واحدهای اونا نمیرسید و مطمئنا این چندرغاز من باعث برشکست شدن یا سود کردن کسی نمیشد... کار که به اینجا رسید یه دفعه مامان بابام هم گفتن که راستشو بخوای ما هم اصلا راضی نبودیم که شما جایی رو پیش خرید کنین و بهتره که سریع یه جایی رو بخرین!!! بعدشم زنگ زدیم به یکی از دوستای بابام که میدونستیم اون طرفاست و گفتیم بره نگاه کنه ببینه این خونه در چه مرحله ایه... اونم زنگ زد و گفت این آدرسی که دادین وسط بیابون خداست و ساختمون هم در حد یک اسکلت بندی اولیه است... اینجوری بود که همه رویاهای من نقش برآب شد... از اونجایی که ما به شدت زوج عاقل و عاقبت اندیشی هستیم، اصلا دچار احساسات زودگذر نشدیم و تصمیم گرفتیم که همه پولی که داریم رو بزاریم برای خرید خونه... اینجوری میتونیم یه خونه حدود 50 متر یه جایی وسطای شهر بخریم... بنابراین فعلا زندگی مشترک تا اطلاع ثانوی تعطیل میباشد
...از دیروز شدیدا دنبال خونه هستیم و فعلا از دو تا خونه هم خوشمون اومده که یکیشو قراره امروز عصرقطعی کنیم... خود خونه کاملا یک خونه ایده آله ولی خوب محله اش و کوچه اش همچین زیاد جالب نیست ولی خوب به ما چه!!! ما قراره اونجا رو رهن بدیم!!!
برای همین خونه فسقلی هم همه پولمونو باید بدیم و بنابراین دریغ از یک پاپاسی که بمونه برای خرید یک زیلو به قول سمیر!!!!... دیروز به گل باقالی میگفتم اگه بخوای من طلاهامو میفروشم که زندگیمونو زودتر شروع کنیم
... مثل این زنای کلیشه ای فداکار... اونم از خنده مرده بود میگفت حالا نمیخواد جوگیر بشی!!!! کلا من از طلا اصلا خوشم نمیاد... ترجیح میدم یه گردنبند قدیمی عقیق بندازم گردنم تا سرویس برلیان!! ولی خوب گل باقالی میخواد یه کاری بکنه که آرزوی فداکاری بمونه رو دلم!!!!
خوووووووووولاصه که بدجوری خوردیم به پیسی!!! یکی نیست به من بگه خونه نخری میمیری؟؟؟؟
نه نمیمیرم خودمم نمیدونم چرا گیر دادم خونه بخریم!!! ولی جدی اگه این امروزیه قطعی نشه شاید صرفه نظر کنم... البته هنوز دو روز از مرخصی هامون مونده و بازم میتونیم دنبال خونه باشیم... گل باقالی خونسرد بیخیال انقدر این چند روزه عصبی و تو فکره که نمیدونی همش داره راه میره و فکر میکنه ... آخه خوب دستی دستی داریم خودمونو به خاک سیاه میشونیم دیگه حق داره... همش تقصیره مامان بابامه!!! الان مامانم از خوشحالی داره میمیره که دیگه ما هیچی پول نداریم که خرج کنیم... اصلا از بچگی همیشه یه کاری میکرد که ما دیگه آه در بساط نداشته باشیم تازه یه چیزی هم بدهکار باشیم... مثلا میومد میگفت فینگیل بانو این یک میلیون تومن مال تو به شرطی که هر ماه کم کم بهم پسش بدی... حالا مثلا من راهنمایی بودما!!! بعد میگفت حالا من این یک میلیون رو از تو قرض میگیرم ولی هر ماه بهره بانکیشو به پول ماهانه ات اضافه میکنم... حالا مثلا من 10 تومن پول ماهانه میگرفتم میشد 15 تومن بعد باید قسط یک میلیون تومنو که مثلا میشد 12 تومن به مامانم میدادم!!!!!!!!!!! فهمیدی چی شد؟؟؟
من موندم و سه هزار تومن و یک میلیون تومن پول توی بانک که هنوز صاحبش نبودم!!! اینجوری پولی در بساط نداشتم که خرج کنم ولی همیشه سرمایه دار بودم!!! الانم همین کار رو میخواد بکنه... همه پولی که بهمون دادن بابت خرید وسایل خونه رو مجبورمون کردن بزاریم روی پول خونه خریدن و تازه هر ماه هم قسط وام مسکن بدیم و یه خونه ای داشته باشیم که تا 12 سال دیگه که قسطامون تموم بشه هنوز کامل صاحبش نیستیم... خیلی جالبه نه؟؟؟ شیطونه میگه بزنم زیر همه چیا!!!![]()
البته میدونین چیه؟؟؟ من کلا فکر میکنم که خدا همه کاراشو گذاشته زمین و فقط مواظبه منه!!
شوخی نمیکنما!! جدی این فکر رو میکنم... برای همین مطمئنم که اگه خونه خریدن کار خوبی باشه حتما یه خونه خوشگل توی یه گوشه این شهر برامون کنار گذاشته اگر هم نه که خودش یه جوری بهمون میفهمونه، مثل همین پیش خریده!!! برای همین برعکس گل باقالی که همش راه میره و سرشو تکون میده من لم دادم رو مبل و روزی سی بسته "ام اند ام" میخورم و هر وقت نگاه گل باقالی بهم میفته براش رو هوا ماچ میفرستمو بعدش با نیش باز نگاش میکنم...![]()
فینگیل بانو به دنبال یک چهار دیواری
تو هفته ديگه ميخوام بگم گل باقالي سه روز از سربازيش مرخصي بگيره كه بريم دنبال خريد وسايل خونه چون من اگه گل باقالي نباشه نميتونم خريد كنم...منم مثل آبي خيلي بدخريدم. البته سريع تصميم ميگيرما يعني اگه چيزي ببينم كه خوشم بياد و پولمم برسه سريع ميخرم و ديگه فكرشم نميكنم ولي امان از وقتي كه از چيزي خوشم نياد يا خوشم بياد و پولم نرسه ديگه با يك من عسلم نميشه منو خورد... اينجور موقع ها گل باقالي كه به قول خودش mannual من دستشه ميدونه بايد چي كار كنه ولي مامانم و سيب گل بدتر اعصابمو خورد ميكنن!!! تازه من چه جوري ميتونم تنهايي يه مبلي براي خونمون بخرم كه قراره دوتاييمون ازش لذت ببريم و دوستش داشته باشيم؟؟؟فكر ميكنين سه روز كافيه؟؟
مامانم معلوم نيست چي تو ذهنشه و خدا كنه چيزي كه من فكر ميكنم تو ذهنشه نباشه!!!! ولي گير شديد داده كه نميشه قبل از عيد برين اون خونه!!! دو شنبه هم كه رفتم خونه بهش ميگم فردا صبح ميخوام مرخصي بگيرم برم خونه ببينم تو باهام مياي؟؟ گفت نه من با خواهرهام!! قرار دارم
از هفته پيش هم برنامه شو گذاشتيم نميتونم نرم!!! حالا اين سه تا خواهري كه از دار دنيا براي هم باقي موندن همش از دست هم حرص ميخورنا ولي هر هفته سه شنبه ها خونه يكي جمع ميشن كه همديگرو ببينن!!! يعني اگه اين هفته به خاطر من نميرفت به هر حال سه شنبه ديگه بازم خواهر جوناشو ميديدا، ولي نيومد... بعدشم برگشته به من ميگه حالا فكر كردي ديگه خونه تو تهران پيدا نميشه اگه اينا فروش برن؟؟؟ ميگم مادر جان من كلي زحمت كشيدم از صبح دارم به اينا تلفن ميكنم و قرار ميزارم حالا اگه نياي بايد دوباره همه اين روند طي بشه!!! ميگه خوب من برنامه دارم متاسفانه چي كار كنم؟؟؟ ميگم پس من خودم تنهايي ميرم ميگه نه خطرناكه نميشه بري!!!!!!!!!! اي بابا، پس من چي كار كنم؟؟ به نظرم چون فكر ميكنه كه اگه من خونه بخرم وقت دارم كه اون خونه رو هم قبل از عيد آماده كنم ميخواد يه كاري كنه كه نتونم خونه بخرم!!! البته ياسمنگولا بهم ميگه تو ديوانه شدي!!! همش تو توهمي!!! همش جاي مردم فكر ميكني و بعدشم باهاشون دشمن ميشي!!! شايدم راست بگه... بعضي وقتها فكر ميكنم كه اگه فلاني اينو گفت چي بگم بعد يه دفعه تو دلم يه احساس تنفر شديدي نسبت به طرف بهم دست ميده انگار كه واقعا اين حرف رو زده... گل باقالي از قيافم ميفهمه يه دفعه اخمام ميره تو هم و يه جوري ميشم انگار الان ميخوام از كسي انتقام بگيرم!!! ديوانه شدم رفت!!! اصلا اين تنفر تو دلم شعله وره!!! خودمم خيلي ناراحتم يعني دوست ندارم از كسي متنفر باشم چون فكر ميكنم سرطان ميگيرم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!![]()
ولي نميتونم ديگه... البته الان از مامانم متنفر نيستما ولي دلم نميخواد ببينمش... ديروز به سيب گل گفته بود اگه فينگيل بانو واقعا دلش براي من تنگ شده بود اينجوري باهام رفتار نميكرد... من جوري رفتار نكردم ولي وقتي ديدم برنامه اش با خواهراش براش مهم تر از خونه خريدن دخترشه ديگه باهاش حرف نزدم بعدشم به خودم قول دادم كه همه كارامونو تنهايي انجام بديم يعني يا فقط خودمو گل باقالي يا اگه گل باقالي نميرسيد ديگه حداكثر سيب گل رو با خودم ميبرم... ديروز كه تنهايي رفته بوديم تو خيابونايي كه تا حالا تو عمرمون پامونو اونجا نگذاشته بوديم و همين جوري از هر كي رد ميشد آدرس ميپرسيديم خيلي خوشحال بودم كه كسي رو با خودمون نيورديم... به هر حال يه جوري بايد مستقل شدنمون خودشو نشون بده ديگه!!!
فينگيل بانو و روحيه كامپيوتري اش
حالا اين همه مشخصات گرفتم ولي از فكر اينكه هر كدوم از اين خونه ها رو كه بخوام برم ببينم بايد روي يه سفر درون شهري كم كمش ۲ ساعته حساب كنم باعث ميشه كه كلا بيخيال شم... حاضرم تا كرج برم ولي تو خود اين تهرون لامصب پر ترافيك ته خونه بشينم تا آخر عمر....
ديروز كه به مامانم داشتم ميگفتم چه نقشه اي كشيدم براي فك و فاميل نزديك بود يه تو دهني تميز بخورم!!!! كلي از حرفم عصباني شد... آخه اين مامانا خيلي صبورن و حوصله دارن... يه لحظه خودشونو نميزارن جاي ما...
بعدشم كه ميگم ميخوام قبل از عيد برم اون خونه... گير داده كه نه نميشه تو اين زمستوني بري اونجا!!! ديگه انقدر بالا و پايين پريدم تا رضايت داد كه هر وقت خونه خريدم شروع كنم به خريداي اون خونه... پنجشنبه هم قراره با مامان و بابا بريم اون خونه و همه جا رو اندازه گيري كنيم و كاراي اوليه رو شروع كنيم مثل نصب رادياتور و غيره!!!
يه ليست مجددا در اكسل درست كردم و همه وسايلي كه لازمه براي شروع يك زندگي جديد رو دسته بندي كردم بر حسب اينكه كجا كاربرد دارن مثلا آشپزخونه يا اتاق خواب... بعدشم يه سريشو قرمز كردم كه يعني حتما بايد بخرم مثل تلويزيون... يه سري سفيده كه يعني دارم مثل همون كفگير
يه سري سبزه كه يعني بعد از عيد ميخرم مثل كولر يه سري هم زرده كه يعني اگه كسي پرسيد چي برات بخريم بهشون بگم مثل تلفن بيسيم جلوشونم چند تا ستون گذاشتم كه مدل و مارك و قيمت و آدرس مغازه رو براي سه انتخاب مختلف بنويسم ( با تشكر از مريم ژون)... حالا ميترسم اگه با اين ليست پرينت گرفته شده وارد مغازه ها شم فكر كنن مامور مالياتيم و بهم درست و حسابي جواب ندن مثل بلايي كه امروز سرم اومد...
ديشب راه افتاده بودم تو خونه و هي در كمدا و كابينتها رو باز ميكردم و ميگفتم مامان اينو ميدي به من؟؟؟ مامان اونو ميدي به من؟؟؟ مامان يه قندون نقره اضافي داري به منم بدي؟؟؟ ميشه اين تابلو رو من بردارم براي خودم؟؟؟مامان چندتا تيكه از اين ترمه های مادربزرگتو ميخواي به من بدي؟؟؟ ديگه مامانم داشت ديوانه ميشد از دستم... اولش احساساتي شده بود هر چي ميگفتم ميگفت باشه مال تو منم ميدويدم طرف لپ تاپ و اون وسيله رو به ليستم با رنگ سفيد اضافه ميكردم كه يه موقع بعدا فراموش نشه... ولي ديگه آخرش گفت يا همين الان اين بند و بساطتو جمع ميكني و ميري يا همه اون كفگيراتم ازت ميگيرما!!!!
منم سريع فايلمو سيو كردم و بستمش و رامو كشيدم رفتم!!! ولي بدم نشد كلي چيزاي گرون به ليستم اضافه شد كه هيچ وقت نمیتونستم بخرمشون![]()
ديگه ديگه!!!! ااااااااام هيچي ديگه!!!!! آها دیدین وبلاگم چقدر پیشرفته شده؟؟؟؟
فینگیل بانو و فکرهایش
ديشب پ بهم زنگ زده بود نه يعني خودم زنگ زدم... آخه هفته پيش يه روز صبح برام اس ام اس زده بودو درددل كرده بود من به روي خودم نيوورده بودم آخرش ظهرش خودش زنگ زد به موبايلمو يه ساعت گريه كرد و راجع به دوست پسر قبليش حرف زد كه الان دوست دختر پيدا كرده و اين حرفا!!! حالا ديشب بهش زنگ زدم كه مثلا ببينم حالش چطوره، بعد يه سره راجع به اينكه خونه اي كه ديديم چه شكليه و بابام چه حرفايي بهم زده و ميخوايم قبل از عيد بريم توي يه خونه و اينا براش تعريف كردم... بيچاره له شده بود
آخه هم خيلي حسوده هم اينكه از بچگي آرزوي ازدواج داشته... بعد دقيقا تو همون هفته هايي كه من با گل باقالي دوست شدم اونم با اون دوست پسر قبليه دوست شد كه اسمشم عين گل باقالي بود.... حالا بعد از چهار سال من كه اصلا به ازدواج فكر نميكردم و ميخواستم از ايران برم و ادامه تحصيل و اين حرفا متاهل شدم ولي اون دقيقا تو همون روزا با دوست پسرش به خاطر اينكه پسر گفته بود نميگيرتش بهم زد و الانم هيچكسو نداره... كار بدي كردم يعني؟؟؟ من خودم هميشه از خوشحالي دوستام خوشحال ميشم ولي اون اينجوري نيست به نظرم... چشمشم شديدا شوره!!! من كه ماشين خريدم اون هنوز ماشين نداشت... خيلي هم بيشتر از من آرزوي ماشين داشت چون من ماشين بابامو سوار ميشدم و اون باباشم ماشين نداشت. بعد اولين روزي كه با هم رفتيم بيرون من يه تصادف وحشتناكي كردم كه شاسي ماشينم جا خورد!!!! تا يه هفته هم گردن دوتاييمون تكون نميخورد!!!! حالا ميترسم خونه بابام سقفش بياد پايين با اون تعريفايي كه من براش كردم
بعدشم من بهش گفتم ميخوايم قبل از عيد بريم اونجا، گفت امكان نداره بتونين!!!! فكر كردي جهيزيه خريدن آسونه؟؟؟
شايدم راست بگه من كه همش تا عصر سر كارم گل باقالي هم كه تا شب... تازه ميخوايم خونه هم بخريم!!! اونم خارج از تهران!!! يعني روي ۵شنبه و جمعه نميتونيم حساب كنيم... بايد يه روزايي مرخصي بگيرم با مامانم بريم دنبال خريد...
اين روزا همش به نوشته هام يه جوري نگاه ميكنم كه انگار ۵۰ سالمه!!! يعني منظورم اينه كه قند تو دلم آب ميشه وقتي فكر ميكنم كه اين روزام ثبت شده و فكراي مسخره ام راجع به اينكه چي بخرم و چه ماركي بخرم و خونه چي ميشه و اينا بعد از ۳۰ سال جلومه!!! من هميشه توي يه زمانايي دفتر خاطرات نوشتم هميشه هم پايينش يه نقاشي راجع به اون روز ميكشيدم!!! مثلا مينوشتم امتحان فيزيكمو ۲۰ شدم يا مثلا راجع به مربي اسب سواريم كه عاشقش شده بودم يه جوري مينوشتم كه انگار اصلا مهم نيست ولي خودم ميفهميدم منظورم چيه!!! بعد الان با اينكه به نظرم حرفام خيلي مسخره است ولي ناخودآگاه وقتي ميخونمشون نميتونم لبخند نزنم... يا يه مدت يه دفتري داشتم كه هر روز صبح بايد توش سه صفحه بدون وقفه مينوشتم يعني بدون اينكه فكر كنم هر چي تو ذهنم بود بدون اينكه خودكار رو بلند كنم از روي كاغذ، حتي اينكه " اه نميدونم چي بنويسم اين ديگه چه كار مسخره ايه" دو تا از اون دفترا دارم كه وسطش روزايي بود كه داشتم با گل باقالي آشنا ميشدم، اونم مجبور كرده بودم بنويسه... انقدر از اين بابت ازم متشكر بود كه نميدوني... كلي آروم ميكرد آدمو اين كار... اسمش بود دفتر يادداشتهاي صبحگاهي... چقدر خوشحالم كه فكراي روزمره مو اينجا ثبت میکنم... حتي مسخره هاشونو![]()
فينگيل بانو و زندگي مشترك واقعي
ديروز صبح رفتيم همونجايي كه گفتم پولمون ميرسه خونه بخريم... يه خونه هم ديديم و خوشمون اومد و شرايطشم خيلي خوب بود ولي مشاور املاك خيلي قالتاق بود و قيمت رو خيلي بالاتر از چيزي كه واقعا بود ميگفت و اون وسط هم يه دلال ديگه كه من شكر خورده بودم از اينترنت پيداش كرده بودم و اول به اون زنگ زده بودم كنه شده بود و دنبال ما راه افتاده بود كه از هر آژانسي كه خواستيم خونه بخريم اين سهم دلالي شو بگيره، ما هم اومديم اونو دور بزنيم و پياده اش كنيم دم آژانسش و دوباره برگرديم همون جايي كه بوديم، كه يارو بهمون رو دست زد و مارو برد يه جايي كه فقط ميشد مستقيم برگشت تهران و گفت من از اينجا خودم ميرم...عصري زنگ زديم به اون قالتاقه كه امروز بريم خونه رو قولنامه كنيم كه اون بازم تاقچه بالا گذاشت و گفت دو تا مشتري با همين قيمت جلو در خونه يارو كارتون خوابي ميكنن كه خونه رو خودشون بخرن!!!! ما هم زنگ زديم به يكي از دوستاي باباي گل باقالي كه زمين خواره و خلاصه اين كاره است... اونم گفت من فلان جا دو تا قطعه زمين دارم كه از پارسال قيمتش سه برابر شده اگه ميخواين بياين با پولتون اين دو تا قطعه زمينو بخرين چون ديگه دردسر مستاجر و وام گرفتن و اينا نداره... اين شد كه دوباره من بدبخت موندمو هزار تا علامت سوال... خونه بخريم يا زمين؟؟؟ كي دروغ ميگه كي راست؟؟؟؟
از اونجا كه داشتيم ميرفتيم خونه گل باقالي اينا وسط راه چون كادوي مامان گل باقالي رو جا گذاشته بوديم رفتيم دم خونه ما... كليدم رو هم جا گذاشته بودم... از در پاركينگ رفتم تو و بالا كه رسيدم آروم در زدم ديدم بابام اومد در رو باز كرد و يه دفعه انگار من وسط فكر كردنش رسيده باشم برگشت بهم گفت باباجان اگه يه موقع ميخواين زندگي مشتركتونو شروع كنين اون يكي خونه كاملا در اختيار شماست... اگر هم فكر ميكنين اونجا سخته زندگي كنين و به محل كارتون دوره، اونجا رو به هر كي خواستين اجاره بدين با پولش هرجا كه خواستين برين زندگي كنين!!!!!!!!!!!!!! من همين جوري فكم به زمين چسبيده بود و با چشماي گرد نگاش ميكردم و نميدونستم چه اتفاقي افتاده... مامانم و سيب گل هم خواب بودن... انگار حيووني نشسته بوده و داشته به دختر بيچاره اش فكر ميكرده كه با اين چندرغازش رفته بين هزار تا گرگ كه يه خونه زشت و كثيف بخره و دلش كلي سوخته بوده!!!! يه دفعه پريدم بغلش كردم و حالا ماچ نكن كي ماچ بكن... بيچاره اولش ترسيد از عكس العملم و تا پريدم بغلش گفت ااااا پدرسوختتتته!!!!!!
به گل باقالي هم كه گفتم باورش نميشد...شايد بتونم بگم اين بزرگترين مشكل زندگيم بود كه چجوري بابامو راضي كنم كه بريم توي يه خونه... چون بيچاره واقعا وقتي گل باقالي اومد صحبت كنه باهاش بهش گفت من فقط يك شرط دارم اونم اينه كه زندگيتونو تو ايران شروع نكنين!!! ما هم اون موقع بزرگترين مشكلمون رضايت بابام به ازدواج من بود براي همين چشم بسته شرطشو قبول كرديم و اون موقع هم واقعا راضي بوديم از وضعيتمون... هنوز داغ بوديم و كلي چيزا برامون جديد بود و فكر ميكرديم خيلي زندگي باحالي داريم ولي هم مرور زمان و هم اين سه ماه زندگي مشترك باعث شد بفهميم كه ادامه دادن اون روند ديگه تقريبا غير ممكنه.
شب كه برگشتيم خونه بابام گفت كه من اگه اصرار داشتم كه زندگيتونو خارج از ايران شروع كنين به اين علت بود كه انگيزتون براي زودتر خارج شدن از اين مملكت بيشتر بشه ولي چون ميدونم كه خودتون عاقل و با شعورين ديگه دليلي نميبينم كه جلوتونو بگيرم... بعدشم با پيشنهاد ما مبني بر دادن ۴۰۰ هزار تومن (كمتر از نصف اجاره واقعي) بدون پول پيش شديدا مخالفت كرد و گفت يك قرون هم ازمون نميخواد و همين كه ما اونجا باشيم و راحت باشيم براش كافيه و حتي اصرار ميكرد كه ما صبر كنيم تا براي اونجا كولر و رادياتور و آينه دستشويي و اينا هم بخره كه ديگه ما گفتيم اگه اينجوري باشه اصلا ما نميخوايم و خلاصه بعد از يه عالمه اصرار و انكار قرار شد اجاره نديم ولي هر خرجي خونه لازم داره خودمون بكنيم انگار كه خونه خودمون باشه...
خلاصه رفيقتونم از اين به بعد بايد دنبال خريد جهيزيه باشه
يه موضوع ديگه اي هم كه وجود داره اينه كه محل اين خونه خيلي پرته و زندگي با يك ماشين شايد سخت باشه... مثلا من مجبورم هر روز صبح ساعت ۵:۴۵ بيدار شم و ساعت ۶ با گل باقالي از خونه بيرون بيايم و تا يه جايي برسونمش و بعد بيام سر كار... چون اصلا امكان رفت و آمد با تاكسي براي گل باقالي وجود نداره يعني وجود داره ولي بايد نصفه شب از خونه خارج بشه و عصرا هم كه من از سركار ميام بايد بيام خونه مامانمينا تا گل باقالي كارش تموم شه و باهم ديگه برگرديم خونه... بنابراين شايد به نفعمون باشه كه به جاي خريد چهار تا تير و تخته يه ماشين براي گل باقالي بخريم!!!! نميدونم اينم خودش هزار تا علامت سوال ديگه!!!!
ديدن گفتم مشكلاتم دارن خودشونو حل ميكنن!!!!!!!!!!!!!!!!! به خدا من هيچ دخالتي ندارم نميدونم چي ميشه كه اينجوري ميشه!!!!!
پیوست خواهشی: میشه کسایی که منو به اسم نامهها... لينك كردن اسممو عوض كنن؟؟؟ ببخشيدا!!!
فینگیل بانو و رانندگی
یک کم جلوتر وایسادم و پلیس با یه لبخندی اومد کلشو تا کمر کرد تو ماشین و گفت سبقت غیر مجاز میگیری؟؟؟ گفتم من سبقت نگرفتم!!! گفت سرقت!!!! من کی گفتم سرقت؟؟؟ گفتم من گفتم سبقت!!! گفت نه تو یه ریگی به کفشت هست!!! کارت ماشین و گواهینامه!!! مدارک رو بهش دادم و رفت ... یه کم بعد برگشته میگه این دفعه جریمه ات نمیکنم ولی اسمتو زدم تو کامپیوتر اگه خلاف کنی ماشینتو بخوابونن!!! بعد یه دفعه اشاره میکنه به قفل فرمون که روی صندلی کمک راننده گذاشتم و میگه سلاح سردم که حمل میکنی!!!!
از اون موقع تو فکرم که یعنی قیافه من به اسکل ها میخوره آیا؟؟؟؟!!!!!
پيوست آماري: دفعه پيش كه راجع به قبولي در گزينش نوشته بودم و به گزينش گفته بودم گوزينش ديدم يه نفر سرچ كرده "گوز" و به اينجا رسيده
براي همين اون بالا نوشتم گوز كه آمار بازديدكننده هام بره بالا
گوزووووووو ها بشتابيد!!!!
فينگيل بانو و نامه اي كوتاه به همسرش
هميشه پيش خودم فكر ميكنم كه همه دعواهاي ما سر خانواده توئه... هرچي كه يادم مياد يه سرش به مامان تو ميرسيده... ميدونم كه مامان باباي منم پرفكت نيستن ولي تو هم مثل من نيستي... كينه اي، عصبي... شايد اگه پدر مادرامونو عوض ميكرديم هم مشكلاتمون كم نميشد كه بيشترم ميشد... ولي من اين وسط تو رو بيشتر از خودم مقصر ميدونم...فكر ميكنم كه اگه جاي تو بودم بدون تعصب و بدون اينكه دلايل يه ماجرا رو مخفي كنم ميتونستم از يه دعوا از يه ناراحتي جلوگيري كنم...
عزيز دلم نميدونم چجوري ذهن بچگونه ات رو آروم كنم!! چجوري بهت ثابت كنم كه تو بهترين پسري هستي كه يه پدر و مادر تو وضعيت پدر و مادر تو ميتونن داشته باشن!!! چجوري بهت بگم كه لازم نيست حسرت بخوري كه نميتوني مايه هايي كه مادرت به قول خودت از جونش گذاشته رو جبران كني... تو هيچ ديني به گردنت نيست كه بخواي با اين روشايي كه الان داري جبرانش كني... حداقل اگه ديني هم به گردنت باشه اين جوري جبران نميشه... مطمئن باش...
پدر و مادري كه به قول تو، توي يه لحظه شهوت مسئوليت پرورش يه بچه رو روي دوش خودشون ميزارن بايد خيلي بيشتر از اين حرفا از جونشون مايه بزارن...بايد بزارن و هيچ ديني هم به خاطر اين مايه گذاشتن روي گردن بچشون نيست... اگر پدر مادري جوري رفتار ميكنن كه انگار طلبي دارن اشتباه خودشونه... من هيچ لزومي نميبينم كه محبتهاي پدر مادرمو جبران كنم... اصلا نميتونم جبران كنم!!! فكر ميكني اگه من يه كادوي ۱۰ ميليون تومني به مامانم بدم جبران ميشه محبتاش؟؟ وقتي من محتاج بودم اونا به من محبت كردن...محبتي كه بهش نياز داشتم منم وقتي اونا محتاج باشن بهشون محبت ميكنم هر محبتي كه بهش نياز داشته باشن
من دلم نميخواد اين محبت يا به قول خودت دلسوزي كه نسبت به پدر و مادرت داري روي زندگي دو نفره ما سايه بندازه... دلم نميخواد هيچ چيزي از زندگي ما مهمتر باشه... وقتي كه ميبينم اينجوري رفتار ميكني و دليلش رو هم نميگي احساس امنيتم از بين ميره و اون جوري داد و بيداد ميكنم...
قربون دل كوچيكت بشم من كه انقدر مهربوني مطمئن باش كه تو بهترين بچه دنيا هستي....بهت قول ميدم از اون قولاي خودمون.......مووووووواااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااچ![]()
فينگيل بانوي نقطه اي
- من به این نتیجه رسیدم که دچار توهم شدم و میخوام برای درمان اقدام کنم...کسی روانکاو خوب میشناسه؟؟؟؟
- دو روزه که دارم با غذاهایی که مامانم درست میکنه عشقبا*زی میکنم... مزه دستای تپلشو میده... من هر قدر هم که برای درست کردن یک غذا تحقیق کنم و آخرش بهترین شيوه رو براي پختن اون غذا پيدا كنم نميتونم اون عشقي كه مامانم چاشني غذاهاش ميكنه رو با تركيب فلفل و دارچين درست كنم.
- تا حالا كسي رو ديده بودين كه وقتي ماشينش عوض ميشه مسير رو اشتباه بره؟؟؟ منو نگاه كنين!!! حالا ديدين!!! دو روزه كه بعد از سه ماه استفاده از ماشين جناب پدر با ماشين خودم ميام سركار و در اين دو روز سه تا خروجي رو اشتباه پيچيدم... دقت كنين كه من دو ساله كه از همين مسير رفت و آمد ميكنم ( الان براي اينكه كسي فكر نكنه مچ منو گرفته بگم كه محل كارم كه عوض شد فقط در حد دو سه تا كوچه بود و ربطي به اون خروجي هايي كه اشتباه رفتم نداشت)
- به نظرتون براي يه مامان مهربون كه تازه از فرنگ برگشته و هر چي لازم داشته از همونجا براي خودش خريده چه كادوي تولدي ميشه خريد؟؟؟؟نگين روسري كه روز مادر سه تا مانتو و سه تا روسري بهش داديم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
- وقتي كه به كسي صفت خودخواه بودن رو ميچسبونيم آيا همون موقع اين صفت به خودمونم برنميگرده؟؟؟ مثلا وقتي كه من به سيب گل ميگم جلوي من فين نكن من اعصابم بهم ميريزه و اون به من ميگه خودخواه... به نظرتون در همون لحظه خودش خودخواه ترين آدم روي زمين نيست كه حاضر نيست بره توي دستشويي فين كنه؟؟؟ يا وقتي كه گوش پاك كن رو جلوي من يك ساعت تو گوشش ميچرخونه و منو به جنون ميرسونه...
- دولت مهرورز فرمودن مردم مركبات مصرف نكنن تا عيد كه شب عيد ميوه داشته باشن!!!! بعدم قراره با برنامه ريزي برق مناطق مختلف رو قطع كنن. از الان به فكر بخاري نفتي باشين!!! توي گاز هم كه قراره صرفه جويي كنيم و شوفاژهامونو خاموش كنيم. جايگاه هاي عرضه گاز سي ان جي كه به عنوان سوخت ماشين استفاده ميشه رو هم كه تعطيل كردن تا فشار گاز بيشتر بشه. اگه يادتون باشه اين گازهاي سي ان جي براي صرفه جويي در مصرف بنزين بود كه كلا مطرح شد... خلاصه ديگه روتونو زياد نكنين تا اكسيژن رو هم قطع نكردن!!!!!
فينگيل بانو عصباني مي شود
خيلي از دستت ناراحتم. ياسمنگولا ميگه به خاطر اينكه از پيشت رفته الكي داري بهانه گيري ميكني ولي فقط اين نيست كه به خاطر خيلي چيزاي ديگه هم ناراحتم كه فكر ميكنم اگه بهت بگم غرورت جريحه دار ميشه و بازم من وقت عصبانيت يه حرفايي ميزنم كه بعدا هر وقت يادم ميفته عرق ميكنم از خجالت... خيلي از دستت ناراحتم و نميتونم بهت بگم چرا!!! نميدونم چرا من نميتونم درست حرف بزنم... نميتونم منظورمو يه جوري بگم كه به كسي توهين نشه... از طرف ديگه فكر ميكنم با اين حرفا فقط خودمو كوچيك ميكنم و فرقي تو رفتار تو حاصل نميشه... فكر ميكنم كه كاش چندتا دكمه داشتي كه هر جوري دلم ميخواست تنظيمت ميكردم.. خيلي خودخواهم نه؟؟ به اين نميگن عشق!!! آخه بعضي وقتها يه كارايي ميكني كه دلم ميخواد يه نارنجك ببندم به خودمو منفجر شم... اصلا نارنجك هم نميخواد همون حرصي كه بهم ميدي براي چاشني سه دفعه منفجر شدن كافيه!!! قبلنم راجع بهش باهات حرف زدم و تو قبول كردي كه اشتباه كردي ولي بازم دوباره از يه جا ديگه اين اخلاق مسخره ات سر درمياره و منو عذاب ميده... امشب ميخواستم بيام دنبالت و باهات حرف بزنم ولي هر جمله اي تو ذهنم مياد فكر ميكنم باعث ميشه كوچيك بشي و دلم نميخواد دلتو بشكونم با اينكه تو دلمو ميشكوني با اين كارات... نه دلم نميشكنه ولي حس ميكنم ازت دور ميشم... دوست ندارم جلوت فيلم بازي كنم ولي مثل اينكه مجبورم... دوست ندارم سياست داشته باشم ولي تو مجبورم ميكني... الانم تصميم گرفتم چيزي نگم تا ببينم اون كارو ميكني يا نه بعد هر حرفي تو دلمه بهت ميگم و وقتي ديگه راه پس و پيش نداري يه كاري ميكنم كه خجالت بكشي... حيف كه حرفايي كه ميخوام بهت بزنم انقدر بي معنيه كه شايد موقعش كه شد پشيمون بشم... ياسمنگولا ميگه گل باقالي همون كاري رو ميكنه كه شايد تو هم بكني ولي اون حساس نيست و تو حساسي... ميگه مشكل بيشتر از طرف منه....كاش خجالت نميكشيدم همه حرفاي دلمو بهت بزنم.... وقتي ديشب بهم زنگ نزدي خيلي باهات بد شدم... قبلش گفتم ولش كن مثل هميشه ديگه!!! چه فايده اي داره بهش بگم... حتي اگه مثل دفعه هاي پيش قبول كنه كه من درست ميگم مثل اين دفعه و دفعه هاي بعد بازم تكرار ميشه... انگار يه حقيقتيه كه بايد قبول كنم و زندگي رو به خودم و تو زهر نكنم.... كاش ميتونستم.... الان خيلي باهات بدم!!!!
