تبليغاتX
نامه ها

نامه ها

فينگيل بانوي لوس(از اين اسمايلي سبزا!!!)

ديشب سرويس خوابمونو اوردن... نمیدونم من چرا همش میگم مبلم، تلويزيونم، يخچالم... به نظرم گل باقالي ناراحت ميشه... الانم دوباره نوشتم سرويس خوابم... بعد درستش كردم... خيلي نسبت به محيط اطرافم احساس مالكيت ميكنم... با سيب گل هم كه حرف ميزنم ميگم مامانم، بابام، خاله ام... انگار مامان باباي اون نيستن!!! ااااااه حالا بي خيال حس مالكيتتتتتتتتتت... اتاقم!!! (اتاقمون) انقدر خوشگل شده كه نميدونين... ديشب در حاليكه معده هامون داشت آتيش ميگرفت از گشنگي دلمون نميومد تختمونو تو اون خونه تنها بزاريم و بريم!!! خيلي بي جنبه ايم نه؟؟؟ اين اولين خريدمون بود كه وارد خونه شد... البته ديشب داشتم با شيطوني به گل باقالي ميگفتم از لحاظ سمبليك!!! خيلي جالبه كه اول از همه تختخوابمونو اوردنمعلومه زندگي پر از هيجاني داريم... اونم بهم گفت نه اشتباه نكن اول از همه توالتمونو اوردنديدم راست ميگه... عجب زندگي ميشه كه اولين وسيله اش توالت باشه!!! آخه كارگره اول آينه ميز توالتمو اورد بالا... منم ذوق كرده بودم كه به به چه خوش شگونحالا الانم يادم نيست كه اون يكي كارگره اول دستشويي رو اورد بالا يا توالتو!!! خدا كنه دستشويي بوده باشه به نظرم اين عقايد خرافاتي رو از بابام ياد گرفتم... بابام هر سال عيد يه سيني ميده دست من كه توش نون و پنير و سبزي و هزار تا چيز ديگه است بعد ميگه با پاي چپ برو از خونه بيرون و با پاي راست بيا توالبته چند ساله كه پشت سر من، مامان و بابام هم صف ميكشن... بعد بابام به سيب گل ميگه تو در رو باز كناصلا اونو آدم حساب نميكنه... فكر ميكنه فقط پاي من خوبه... چند سال پيش سيب گل كلي گريه كرد سر اين موضوع... حالا امسال كي براشون سيني نون و پنير و سبزي ببره؟؟ هيچ وقت فكر نميكردم كه رفتن از اين خونه ناراحتم بكنه...ياسمنگولا كه تعريف ميكرد شب اولي كه رفته خونه خودش همش گريه كرده، خنده ام ميگرفت!!! ولي الان خودم كلي دلم گرفته... احساس ميكنم دورم زدن...اون روز سيب گل به مامانم گفت يه چمدون بده من كمد فينگيلو خالي كنم توش ميخوام كمد خودمو مرتب كنم و يه سري لباسامو بزارم تو اون يكي كمد... من يك الم شنگه اي راه انداختم كه غلط ميكني به وسايل من دست بزني و هر وقت لازم باشه خودم اين كار رو ميكنم و به تو چه اصلا شايد من نخوام از اينجا برممامانم و سيب گل همينجوري با دهن باز منو نگاه ميكردن.. تازه از اون روزم با سيب گل قهرم!!!! ولي باهاش حرف ميزنم!!!! لجم ميگيره وقتي فكر ميكنم سيب گل ميمونه و محبت مامان و بابام و اتاق خوشگل من!!! البته ديوانه ميگه تو بري من نميام تو اتاقت، اتاق خودمو بيشتر دوست دارم!! حالا يه اتاق فسقلي مستطيل داره كه هر كي ميبينه ميگه سيب گل چه جوري حاضر شد بره تو اون اتاق و اين اتاق رو بده به تو!!! آخه اتاق من خيلي خوشگل بودبود نه هست!!!قراره بشه اتاق كامپيوتر!!! يعني در واقع انباري!!!خيلي نامردن...نميدونم دلم چي ميخواد؟؟ دلم ميخواد مامانم پيشم باشه ولي نباشه... گل باقالي پيشم باشه ولي باعث نشه كه من پيش مامان بابام نباشم...مامان بابام هم هر وقت من خواستم باشن هر وقت نخواستم غيب شن... البته الانم همينجوريه ديگه... گل باقالي هميشه پيشمه... هر وقتم بخوام ميرم مامانم بابامو ميبينم!!! اه اه چه لوس شدم... اصلا ميدونين دلم از كجا خونه؟؟؟ از اين كه سيب گل ميمونه و مامان بابام... اگه سيب گل نبود اصلا ناراحت نبودم دلم ميخواست مامان بابام تنها بشن و همش غصه بخورن و دلشون براي من تنگ بشهاصلا از فكر اينكه سيب گل يكي يدونه بشه آتيش ميگيرم خوب اينم از لوس بازيه امروز... ديگه چي؟؟؟ آها!!! صبح رفتم دانشگاه و هر چي خيابوناي اطراف رو بالا پايين كردم ديدم نخير جاي پارك پيدا نميشه كه نميشه!!! كه يه دفعه چشمم به يه دري افتاد كه تا حالا نديده بودم!!! دقيقا جلوشم كلي جاي پارك بود... ماشينو پارك كردم و رفتم سمت در ميبينم نگهبانه از دور داد ميزنه خانوووم نياااااااا..... رات نميدم... گفتم وا!!! مرتيكه ديوانه شده!!!‌يعني چي رام نميده؟؟؟ رفتم جلوتر ميگه اين در فقط براي ماشيناست... نميشه آدما رد بشن... ميگم بابا بيخيال من يه چيزي جا گذاشتم سريع ميرم برميدارم ميام... گفت امكان نداره بزارم بري تو!!! بعدم وايساده بود جلوي من كه يه موقع از دستش در نرم وارد دانشگاه بشم...از اون در هم تا درهاي ديگه كه آدما رو راه ميدن (يعني در واقع همه درهاي ديگه) حداقل يه ربع پياده راه بود... يكم اين پا و اون پا كردم ديدم يه پسره برام بوق ميزنه...شيشه ماشينشو داد پايين و گفت ديوونه است اين يارو... اگه ميخواي از اين در بري بيا سوار ماشينه من بشو...من آرم دارم رام ميده... منم دقيقا اين طرف در سوار ماشينش شدم و اون طرف پياده شدم... برگشتم نگهبانه رو نگاه ميكنم ميبينم خيلي راضيه كه سر حرفش وايساده!!!! واقعا بعضيا چقدر احمقانه شغلشونو جدي ميگيرن!!!

+ نوشته شده در  2008/2/19ساعت 10:53  توسط فيگيلو  | 

فينگيل بانو به قطعات نا مساوي تقسيم شده است...

تئاتر ملاقات بانوی سالخورده نمیدونم تا کی اجرا میشه ولی اگه میتونین حتما برین ببنین... کیف کردم دیشب... بعد از اون تئاتر مزخرف هادي مرزبان،لبخند با شكوه آقاي گيل رو ميگم...ما كه نتونستيم بريم افرا رو ببينيم... كسي هست كه هم افرا رو ديده باشه هم ملاقات بانوي سالخورده رو؟؟؟

----------

تو اداره يه برنامه از پارسال دادن ما بنويسم كه قرار بود خيلي ساده باشه... هي ما جلسه گذاشتيم و اين برنامه ساده رو نشونشون داديم هي اونا يك كم پيچيده ترش كردن و گفتن وقتي اين قابليت ها رو بهش اضافه كردين تحويل بدين... باز ما اون قابليت ها رو بهش اضافه كرديم و جلسه گذاشتيم و اونا تست كردن و دوباره گفتن نه اگه اين كار رو هم بكنه بهتره... باز ما اون كار رو بهش اضافه كرديم و بعد گفتن نه اون كاري كه ماه پيش گفتيم اضافه كردين خوب نيست اونو بردارين و همينجوري از پارسال تا الان كه من در خدمتتون هستم هنوز ورژن يكش رو هم تحويل نگرفتن!!! حالا كاش يه تيم كارشناسي قرار بود اين كار رو بكنه نرم افزار دست گل ما رو دادن دست يك سري زن ۵۰ ساله خانه دار بچه دار زنبيل به دست خنگ منگل كه دو زار نميفهمن... البته براي ما هم مهم نبود... بالاخره چه از اين نرم‌افزار استفاده بكنن چه نكنن ما سر ماه حقوقمونو ميگيريم... از اون طرف هم ياسمنگولا كه داره براي فوق ميخونه منم كه مشغول وبلاگ خوني... هر دو هفته اي كه مثلا براي يه كار بهشون ميگفتيم وقت لازم داريم دو روز آخرش سريع كارارو ميكرديم و همينجوري طول كشيد تا الان كه من ميخوام دو روز مرخصي بگيرم يا مثلا دير بيام و زود برم يه دفعه تا ده اسفند بهمون وقت دادن كه ۵ صفحه A4 قابلیت رو بهش اضافه کنیم بعدم بهمون گفتن که این اگه کامل بشه میخوان تو کل سازمان ازش استفاده کنناز اون طرف هم ماجرا تو سازمان درز پیدا کرده و معاون کوفت و زهر مار هم کار رو پیگیری میکنهفکر میکنن من و یاسمنگولا مایکرو سافتیم!!!! منم الان اصلا تو مود برنامه نوشتن نیستم و یاسمنگولا هم که آخر هفته امتحان داره و از همون اول آب پاکی رو ریخت رو دستم که روش حساب نکنم...

-----------

ديروز در ادامه پريروز به كارگري گذشت(آي كمرم!!!) ولي ديگه تقريبا خونه تميز شدتصميم گرفتيم جهت جلوگيري از سكته قلبي و كنده شدن دست و پا و شكستن كمر، ديگه زمين اتاقها رو به شدت زمين هال تميز نكنيم و با دو عدد موكت از اين آماده ها (اصلا همچين موكتي وجود داره؟؟؟) سراميكهاي قيري و رنگي و سيماني و روغني رو بپوشونيم... چون بعد از هشت بار تميز كردن سراميك هاي هال به اين نتيجه رسيديم كه اگر كلا سراميك ها رو عوض ميكرديم هزينه جسمي و روحي كمتري رو متقبل ميشديم...

جمعه قرار بود يه سري از وسايل خريداري شده تحويل داده بشه كه به علت بدقولي جماعت كاسب تا هفته ديگه به تاخير افتاد...پنجشنبه هم قرار بود براي نصب مستراح! ساعت ۳ برسن خدمتمون كه جاتون خالي تا ساعت ۹ شب ما رو بدون حتي يك صندلي با پاهاي ورم كرده در دمپايي! بعد از ۱۲ ساعت كار جانفرسا، ايستاده نگه داشتن(ولنتاين رو ميگما!!! قابل توجه آب معدني)... جوري كه بابام فرداش به غير از كمر درد وحشتناك، تب هم كرد!!!! تازه بابام فقط به قول خودش مديريت ميكرد!!! (مديريت به اين معني كه ميومد بالاي سر ما و تشويقمون ميكرد و بهمون روحيه ميداد و خاطره تعريف ميكرد و وقتمونو ميگرفت!!!) ولي ديگه شنبه هفته آينده همه وسايلمون توي خونه تميز قشنگمون چيده شده

----------

چهارشنبه تو بوفه کلاس نشسته بودیم که دیدیم از اتاق بقلی صدای فیلم سنتو*ری میاد... با اینکه ندیده بودیمش ولی کاملا میشد صدای چاو*شی و را*دان رو تشخیص داد...پریدیم تو اتاق و دیدیم سه تا از بچه ها نشستن و دارن تو کامپیوتر امور مالی فیلم رو میبینن... گفتن از خود مهر*جویی گرفتن!!! و قرار شد برای ما هم رایت کنن و هفته دیگه بهمون بدن... میگفتن خودش تصمیم گرفته فیلمشو پخش کنه!!! که وزارت ار*شاد ضایع بشه!!! خیلی دلم سوخت

نکته:اینکه دیگه راجع به کلاسای چهار شنبه ها نمینویسم دلیلش اینه که بیشتر فیلم میبینیم.

----------

کسی صوفی نامه شهرام ناظری رو شنیده؟؟؟ من که دو روزه همراه با زمین سابیدن دارم با این نوار رقص سماع! میکنم!!! گل باقالی میگه توی گوشه ای از دستگاه ماهور ساخته شده که معمولا توش نوحه میخونن... بعد واقعا یه جوریه که تو برات مهم نیست طرف داره چی میگه دلت میخواد از ته دل بشینی و برای همه بدبختیهات گریه کنی!!! خیلی جالبه ها!!!!

+ نوشته شده در  2008/2/16ساعت 15:19  توسط فيگيلو  | 

فينگيل بانو و عكس العملهايش

صبح یه مرده ازم آدرس پرسید بهش گفتم بره اون طرف خیابون و ... تا رسید وسط خیابون فهمیدم اشتباه گفتم... داد زدم آقــــــــــــــــــــــــــــــااااااااااااااااااااااا ... بي اختيار وايساد و برگشت سمت من و نزديك بود يه ماشين لهش كنه!!!! به نظرم بهتره از اين به بعد به كسي آدرس ندم!!! كلا با اين عكس العملهاي ناگهانيم خيلي مشكل دارم... يعني در واقع بيشتر گل باقالي!!! نميدونم چرا يه دفعه جيغ ميزنم؟؟؟اگه تو ماشين باشم و راننده هم خودم نباشم تقريبا ميتونم بگم طرف رو ديوانه ميكنم...حتي اگه تو تاكسي باشم اگه ببينم از يك متري يه ماشين داريم رد ميشيم بي اختيار جيغ ميزنم و دو دستي به طرف ماشينه گارد ميگيرم... انگار قراره تصادف بشه و من ميخوام با دستان جادوييم مانعش بشم!!! گل باقالي ميگه اينجوري بدتر باعث ميشي آدم تصادف كنه...بايد بيشتر روي عكس العملهام تسلط داشته باشم...

اين روزا بدجوري سرما خوردم... هر سه چهار ساعت يه بار دو تا ادالت كلد ميندازم بالا!!! ميدونم هر شش ساعت بايد يه دونه خورد ولي اين قرصاي ايراني به نظر مياد بيشتر از گچ تشكيل شده باشن... اصلا اثر ندارن... ديروز صبح مامانم يك دونه معادل خارجيشو بهم داد تا شب داشتم ميپريدم بالا و پايين و اصلا يادم رفته بود سرما خوردم... اين مامانم انقدر كه گيجه از اين قرصه يك بسته خريده بوده و اونجا هم استفاده كردن و همونو نصفه اورده ايران!!! يك سري هم پماد تبخال اورده مثلا كه كلي سر من منتشو گذاشت... آخه من خيلي تبخال ميزنم...اولشم برگشته ميگه وايييي فينگيل برات بليستكس اوردم!!! ميگم بليستكس چيه؟؟؟ ميگه وا!!! بيسواد!!! براي تبخاله ديگه!!! گفت از اينا 20 سال پيش كه رفته بوده آمريكا براي خودش اورده بوده و خيلي خوب بوده و انقدر تعريف كرد كه روز شماري ميكردم تبخال بزنم!!! بعد چند روز پيش از خواب بيدار شدم ديدم لبم ميخاره با يك حس پيروزي رفتم در يخچالو باز كردم و پماد رو برداشتم و فكر ميكردم الان ريشه تبخال رو در بدنم ميخشكونم...بعد چون خيلي قيافش پيچيده بود شروع كردم روشو خوندن كه ببينم چجوري بايد استفاده كنم... ديدم نوشته اين دوا براي خشكي پوست لب و آفتاب سوختگي آن ميباشد!!! هر چيم بالا پايينش كردم ديدم نخير يك بارم كلمه تبخال رو ذكر نكرده... منم رفتم سراغ طب سنتي خودم و يه قاشق گذاشتم تو فريزر و باهاش به لبم شك وارد كردم!! (اونايي كه تبخال ميزنن ميدونن من چي ميگم) بعدشم آسيكلووير خودمونو روش زدم و رفتم اداره... بعد كه برگشتم بهش ميگم مامان اين پمادي كه اوردي كه مال آفتاب سوختگيه!!‌ ميگه نخير!!! امكان نداره... بعد رفته عينكشو اورده روشو ميخونه ميگه اوا راست ميگي!!! من يه محصول ديگه‌ي مارك بليستكس رو خريدم ... قديما فقط پماد تبخال توليد ميكرد!!!  ۴تا هم خريده كلي هم پولشو داده... فقط به درد كويرنشينان ميخوره... من كه تا حالا لبم در اثر آفتاب نسوخته!!!!

از اول اين هفته همه وسايل بزرگ رو خريدم يعني ديگه فقط به قول ياسمنگولا قل و منقل مونده!!! ولي هنوز خونه انقدر كه كثيفه نميشه بگيم وسايل رو بيارن... البته هنوز همشونم حاضر نيست... و چون تمام سرويس دستشويي و توالت و دوش و اينا رو هم عوض كردم و قراره پنجشنبه بيان براي نصب به نظر ميرسه حالا حالا ها كار داشته باشه اين خونه!!!! آخه دو سه ساله همينجوري خالي مونده اونجا... اين كارگرا هم كه براي رنگ كردن و ساختن كابينت و شومينه و اينا اومدن كسي بالاي سرشون نبوده و هر كاري خواستن كردن... اين دو روزي كه رفتيم اونجا فقط داشتيم كثافت كاري اينا رو با كاردك از روي سراميكا ميكنديم... بنابراين پنجشنبه و جمعه مجددا برنامه كارگري به راهه!!! جمعه ناهار هم يه جايي دعوت بوديم كه من و گل باقالي نميتونيم بريم و شبش هم ميخوايم بريم تئاتر جون عممون كه احتمالا فقط چرت خواهيم زد از خستگي!!!

+ نوشته شده در  2008/2/13ساعت 10:4  توسط فيگيلو  | 

فینگیل بانو و بی ناموسان!!!

مهمترین اتفاقی که در چند روز اخیر افتاده اینه که ما بالاخره از خونه خریدن منصرف شدیم... بعد از اون همه خونه زشت و کثیفی که دیدیم از دو تاش خوشمون اومد که یکیش رو بهمون سنش رو دروغ گفته بودن و یکی هم متراژشو!!! اینارو هم با تحقیق از همسایه ها فهمیدیم...مامان بابای گل باقالی هنوز هر روز میرن برامون دنبال خونه و هر چی ما میگیم نمیخوایم خونه بخریم به روی خودشون نمیارن!!! ما هم كه جنبه "بیخیال فردا"مون به جنبه "آینده نگری"مون چربید و بعد از هدر دادن چهار روز مرخصی گل باقالی به صرافت خرید وسایل خانه افتادیم!!! گل باقالی از کار جدیدش خوشش نمیاد... یعنی با رئیسش حال نکرده!!! شغل قبلیش رو هم به یکی از دوستان متاهل بیکار نزدیک طلاق سپرده و دلش نمیاد دوباره پس بگیره!!!! بنابراین فعلا یک جوان بیکار به حساب میاد که البته دو سه مورد پیشنهاد شغلی بهش شده که فعلا تو آب نمک نگهشون داشته تا سر فرصت خریدامونو انجام بدیم... گل باقالی بی حوصله قصه ما حتی برای خرید اجاق گاز هم اصرار داره که همراه من بیاد و حسابی داریم از این روزای خرید لذت میبریم... البته اگر پسران بی ناموس اجازه بدن!!! جاتون خالی دیروز وقتی داشتم با گل باقالی از مترو پیاده میشدم مورد تفقد یک عددشون قرار گرفتم!!! منم تو این موارد خیلی سریع عمل میکنم دست یارو رو دنبال کردم و به یه کله رسیدم و مشتمو با چنان قدرتی بر فرق سرش فرود اوردم که به نظرم مغزش ریخت تو دهنش!!! چند وقت پیش هم این اتفاق برام افتاده بود!!! اون دفعه داشتم مثل آدم تو خیابون راه میرفتم که... منم برگشتم یک لگدی به کو*نش زدم که یک متر پرت شد جلوتر!!! کفشم هم نایک بود یه علامت نایک خاکی پشت شلوار مشکی یارو افتاده بود... خیلی باحال بود شب رفته خونه زنش کف کرده  اینجور آدما هم معمولا بعد از این عمل شنیع خیلی مظلوم میشن و هر بلایی که سرشون بیارین به روی خودشون نمیارن... (حالا چاقو خوردین نیاین بگین تو گفتی لگد بزنما!!!!) دیروزم بعد از زدن مشت در حالیکه خودمو از بین ملت بیکار که دهنشون باز مونده بود و بعضا از خنده غش کرده بودن  ميکشیدم بیرون و اصلا یادم نبود که گل باقالی پشت سرم بوده و داشتم با عکس العملم حال میکردم، دیدم مردم میگن آقاااااااااااااااااااا ولششششششششششش کننننننننننننننننننننن!!!! غلللللططططططططط کرددددددددددددددددددد!!!!!! برگشتم دیدم گل باقالی یقه یارو رو گرفته مثل پرچم تکونش میده و میگه چه گهی خوردی مرتیکه!!!!يه دفعه تمام چهار ستون بدنم شروع كرد لرزيدن... خودمو انداختم اون وسط هي ميگفتم گل باقالي كتكشو خورد تو رو خدا ولش كن .....فكر نكنين گل باقالي كتكش ميزدا!!! منظورم همون مشتِ بود!!! بچه ام بعدش تعريف ميكرد كه نميدونسته از كجا بايد شروع كنه كتك زدنوفقط به فكرش رسيده بود كه بندازتش جلوي متروفكر كنين زندگيمون با قتل شروع ميشديه دفعه دو تا پليس كه از شانس ما اون اطراف بودن رسيدن و يارو رو از دست گل باقالي كشيدن بيرون و يكي از پليسا انگشت كوچيكشو گرفت، يه جوري كه اگه ميخواست در بره انگشتش ميموند تو دست پليسهگفت آقا بيا حراست ازش شكايت كن الان پدرشو در مياريم!!! گل باقالي هم گفت باشه و منم دنبالشون دويدم به سمت حراست... واقعا فكر نميكردم پليس مترو انقدر خوب عمل كنه!!! اونجا كه رسيدیم هم گل باقالي يه شكايت نوشت و داد به پليسه... اوناهم كلي به يارو فحشاي بد دادن... البته يه فحشايي بود كه جلوي منم ميشد داد!!! بعدشم يه چك خوابوندن تو گوشش، چه چكي!!!! يك صدايي داد كه نميدونين... ولي راستشو بخواين من خيلي دلم براش سوخته بود... آخه همش هم ميگفت خانوم شما حاضري دست بزاري رو قرآن بگي من بودم؟؟؟ منم يه لحظه شك كردم كه نكنه يه نفر ديگه بوده و من اشتباهي زدم تو سر اين و گل باقالي هم يقه همين تو سري خورده هرو گرفته كشيده بيرون... بيچاره از بيجار اومده بود تهران كارگري... يه كيسه جوراب هم دستش بود كه به نظرم ميخواست تو مترو بفروشه... خلاصه هي يارو به گل باقالي التماس ميكرد و گل باقالي هم نگاش نميكرد و پليسه هم بهش ميگفت خفه شو!!! زر نزن!!! كه يه دفعه يه دونه از اين كلاه كج هاي غول اومد تو و اينا گفتن آقا به موقع اومدي به اين دست بند بزن ببرش!!! اونم خنديد و خوشحال شد گفت اتفاقا هميشه دستبندم تو جيب اور كتم جا ميموند اين دفعه يادم بود با خودم اوردمش و دست يارو رو پيچوند پشتشو دستبند زد بهش كه يه دفعه ديدم در عرض نيم ثانيه چشاي كارگره پر اشك شد و شروع كرد گريهدلم كباب شده بود براش... تا اومدن ببرنش رفتم پيش گل باقالي گفتم تو رو خدا رضايت بده بره... ديگه به اندازه كافي تنبيه شد... اونم ميگفت نه نميشه پدرشو در ميارم!!! خلاصه تا بخوان ببرنش تونستم گل باقالي رو راضي كنم كه زير شكايتش امضا كنه كه رضايت داده...بعدشم كه اومديم از مترو بيرون يه مدت دوتايي رو به رومونو نگاه ميكرديم و باهم حرف نميزديم و گل باقالي محكم دست منو گرفته بود تو دستش... ديگه بعد از يه مدت يه جوري رفتار كرديم كه انگار هيچ كدوممون نميدونيم چه اتفاقي افتاده ولي شب كه ميخواستيم بخوابيم يك كمي راجع بهش با هم حرف زديم كه چيزي رو دلمون نمونهحالا نميدونم كه يارو واقعا تنبيه شد يا نه بدتر عقده اي شد... به نظرم همون مشت من كافي بوداين اولين باري بود كه گل باقالي اينجوري غيرتي ميشد... البته تا حالا اتفاق مشابهي برامون نيفتاده بود... دو سه باري من تو خيابون به مردم فحش داده بودمو گل باقالي از قول من معذرت خواهي كرده بودبعدشم باهام قهر كرده بود... حالا فكر نكنين من ديوونه ما!!! مثلا يه بار داشتم از خيابون رد ميشدم يارو راننده منو نديد ترمز نكرد داشت ميزد بهم منم بهش گفتم هُش!!!بعد يارو شاكي شد اومد بزنتم كه گل باقالي ازش معذرت خواهي كرد بعدشم دو ساعت با من حرف نميزد و ميگفت تو مادرت اينجوري رفتار ميكنه تو خيابون يا پدرت؟؟؟ خجالت نميكشي؟؟؟خلاصه غيرتي شدن شوهرمونم ديديم

تا الان تقريبا وسايل گنده مو يا خريدم يا ميدونم ميخوام كدومو بخرم!!! امروزم تلويزيون خريداري ميشود كه گل باقالي گير داده كه خودم ميخوام بخرم نميشه از پول مشتركمون بدي!!! از كار قبليش كه اومده بيرون باهاش تسويه حساب كردن و ميخواد با همون پول تلويزون بخرهالبته اول ميخواست پرده و ويدئو پروژكتور بخره(اگه ميخريد هر روز دعوتت ميكردم خونمون شادي جونم) خودمو كشتم تا به ال سي دي راضي شد!!! فكر كن خاله ۷۰ ساله من بياد خونمون ببينه يه ديوارمون سينماست!!! به نظرت چه فكري ميكنه خواهر؟؟؟ ولي ميدونم آخرش يه روزي كار خودشو ميكنه اين گل باقالي...ببين كي گفتم!!! حالا گير داده كه پاناسونيك هم بخره... هر چي بهش ميگم سامسونگ بخر من شانسم خوبه ب. ام. و. ميبريم، عكسمونو ميندازن رو بيلبوردا!!! ميگه نع!!! ببينين اين شوهر ما چه جوري مانع پيشرفتمون تو زندگي ميشه!!!

شب هم ميخوايم بريم يه سري جاروهاي پيشرفته و مواد شوينده بخريم كه فردا بريم اون خونه رو تميز كنيم... جمعه دو ساعت رفتيم اونجا زمين سابيديم پدرمون در اومد... من اولش گفتم كارگر بگيريم مامانمو گل باقالي گفتن نه كاري نيست كه، خودمون ميكنيم!!! بعدش كه ديگه كارگر مورد اطمينان مامانم همه وقتاش تا عيد پر شد گل باقالي ميگه كارگر بگيريم بهتره!!! اون روزم كه داشت زمين ميسابيد هي به خودش فحش ميداد كه چرا مخالفت كرده... به مامانم كه نميتونست چيزي بگه... بعد من كه به مامانم ميگفتم بزار زنگ بزنم اين شركتهاي خدماتي، اينجا كه خاليه نميتونن دزدي كنن ميگفت ببين منو گل باقالي همش كار ميكنيم تو غر ميزني!!!! حالا من داشتم كارمو ميكردم اين گل باقالي همش در گوش من غر غر ميكرد كه بايد كارگر بگيريم خسته شدم!!!بعدشم دسته جارو رو شكوند خيالش راحت شد!!! اومديم خونه... ولي حالا امشب ميريم كلي جارو ميخريم و فردا ميريم سراغ خونه!!! خدا خودش به گل باقالي قوت بده و به من صبر!!! آمين!!!

+ نوشته شده در  2008/2/10ساعت 11:26  توسط فيگيلو  | 

فینگیل بانو غلط کرد دلش چهار دیواری خواست به جان مادرش!!!

5شنبه که رفتیم دنبال پیش خرید خونه یه موقعیت خیلی مناسب بهمون معرفی کردن که کاملا از عهده ما برمیومد شرکتش هم شناخته شده بود...حتی میتونستیم دو تا واحدشو پیش خرید کنیم...که البته به علت همیشه عجله داشتن بابام اون روز نتونستیم ببینیمش... خیلی خوشحال بودم فکر می کردم که دیگه همه مشکلات حل شده...عصری با گل باقالی رفتیم خونه بابام و همه زمین و دیوارا و سقف رو متر کردیم و کلی فکر کردیم که تلویزیون رو کجا بزاریم و تختمونو رو به کدوم طرف بزاریم و پرده آشپزخونه چهار خونه چه رنگی باشه و خلاصه بعد از بیست بار که از خونه بهمون زنگ زدن و گفتن مهمون اومده سریعتر بیاین با کلی رویا و یه عالمه ابر سفید تپلی بالای سرمون، از خونه قشنگمون اومدیم بیرون... جمعه رفتیم دنبال مبل و کلا وسایل چوبی... من خیلی خرید وسایل خونه رو دوست دارم... چرخیدن تو این جور مغازه ها برام یه جور تفریحه ولی این دفعه خیلی فرق میکرد... حتی گل باقالی که زیاد با خرید کردن میونه ای نداره با چه عشق و علاقه ای دنبال من راه افتاده بود از این مغازه به اون مغازه و وقتی بین دو تا مثلا میز ناهارخوری شک میکردیم با چه وسواسی همه جوانب رو بررسی میکرد... ظهر که اومدیم خونه کلی انرژی داشتیم و دقیقا میدونستیم خونمون قراره چه شکلی بشه... قرار شد که فرداش گل باقالی چهار روز مرخصی بگیره که روز اول بریم خونه ای که میخواستیم پیش خرید کنیم رو ببینیم و قراردادشو ببندیم و از روز دوم بریم سراغ خرید وسایل...شنبه به طور اتفاقی اسم شرکتی که خونه رو بهمون معرفی کرده بود رو توی گوگل سرچ کردم و دیدم که از وزارت مسکن شکایت کرده که چرا تو فلان روزنامه نوشتین کار ما غیر قانونیه... آخر خبر نوشته بود که وزارت مسکن توصیه کرده قبل از پیش خرید مسکن حتما به شورای صنفی انبوه سازان زنگ بزنین و مطمئن بشین که شرکتی که میخواین باهاش قرارداد ببندین مدارک لازم رو داره... سریع زنگ زدم 118 و شماره تلفن رو گرفتم و زنگ زدم... خانومی که تلفن رو جواب داد گفت این شرکتی که شما میخواین باهاشون قرارداد ببندین اصلا اینجا ثبت نشده و شرکتی هم که این رو بهتون معرفی کرده خودش زیاد مطمئن نیست... گفتم از چه لحاظی؟؟؟ گفت اولین دلیلش عدم تحویل به موقع واحدها... خیلی ناراحت شدم زنگ زدم به یکی از مهندسای برج سازی که یک نفر بهمون معرفی کرده بود که شرایط پیش خرید اون رو بپرسم... خیلی مرد مودبی بود و کلی راهنماییم کرد و مشخص شد که پولمون برای پیش خرید برجهای اونها خیلی کمه... وقتی ازش راجع به شرکتی که فرداش میخواستیم باهاشون قرارداد ببندیم پرسیدم گفت راستش من چند وقت پیش شنیدم که یه پروژه 2000 واحدی رو به 8000 نفر فروختن!!! دلیلی هم نداشت دروغ بگه چون به هر حال من پولم به پیش خرید واحدهای اونا نمیرسید و مطمئنا این چندرغاز من باعث برشکست شدن یا سود کردن کسی نمیشد... کار که به اینجا رسید یه دفعه مامان بابام هم گفتن که راستشو بخوای ما هم اصلا راضی نبودیم که شما جایی رو پیش خرید کنین و بهتره که سریع یه جایی رو بخرین!!! بعدشم زنگ زدیم به یکی از دوستای بابام که میدونستیم اون طرفاست و گفتیم بره نگاه کنه ببینه این خونه در چه مرحله ایه... اونم زنگ زد و گفت این آدرسی که دادین وسط بیابون خداست و ساختمون هم در حد یک اسکلت بندی اولیه است... اینجوری بود که همه رویاهای من نقش برآب شد... از اونجایی که ما به شدت زوج عاقل و عاقبت اندیشی هستیم، اصلا دچار احساسات زودگذر نشدیم و تصمیم گرفتیم که همه پولی که داریم رو بزاریم برای خرید خونه... اینجوری میتونیم یه خونه حدود 50 متر یه جایی وسطای شهر بخریم... بنابراین فعلا زندگی مشترک تا اطلاع ثانوی تعطیل میباشد...از دیروز شدیدا دنبال خونه هستیم و فعلا از دو تا خونه هم خوشمون اومده که یکیشو قراره امروز عصرقطعی کنیم... خود خونه کاملا یک خونه ایده آله ولی خوب محله اش و کوچه اش همچین زیاد جالب نیست ولی خوب به ما چه!!! ما قراره اونجا رو رهن بدیم!!!

 برای همین خونه فسقلی هم همه پولمونو باید بدیم و بنابراین دریغ از یک پاپاسی که بمونه برای خرید یک زیلو به قول سمیر!!!!... دیروز به گل باقالی میگفتم اگه بخوای من طلاهامو میفروشم که زندگیمونو زودتر شروع کنیم... مثل این زنای کلیشه ای فداکار... اونم از خنده مرده بود میگفت حالا نمیخواد جوگیر بشی!!!! کلا من از طلا اصلا خوشم نمیاد... ترجیح میدم یه گردنبند قدیمی عقیق بندازم گردنم تا سرویس برلیان!! ولی خوب گل باقالی میخواد یه کاری بکنه که آرزوی فداکاری بمونه رو دلم!!!! خوووووووووولاصه که بدجوری خوردیم به پیسی!!! یکی نیست به من بگه خونه نخری میمیری؟؟؟؟ نه نمیمیرم خودمم نمیدونم چرا گیر دادم خونه بخریم!!! ولی جدی اگه این امروزیه قطعی نشه شاید صرفه نظر کنم... البته هنوز دو روز از مرخصی هامون مونده و بازم میتونیم دنبال خونه باشیم... گل باقالی خونسرد بیخیال انقدر این چند روزه عصبی و تو فکره که نمیدونی همش داره راه میره و فکر میکنه ... آخه خوب دستی دستی داریم خودمونو به خاک سیاه میشونیم دیگه حق داره... همش تقصیره مامان بابامه!!! الان مامانم از خوشحالی داره میمیره که دیگه ما هیچی پول نداریم که خرج کنیم... اصلا از بچگی همیشه یه کاری میکرد که ما دیگه آه در بساط نداشته باشیم تازه یه چیزی هم بدهکار باشیم... مثلا میومد میگفت فینگیل بانو این یک میلیون تومن مال تو به شرطی که هر ماه کم کم بهم پسش بدی... حالا مثلا من راهنمایی بودما!!! بعد میگفت حالا من این یک میلیون رو از تو قرض میگیرم ولی هر ماه بهره بانکیشو به پول ماهانه ات اضافه میکنم... حالا مثلا من 10 تومن پول ماهانه میگرفتم میشد 15 تومن بعد باید قسط یک میلیون تومنو که مثلا میشد 12 تومن به مامانم میدادم!!!!!!!!!!! فهمیدی چی شد؟؟؟ من موندم و سه هزار تومن و یک میلیون تومن پول توی بانک که هنوز صاحبش نبودم!!! اینجوری پولی در بساط نداشتم که خرج کنم ولی همیشه سرمایه دار بودم!!! الانم همین کار رو میخواد بکنه... همه پولی که بهمون دادن بابت خرید وسایل خونه رو مجبورمون کردن بزاریم روی پول خونه خریدن و تازه هر ماه هم قسط وام مسکن بدیم و یه خونه ای داشته باشیم که تا 12 سال دیگه که قسطامون تموم بشه هنوز کامل صاحبش نیستیم... خیلی جالبه نه؟؟؟ شیطونه میگه بزنم زیر همه چیا!!!

البته میدونین چیه؟؟؟ من کلا فکر میکنم که خدا همه کاراشو گذاشته زمین و فقط مواظبه منه!! شوخی نمیکنما!! جدی این فکر رو میکنم... برای همین مطمئنم که اگه خونه خریدن کار خوبی باشه حتما یه خونه خوشگل توی یه گوشه این شهر برامون کنار گذاشته اگر هم نه که خودش یه جوری بهمون میفهمونه، مثل همین پیش خریده!!! برای همین برعکس گل باقالی که همش راه میره و سرشو تکون میده من لم دادم رو مبل و روزی سی بسته "ام اند ام" میخورم و هر وقت نگاه گل باقالی بهم میفته براش رو هوا ماچ میفرستمو بعدش با نیش باز نگاش میکنم...

+ نوشته شده در  2008/2/4ساعت 16:55  توسط فيگيلو  | 

فینگیل بانو به دنبال یک چهار دیواری

گل باقالي از شنبه ديگه ميره سر يه كار جديد... خدا كنه بهتر از اين كارش باشه...طرف هيچ مشكلي با سربازي رفتن و نگهباني بودن!!! يك روز در هفته (كلاس چهارشنبه هامونو الكي به جاي نگهباني سربازي كرده تو پاچه يارو) نداره و حقوقشم بيشتر از كار قبليشه... كلا ازدواج با من خيلي براي گل باقالي شانس اوردچون دقيقا از دو روز بعد از عقدمون رفت سر يه كار جديد و حقوقش از حالت مستضعفي به حالت كارمندي در اومد دو ماه بعدش رفت سر يه كار ديگه كه از كارمندي به مهندسي گرايش پيدا كرد و الانم كه ايشالله از مهندسي داره به سمت تاجري ميره!!!! چشمم كف پاش!!! ولي مشكلي كه وجود داره اينه كه با اين شرايط جديد مرخصي گرفتن تقريبا غير ممكنه و همه كارا ميفته گردن خودم!!!ديروز از آخرين لحظات شغل كنونيش استفاده كردم و گفتم مرخصي بگيره و بريم باهم خونه ببينيم كه چشمتون روز بد نبينه... از ۶ ساعتي كه تو اين خيابوناي تهرون بوديم دستاوردمون به شرح زير بود!!! اولن كه كلي راه بود تا اونجا بعدشم طرح زوج و فرد بود و ما رو راه نميدادن و نزديك بود جريمه بشيم كه گل باقالي لباس سربازيشو از كوله پشتيش دراورد و به يارو پليسه نشون داد. كارتشم به علت تاخير ازش گرفته بودن براي همين شلوار به دست رفته پيش پليسه!!! اونم خودش سرباز بود و همدرد بودن و خلاصه با گل باقالي دست داد و ورودمون رو به طرح ترافيك تبريك گفت... ديگه كم مونده بود تعظيم كنه!!! براي همين رفتيم توي يه كوچه خلوت و گل باقالي تو روز روشن لباسشو تو ماشين عوض كرد هرچي هم كه من گفتم بزار من بيام جلوي پنجره طرف تو وايسم كه كسي به ناموسم نگاه چپ نندازه گفت نه تو وايسي بدتر جلب توجه ميكني!!!خلاصه با لباس سربازي نشست پشت فرمونكه ديگه بهمون گير ندن... اولين خونه اي كه رفتيم منزل تشريف نداشتن!!! آخه آدم تو روزنامه آگهي ميده بعد پا ميشه ميره مهموني؟؟؟ خونه دوم همون روز صبح فروخته شده بود خونه سوم از همونايي بود كه چون صداي تايپ كردن منو شنيده بود پلاك رو بهم نگفته بود براي همين سر كوچش يك ساعت وايساديم و موبايل كوفتي ايرانسلشو گرفتيم كه آخرشم در دسترس نبود... خونه چهارم يه خونه اي بود كه فكر ميكردي تا همين چند وقت پيش ۱۲ تا افغاني توش زندگي ميكردن... من از خونه هايي كه همسايه هاشون كفشاشونو ميزارن جلوي در متنفرم ولي تو اين خونه همسايه هاش حتي كفش نداشتن!!! و كلي دمپايه پاره جلوي درشون بود!!! بازم صد رحمت به كفش پاره!!! خونه بعدي از چهل متر ۱۲ مترش توالت و حموم بود!!!!! يعني در واقع يه توالت بود كه يه اتاق و آشپزخونه كوچيك هم كنارش دراورده بودن به زحمت!!! خونه ششم يه خونه چهل متري بود كه دقيقا وسطش يه ستون خيلي قشنگ بود كه بسيار مناسب رقصهاي هندي من براي گل باقالي بود!!! خونه هفتم رو ديگه گل باقالي نذاشت ببينيم حالا شما همه اينا رو تو يه پاراگراف خوندين ولي پدر ما در اومد به جان شما!!! ديگه حالم از هر چي خونه است بهم ميخوره... با اين پولي كه ما داريم به نظرم غير ممكنه خونه اي رو بپسنديم... اين خونه خودمونو كه ميخواستيم بخريم و تازه پولمونم به نسبت اون موقعها خيلي خوب بود و خونه هاي خوشگل همش نشونمون ميدادن ولي شايد ۱۰۰ تا خونه ديديم تا اينو پسنديديم!!! ديگه با اين چندرغازي كه ما داريم بايد چند تا خونه افغاني نشين ديگه ببينيم تا يكيشو بپسنديم؟؟؟ گل باقالي ميگه بهترين كار براي ما اينه كه يه جايي رو پيش خريد بكنيم چون پول الانمون كمه ولي درامد ماهيانمون خيلي خوبه و ميتونيم راحت هر ماه يه پولي بديم تا خونه ساخته بشه ولي سيب گل ميگه چند سال ديگه كه تو "در* شهر" نشونتون دادن كه با هزار نفر ديگه جلوي يه ساختموني جمع شدينو دارين ميگين ما كلي پول تا حالا واريز كرديم و هنوز گودبرداري هم شروع نشده و يارويي كه باهاش قرارداد داشتيم فرار كرده هلند قيافه هاتون ديدنيه يه جورايي هم راست ميگه... آدم نميدونه بايد به كي اعتماد كنه... يه دفعه مياي ميبيني خونه تو رو به چهار نفر ديگه هم فروخته!!! خلاصه كه حسابي گير كرديم... كاش هيچي پول نداشتيم با وجدان آسوده ميرفتيم خونه بابام ميشستيم و زندگيمونو ميكرديم... يا حداقل حالا كه پول داريم كاش يه پول درست و حسابي داشتيم... حالا ببينيم اين آخر هفته اي چي كار ميكنيم... شايد يه دفعه شنبه اومدم گفتم خونه دار شديم!!!!

تو هفته ديگه ميخوام بگم گل باقالي سه روز از سربازيش مرخصي بگيره كه بريم دنبال خريد وسايل خونه چون من اگه گل باقالي نباشه نميتونم خريد كنم...منم مثل آبي خيلي بدخريدم. البته سريع تصميم ميگيرما يعني اگه چيزي ببينم كه خوشم بياد و پولمم برسه سريع ميخرم و ديگه فكرشم نميكنم ولي امان از وقتي كه از چيزي خوشم نياد يا خوشم بياد و پولم نرسه ديگه با يك من عسلم نميشه منو خورد... اينجور موقع ها گل باقالي كه به قول خودش mannual من دستشه ميدونه بايد چي كار كنه ولي مامانم و سيب گل بدتر اعصابمو خورد ميكنن!!! تازه من چه جوري ميتونم تنهايي يه مبلي براي خونمون بخرم كه قراره دوتاييمون ازش لذت ببريم و دوستش داشته باشيم؟؟؟فكر ميكنين سه روز كافيه؟؟

مامانم معلوم نيست چي تو ذهنشه و خدا كنه چيزي كه من فكر ميكنم تو ذهنشه نباشه!!!! ولي گير شديد داده كه نميشه قبل از عيد برين اون خونه!!! دو شنبه هم كه رفتم خونه بهش ميگم فردا صبح ميخوام مرخصي بگيرم برم خونه ببينم تو باهام مياي؟؟ گفت نه من با خواهرهام!! قرار دارماز هفته پيش هم برنامه شو گذاشتيم نميتونم نرم!!! حالا اين سه تا خواهري كه از دار دنيا براي هم باقي موندن همش از دست هم حرص ميخورنا ولي هر هفته سه شنبه ها خونه يكي جمع ميشن كه همديگرو ببينن!!! يعني اگه اين هفته به خاطر من نميرفت به هر حال سه شنبه ديگه بازم خواهر جوناشو ميديدا، ولي نيومد... بعدشم برگشته به من ميگه حالا فكر كردي ديگه خونه تو تهران پيدا نميشه اگه اينا فروش برن؟؟؟ ميگم مادر جان من كلي زحمت كشيدم از صبح دارم به اينا تلفن ميكنم و قرار ميزارم حالا اگه نياي بايد دوباره همه اين روند طي بشه!!! ميگه خوب من برنامه دارم متاسفانه چي كار كنم؟؟؟ ميگم پس من خودم تنهايي ميرم ميگه نه خطرناكه نميشه بري!!!!!!!!!! اي بابا، پس من چي كار كنم؟؟ به نظرم چون فكر ميكنه كه اگه من خونه بخرم وقت دارم كه اون خونه رو هم قبل از عيد آماده كنم ميخواد يه كاري كنه كه نتونم خونه بخرم!!! البته ياسمنگولا بهم ميگه تو ديوانه شدي!!! همش تو توهمي!!! همش جاي مردم فكر ميكني و بعدشم باهاشون دشمن ميشي!!! شايدم راست بگه... بعضي وقتها فكر ميكنم كه اگه فلاني اينو گفت چي بگم بعد يه دفعه تو دلم يه احساس تنفر شديدي نسبت به طرف بهم دست ميده انگار كه واقعا اين حرف رو زده... گل باقالي از قيافم ميفهمه يه دفعه اخمام ميره تو هم و يه جوري ميشم انگار الان ميخوام از كسي انتقام بگيرم!!! ديوانه شدم رفت!!! اصلا اين تنفر تو دلم شعله وره!!!  خودمم خيلي ناراحتم يعني دوست ندارم از كسي متنفر باشم چون فكر ميكنم سرطان ميگيرم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!ولي نميتونم ديگه... البته الان از مامانم متنفر نيستما ولي دلم نميخواد ببينمش... ديروز به سيب گل گفته بود اگه فينگيل بانو واقعا دلش براي من تنگ شده بود اينجوري باهام رفتار نميكرد... من جوري رفتار نكردم ولي وقتي ديدم برنامه اش با خواهراش براش مهم تر از خونه خريدن دخترشه ديگه باهاش حرف نزدم بعدشم به خودم قول دادم كه همه كارامونو تنهايي انجام بديم يعني يا فقط خودمو گل باقالي يا اگه گل باقالي نميرسيد ديگه حداكثر سيب گل رو با خودم ميبرم... ديروز كه تنهايي رفته بوديم تو خيابونايي كه تا حالا تو عمرمون پامونو اونجا نگذاشته بوديم و همين جوري از هر كي رد ميشد آدرس ميپرسيديم خيلي خوشحال بودم كه كسي رو با خودمون نيورديم... به هر حال يه جوري بايد مستقل شدنمون خودشو نشون بده ديگه!!!

+ نوشته شده در  2008/1/30ساعت 12:19  توسط فيگيلو  | 

فينگيل بانو و روحيه كامپيوتري اش

صبح سر راه يه روزنامه همشهري خريدم و اومدم سركار... هر موردي كه به نظرم ميومد به پولم ميخوره رو با ماژيك هاي لايت كردم و بعد يه صفحه اكسل باز كردم و تمام مشخصاتي كه ميخواستم از خونه ها بدونم رو توي ستون ها نوشتم و بعد با اطلاعاتي كه تو روزنامه بود نصفه و نيمه پرشون كردم...از بالا شروع كردم زنگ زدن به شماره ها و ستونهاي خالي رو پر كردن... همه به محض اينكه سر و صداي تند تايپ كردن منو ميشنيدن ميگفتن دارین اطلاعات رو فایل میکنین؟ از آژانس زنگ ميزنين؟؟ از اونجا به بعد ديگه درست و حسابي جوابي نميگرفتم... بعضي هاشون كه اصرار ميكردن كه خوب اگه از آژانس زنگ ميزنين بهتون بگم كه خونه تخليه هست و كليدش فقط دست خودمونه... بعضيها ميگفتن البته بگم كه ما پورسانت بهتون نميديم... بعضي هاي ديگه هم گير ميدادن كه اگه از آژانس نيستين چطوري انقدر حرفه اي كار ميكنين؟؟؟ چرا اول با خودكار نمينويسين؟؟؟ پاك ديوانه شدم از دست اين مردم نفهم كاغذ خودكاري!!!! همين تلفن زدن و بوق اشغال شنيدن و جواب نگرفتن و چك و چونه زدن براي مشخصات كم انرژي ميگيره، براي حرفه اي كار كردنت هم بايد جواب پس بدي... ديگه اين آخرا با ترس و لرز و آروم و بيصدا دكمه هاي كيبرد رو فشار ميدادم، مبادا به كسي بربخوره!!!!

حالا اين همه مشخصات گرفتم ولي از فكر اينكه هر كدوم از اين خونه ها رو كه بخوام برم ببينم بايد روي يه سفر درون شهري كم كمش ۲ ساعته حساب كنم باعث ميشه كه كلا بيخيال شم... حاضرم تا كرج برم ولي تو خود اين تهرون لامصب پر ترافيك ته خونه بشينم تا آخر عمر....

ديروز كه به مامانم داشتم ميگفتم چه نقشه اي كشيدم براي فك و فاميل نزديك بود يه تو دهني تميز بخورم!!!! كلي از حرفم عصباني شد... آخه اين مامانا خيلي صبورن و حوصله دارن... يه لحظه خودشونو نميزارن جاي ما...

بعدشم كه ميگم ميخوام قبل از عيد برم اون خونه... گير داده كه نه نميشه تو اين زمستوني بري اونجا!!! ديگه انقدر بالا و پايين پريدم تا رضايت داد كه هر وقت خونه خريدم شروع كنم به خريداي اون خونه... پنجشنبه هم قراره با مامان و بابا بريم اون خونه و همه جا رو اندازه گيري كنيم و كاراي اوليه رو شروع كنيم مثل نصب رادياتور و غيره!!!

يه ليست مجددا در اكسل درست كردم و همه وسايلي كه لازمه براي شروع يك زندگي جديد رو دسته بندي كردم بر حسب اينكه كجا كاربرد دارن مثلا آشپزخونه يا اتاق خواب... بعدشم يه سريشو قرمز كردم كه يعني حتما بايد بخرم مثل تلويزيون... يه سري سفيده كه يعني دارم مثل همون كفگير يه سري سبزه كه يعني بعد از عيد ميخرم مثل كولر يه سري هم زرده كه يعني اگه كسي پرسيد چي برات بخريم بهشون بگم مثل تلفن بيسيم جلوشونم چند تا ستون گذاشتم كه مدل و مارك و قيمت و آدرس مغازه رو براي سه انتخاب مختلف بنويسم ( با تشكر از مريم ژون)... حالا ميترسم اگه با اين ليست پرينت گرفته شده وارد مغازه ها شم فكر كنن مامور مالياتيم و بهم درست و حسابي جواب ندن مثل بلايي كه امروز سرم اومد...

ديشب راه افتاده بودم تو خونه و هي در كمدا و كابينتها رو باز ميكردم و ميگفتم مامان اينو ميدي به من؟؟؟ مامان اونو ميدي به من؟؟؟ مامان يه قندون نقره اضافي داري به منم بدي؟؟؟ ميشه اين تابلو رو من بردارم براي خودم؟؟؟مامان چندتا تيكه از اين ترمه های مادربزرگتو ميخواي به من بدي؟؟؟ ديگه مامانم داشت ديوانه ميشد از دستم... اولش احساساتي شده بود هر چي ميگفتم ميگفت باشه مال تو منم ميدويدم طرف لپ تاپ و اون وسيله رو به ليستم با رنگ سفيد اضافه ميكردم كه يه موقع بعدا فراموش نشه... ولي ديگه آخرش گفت يا همين الان اين بند و بساطتو جمع ميكني و ميري يا همه اون كفگيراتم ازت ميگيرما!!!!منم سريع فايلمو سيو كردم و بستمش و رامو كشيدم رفتم!!! ولي بدم نشد كلي چيزاي گرون به ليستم اضافه شد كه هيچ وقت نمیتونستم بخرمشون

ديگه ديگه!!!! ااااااااام هيچي ديگه!!!!! آها دیدین وبلاگم چقدر پیشرفته شده؟؟؟؟

+ نوشته شده در  2008/1/28ساعت 16:41  توسط فيگيلو  | 

فینگیل بانو و فکرهایش

شديدا مشغول نوشتن ليست خريد هستم و اينجوري كه مشخصه اگه بخوايم براي گل باقالي ماشين بخريم بايد جلوي در خونمون بنويسيم از پذيرفتن مهمان معذوريمهمون ماجراي زيلو و اينا!!!! اصلا راستشو بخواي بدم نمياد كه به مامان باباي گل باقالي بگم به فاميلاشون نگن كه ما رفتيم توي يه خونه... يعني بگن گل باقالي رفته خونه باباي فينگيل بانو...دروغم نگفتن ديگه!!!! چون به هيچ وجه حوصله مهمون بازي ندارم... گل باقالي ديده چه جوري قاطي ميكنم وقتي ۴ نفر غريبه ميخوان بيان خونمون... آخه من كه خودم امكان نداره كسي رو دعوت كنم، براي همين مردم زنگ ميزنن خودشونو تحميل ميكنن... اونوقته كه من حسابي لجم درمياد مثلا همين سه ماهي كه مامانمينا نبودن يه بار مامان گل باقالي زنگ زد گفت ما ميخواستيم يه شب بيايم اونجا !!!! حالا چون الف(خواهر بزرگه گل باقالي كه شهرستان درس ميخونه) تهرانه همين هفته پنجشنبه ميايم!!!! منو ميگي داشتم ديوانه ميشدم... در حدي كه دو سه تا دعواي خفن با گل باقالي كردم و  گل باقالي گفت ميگيم جمعه بيان، منم خودم جمعه خونه رو تميز ميكنم شام هم پيتزا ميگيريم... خلاصه كوتاه اومدم ولي وقتي گل باقالي زنگ زده بود گفته بود جمعه شب بياين مامانش گفته بود نه ميخوايم شب زود بخوابيم ناهار ميايم!!!!!!! ديگه من رسما از حرص مردم... چون ميتونستن عصري بيان يه چايي بخورن... بعدشم ما ميخواستيم مثل هر جمعه تا ظهر بخوابيم بعد خونه رو تميز كنيم... ديگه خلاصه بعد از دو سه تا دعواي خفن ديگه قرار رو انداختيم جمعه شب و منم لازانيا و همون غذاي ساده كه دستورشو اينجا داده بودم درست كردم البته با كمك شديد گل باقالي. خاله اش اينا رو هم به زور دعوت كردم كه حالا كه دارم زحمت ميكشم و خونه رو تميز ميكنم و غذا درست ميكنم منتش سر چهار نفر ديگه هم باشه!!! بعدشم مگه من تنهايي با مامان باباي گل باقالي چه حرفي دارم بزنم؟؟؟ الانم كه ميان خونمون همش مامان باباها با هم حرف ميزنن و ما نگاه ميكنيم... وقتي هم كه ما تنهايي ميريم خونه اونا همش تو اتاقيم اصلا با اونا كاري نداريم... حالا اينا كه مامان باباش بودن ديگه فكر كن اگه همچين بلايي بخواد از طرف خاله ها و دايي ها و عمو و عمه هاي دو طرف سرمون بياد من همون سال اول در اثر حمله عصبي فلج ميشم!!! با اين اوصاف واقعا زشته به كسي نگيم؟؟؟!!!! تازه چون پولمون كمه من فقط ميخوام ۴ تا مبل بخرم با يه ميز ناهارخوري ۴ نفره... سرويس غذا خوردن هم ميخوام ۶ نفره بگيرم!!!! خونه هم بزرگه ۴ تا مبل اون وسط خيلي زار ميزنه ولي خوب چي كار كنم بايد حتما يه ماشين هم بخريم...تازه اگه مامان باباي گل باقالي هم نميدونستن كه داريم ميريم توي يه خونه شايد دو تا مبل گنده راحتي ميخريدم براي جلوي تلويزيون فقط خونه مجرديه ديگه!!!!!ميز ناهار خوري هم نميخريدم به جاش يه تلويزيون پلاسما ۵۰ اينچ ميخريدم وقتي فيلم ميبينيم كيف كنيم....چون الان كه دارم فكر ميكنم تنها وسائلي كه ما تو اين سه ماه استفاده كرديم همين تلويزيون و دي وي دي و يه مبل تختخواب شو كه بازش كرده بوديم كه پاهامونو داراز كنيم و يه يخچال و اجاق گاز و مايكروفر بود.... همين!!!! بقيه وسائل خونه رو برده بوديم تو پذيرايي و روشون پارچه كشيده بوديم...غذامونم همونجوري ميزاشتيم وسط و ميخورديم!!!! حيف شدا!!! كاش به مامان باباي گل باقالي هم نميگفتيم

ديشب پ بهم زنگ زده بود نه يعني خودم زنگ زدم... آخه هفته پيش يه روز صبح برام اس ام اس زده بودو درددل كرده بود من به روي خودم نيوورده بودم آخرش ظهرش خودش زنگ زد به موبايلمو يه ساعت گريه كرد و راجع به دوست پسر قبليش حرف زد كه الان دوست دختر پيدا كرده و اين حرفا!!! حالا ديشب بهش زنگ زدم كه مثلا ببينم حالش چطوره، بعد يه سره راجع به اينكه خونه اي كه ديديم چه شكليه و بابام چه حرفايي بهم زده و ميخوايم قبل از عيد بريم توي يه خونه و اينا براش تعريف كردم... بيچاره له شده بودآخه هم خيلي حسوده هم اينكه از بچگي آرزوي ازدواج داشته... بعد دقيقا تو همون هفته هايي كه من با گل باقالي دوست شدم اونم با اون دوست پسر قبليه دوست شد كه اسمشم عين گل باقالي بود.... حالا بعد از چهار سال من كه اصلا به ازدواج فكر نميكردم و ميخواستم از ايران برم و ادامه تحصيل و اين حرفا متاهل شدم ولي اون دقيقا تو همون روزا با دوست پسرش به خاطر اينكه پسر گفته بود نميگيرتش بهم زد و الانم هيچكسو نداره... كار بدي كردم يعني؟؟؟ من خودم هميشه از خوشحالي دوستام خوشحال ميشم ولي اون اينجوري نيست به نظرم... چشمشم شديدا شوره!!! من كه ماشين خريدم اون هنوز ماشين نداشت... خيلي هم بيشتر از من آرزوي ماشين داشت چون من ماشين بابامو سوار ميشدم و اون باباشم ماشين نداشت. بعد اولين روزي كه با هم رفتيم بيرون من يه تصادف وحشتناكي كردم كه شاسي ماشينم جا خورد!!!! تا يه هفته هم گردن دوتاييمون تكون نميخورد!!!! حالا ميترسم خونه بابام سقفش بياد پايين با اون تعريفايي كه من براش كردمبعدشم من بهش گفتم ميخوايم قبل از عيد بريم اونجا، گفت امكان نداره بتونين!!!! فكر كردي جهيزيه خريدن آسونه؟؟؟شايدم راست بگه من كه همش تا عصر سر كارم گل باقالي هم كه تا شب... تازه ميخوايم خونه هم بخريم!!! اونم خارج از تهران!!! يعني روي ۵شنبه و جمعه نميتونيم حساب كنيم... بايد يه روزايي مرخصي بگيرم با مامانم بريم دنبال خريد...

اين روزا همش به نوشته هام يه جوري نگاه ميكنم كه انگار ۵۰ سالمه!!! يعني منظورم اينه كه قند تو دلم آب ميشه وقتي فكر ميكنم كه اين روزام ثبت شده و فكراي مسخره ام راجع به اينكه چي بخرم و چه ماركي بخرم و خونه چي ميشه و اينا بعد از ۳۰ سال جلومه!!! من هميشه توي يه زمانايي دفتر خاطرات نوشتم هميشه هم پايينش يه نقاشي راجع به اون روز ميكشيدم!!! مثلا مينوشتم امتحان فيزيكمو ۲۰ شدم يا مثلا راجع به مربي اسب سواريم كه عاشقش شده بودم يه جوري مينوشتم كه انگار اصلا مهم نيست ولي خودم ميفهميدم منظورم چيه!!! بعد الان با اينكه به نظرم حرفام خيلي مسخره است ولي ناخودآگاه وقتي ميخونمشون نميتونم لبخند نزنم... يا يه مدت يه دفتري داشتم كه هر روز صبح بايد توش سه صفحه بدون وقفه مينوشتم يعني بدون اينكه فكر كنم هر چي تو ذهنم بود بدون اينكه خودكار رو بلند كنم از روي كاغذ، حتي اينكه " اه نميدونم چي بنويسم اين ديگه چه كار مسخره ايه" دو تا از اون دفترا دارم كه وسطش روزايي بود كه داشتم با گل باقالي آشنا ميشدم، اونم مجبور كرده بودم بنويسه... انقدر از اين بابت ازم متشكر بود كه نميدوني... كلي آروم ميكرد آدمو اين كار... اسمش بود دفتر يادداشتهاي صبحگاهي... چقدر خوشحالم كه فكراي روزمره مو اينجا ثبت میکنم... حتي مسخره هاشونو

+ نوشته شده در  2008/1/27ساعت 17:45  توسط فيگيلو  | 

فينگيل بانو و زندگي مشترك واقعي

ديدين اين وبلاگايي كه اول كلي صغرا كبري ميچينن بعد ميگن كه جواب تست حا*ملگيشون مثبت بوده و دارن مادر ميشن؟؟؟ منم ميخواستم اول كلي رمزآلود حرف بزنم بعد بگم كه بابام داره بهم التماس ميكنه كه زندگي مشتركمو شروع كنم كه ديدم حال ندارم...

ديروز صبح رفتيم همونجايي كه گفتم پولمون ميرسه خونه بخريم... يه خونه هم ديديم و خوشمون اومد و شرايطشم خيلي خوب بود ولي مشاور املاك خيلي قالتاق بود و قيمت رو خيلي بالاتر از چيزي كه واقعا بود ميگفت و اون وسط هم يه دلال ديگه كه من شكر خورده بودم از اينترنت پيداش كرده بودم و اول به اون زنگ زده بودم كنه شده بود و دنبال ما راه افتاده بود كه از هر آژانسي كه خواستيم خونه بخريم اين سهم دلالي شو بگيره، ما هم اومديم اونو دور بزنيم و پياده اش كنيم دم آژانسش و دوباره برگرديم همون جايي كه بوديم، كه يارو بهمون رو دست زد و مارو برد يه جايي كه فقط ميشد مستقيم برگشت تهران و گفت من از اينجا خودم ميرم...عصري زنگ زديم به اون قالتاقه كه امروز بريم خونه رو قولنامه كنيم كه اون بازم تاقچه بالا گذاشت و گفت دو تا مشتري با همين قيمت جلو در خونه يارو كارتون خوابي ميكنن كه خونه رو خودشون بخرن!!!! ما هم زنگ زديم به يكي از دوستاي باباي گل باقالي كه زمين خواره و خلاصه اين كاره است... اونم گفت من فلان جا دو تا قطعه زمين دارم كه از پارسال قيمتش سه برابر شده اگه ميخواين بياين با پولتون اين دو تا قطعه زمينو بخرين چون ديگه دردسر مستاجر و وام گرفتن و اينا نداره... اين شد كه دوباره من بدبخت موندمو هزار تا علامت سوال... خونه بخريم يا زمين؟؟؟ كي دروغ ميگه كي راست؟؟؟؟

از اونجا كه داشتيم ميرفتيم خونه گل باقالي اينا وسط راه چون كادوي مامان گل باقالي رو جا گذاشته بوديم رفتيم دم خونه ما... كليدم رو هم جا گذاشته بودم... از در پاركينگ رفتم تو و بالا كه رسيدم آروم در زدم ديدم بابام اومد در رو باز كرد و يه دفعه انگار من وسط فكر كردنش رسيده باشم برگشت بهم گفت باباجان اگه يه موقع ميخواين زندگي مشتركتونو شروع كنين اون يكي خونه كاملا در اختيار شماست... اگر هم فكر ميكنين اونجا سخته زندگي كنين و به محل كارتون دوره، اونجا رو به هر كي خواستين اجاره بدين با پولش هرجا كه خواستين برين زندگي كنين!!!!!!!!!!!!!! من همين جوري فكم به زمين چسبيده بود و با چشماي گرد نگاش ميكردم و نميدونستم چه اتفاقي افتاده... مامانم و سيب گل هم خواب بودن... انگار حيووني نشسته بوده و داشته به دختر بيچاره اش فكر ميكرده كه با اين چندرغازش رفته بين هزار تا گرگ كه يه خونه زشت و كثيف بخره و دلش كلي سوخته بوده!!!! يه دفعه پريدم بغلش كردم و حالا ماچ نكن كي ماچ بكن... بيچاره اولش ترسيد از عكس العملم و تا پريدم بغلش گفت ااااا پدرسوختتتته!!!!!!

به گل باقالي هم كه گفتم باورش نميشد...شايد بتونم بگم اين بزرگترين مشكل زندگيم بود كه چجوري بابامو راضي كنم كه بريم توي يه خونه... چون بيچاره واقعا وقتي گل باقالي اومد صحبت كنه باهاش بهش گفت من فقط يك شرط دارم اونم اينه كه زندگيتونو تو ايران شروع نكنين!!! ما هم اون موقع بزرگترين مشكلمون رضايت بابام به ازدواج من بود براي همين چشم بسته شرطشو قبول كرديم و اون موقع هم واقعا راضي بوديم از وضعيتمون... هنوز داغ بوديم و كلي چيزا برامون جديد بود و فكر ميكرديم خيلي زندگي باحالي داريم ولي هم مرور زمان و هم اين سه ماه زندگي مشترك باعث شد بفهميم كه ادامه دادن اون روند ديگه تقريبا غير ممكنه.

شب كه برگشتيم خونه بابام گفت كه من اگه اصرار داشتم كه زندگيتونو خارج از ايران شروع كنين به اين علت بود كه انگيزتون براي زودتر خارج شدن از اين مملكت بيشتر بشه ولي چون ميدونم كه خودتون عاقل و با شعورين ديگه دليلي نميبينم كه جلوتونو بگيرم... بعدشم با پيشنهاد ما مبني بر دادن ۴۰۰ هزار تومن (كمتر از نصف اجاره واقعي) بدون پول پيش شديدا مخالفت كرد و گفت يك قرون هم ازمون نميخواد و همين كه ما اونجا باشيم و راحت باشيم براش كافيه و حتي اصرار ميكرد كه ما صبر كنيم تا براي اونجا كولر و رادياتور و آينه دستشويي و اينا هم بخره كه ديگه ما گفتيم اگه اينجوري باشه اصلا ما نميخوايم و خلاصه بعد از يه عالمه اصرار و انكار قرار شد اجاره نديم ولي هر خرجي خونه لازم داره خودمون بكنيم انگار كه خونه خودمون باشه...

خلاصه رفيقتونم از اين به بعد بايد دنبال خريد جهيزيه باشه 

يه موضوع ديگه اي هم كه وجود داره اينه كه محل اين خونه خيلي پرته و زندگي با يك ماشين شايد سخت باشه... مثلا من مجبورم هر روز صبح ساعت ۵:۴۵ بيدار شم و ساعت ۶ با گل باقالي از خونه بيرون بيايم و تا يه جايي برسونمش و بعد بيام سر كار... چون اصلا امكان رفت و آمد با تاكسي براي گل باقالي وجود نداره يعني وجود داره ولي بايد نصفه شب از خونه خارج بشه و عصرا هم كه من از سركار ميام بايد بيام خونه مامانمينا تا گل باقالي كارش تموم شه و باهم ديگه برگرديم خونه... بنابراين شايد به نفعمون باشه كه به جاي خريد چهار تا تير و تخته يه ماشين براي گل باقالي بخريم!!!! نميدونم اينم خودش هزار تا علامت سوال ديگه!!!!

ديدن گفتم مشكلاتم دارن خودشونو حل ميكنن!!!!!!!!!!!!!!!!! به خدا من هيچ دخالتي ندارم نميدونم چي ميشه كه اينجوري ميشه!!!!!

پیوست خواهشی: میشه کسایی که منو به اسم نامه‌ها... لينك كردن اسممو عوض كنن؟؟؟ ببخشيدا!!!

+ نوشته شده در  2008/1/26ساعت 12:1  توسط فيگيلو  | 

فینگیل بانو و رانندگی

داشتم تو اتوبان همت میرفتم و یه ماشینی وسط لین یکی مونده به آخر و آخر داشت با سرعت ۲۰ تا میرفت...داشتم از حرص میمردم زدم از سمت راستش سبقت گرفتم که در همون لحظه دیدم یکی از این ماشینای پلیس اتوبان یک کم جلوتر وایساده... بدون اینکه مغزم پردازش کنه که این پلیس اتوبانه فقط به عنوان یک مانع به حسابش اوردم و سعی کردم سرعتمو بیشتر کنم که هنوز نرسیده به ماشین پلیسه از این دیوانه جلو زده باشم و در ضمن نزنم به پلیسا... همینجوری مشغول گاز و گوز بودم که دیدم یه تابلوی قرمز ایست داره کوبیده میشه به پنجره کمک راننده نگو پلیسه یه ساعته داره بهم اشاره میکنه که وایسا!!!

 

یک کم جلوتر وایسادم و پلیس با یه لبخندی اومد کلشو تا کمر کرد تو ماشین و گفت سبقت غیر مجاز میگیری؟؟؟ گفتم من سبقت نگرفتم!!! گفت سرقت!!!! من کی گفتم سرقت؟؟؟ گفتم من گفتم سبقت!!! گفت نه تو یه ریگی به کفشت هست!!! کارت ماشین و گواهینامه!!! مدارک رو بهش دادم و رفت ... یه کم بعد برگشته میگه این دفعه جریمه ات نمیکنم ولی اسمتو زدم تو کامپیوتر اگه خلاف کنی ماشینتو بخوابونن!!! بعد یه دفعه اشاره میکنه به قفل فرمون که روی صندلی کمک راننده گذاشتم و میگه سلاح سردم که حمل میکنی!!!!

از اون موقع تو فکرم که یعنی قیافه من به اسکل ها میخوره آیا؟؟؟؟!!!!!

پيوست آماري: دفعه پيش كه راجع به قبولي در گزينش نوشته بودم و به گزينش گفته بودم گوزينش ديدم يه نفر سرچ كرده "گوز" و به اينجا رسيده براي همين اون بالا نوشتم گوز كه آمار بازديدكننده هام بره بالاگوزووووووو ها بشتابيد!!!!

+ نوشته شده در  2008/1/23ساعت 13:20  توسط فيگيلو  | 

فينگيل بانو و نامه اي كوتاه به همسرش

ديشب انقدر از دستت حرص خوردم كه قلبم درد گرفته بود... همه حرفامو اولش بهت زدم و توضيح دادم كه چرا ميگم چهارشنبه يا جمعه ولي پنجشنبه نه و تو بازم ميگفتي نميشه به نظرت چي كار كنيم كه بشه پنجشنبه و من ديگه واقعا قادر نبودم با زبون خوش همون حرفا رو كه به نظر خودم شديدا منطقي بودن رو صد بار ديگه تكرار كنم... نميدونم چرا نميفهميدي كه پنجشنبه نميشه!!! بيشتر از اين لجم گرفته بود كه به خاطر اينكه فكر ميكردي مامانت ناراحت ميشه ميخواستي زمين و زمونو به هم بدوزي... تازه فكر ميكردي ناراحت ميشه و من مطمئن بودم وقتي براش حرفاي منو توضيح بدي اگه يه جو منطق داشته باشه ناراحت نميشه... فكر ميكردم اگه همونجوري كه با مامانت اينا رودرواسي داري اگه با من داشتي و جلوي مامانت اينا ميگفتي فينگيل بانو ناراحت ميشه و شما بايد فلان كار رو بكنين الان من وضعم بهتر از اين حرفا بود... نميدونم چرا وقتي يه چيزي مطابق ميلم نيست همش فرياد ميزنم؟؟ با اينكه تو كاملا به خودت مسلطي و آروم باهام حرف ميزني و از طرفي ميدونم چقدر بدت مياد كه سرت داد بزنن بازم ميخوام با داد و بيداد حرفمو حاليت كنم!!! ميدونم كه تو هم اگه بخواي داد بزني ميتوني تو هم اگه بخواي با حرص حرف بزني ميتوني تو هم بلدي توهين كني ولي نميكني!!! به خدا ميدونم كه تو از من انسان بهتري هستي... ميدونم كه دلت پاكتره ميدونم!!! بعدش كه اون همه با هم ديگه حرف زديم و تو بالاخره چيزي كه تو دلت بود رو بهم گفتي خيلي ناراحت شدم كه هميشه انقدر چشمم رو روي همه چي بستم و فقط به خودم فكر ميكنم... ولي ميدوني اگه هميشه حرفايي كه تو دلته و فكرايي كه تو ذهنته رو به منم بگي اينجوري نميشه... تو ميخواي من رو توي يه شيشه نگه داري نميخواي چيزايي كه ناراحتت ميكنه رو به منم بگي... كلي غصه تو دلته و من از هيچ كدوم خبر ندارم چون تو نميخواي من تو غصه هات شريك باشم... هميشه دلت ميخواد من فكر كنم كه همه چي درسته و هيچ مشكلي وجود نداره و همه چيو تو دل خودت نگه ميداري و بعد كه يه مشكلي پيش مياد بدون اينكه من بدونم قبلش چه اتفاقاتي افتاده كه تو انقدر روي اين موضوع پافشاري ميكني جلوت وايميسمو اون وقته كه از حرص قلبم درد ميگيره... ميدونم كه نميتونم اين رفتارت رو عوض كنم حتي ديشب هم همه چي رو بهم نگفتي با اينكه اون همه اصرار كردم ولي از همون چيزايي هم كه گفتي تونستيم يه نتيجه درست و حسابي بگيريم و مشكلمون رو حل كنيم... نميشد از اول بدون دعوا منم با اطلاعات يكسان با تو براي حل مسئله كمك ميكردم؟؟؟

 

هميشه پيش خودم فكر ميكنم كه همه دعواهاي ما سر خانواده توئه... هرچي كه يادم مياد يه سرش به مامان تو ميرسيده... ميدونم كه مامان باباي منم پرفكت نيستن ولي تو هم مثل من نيستي... كينه اي، عصبي... شايد اگه پدر مادرامونو عوض ميكرديم هم مشكلاتمون كم نميشد كه بيشترم ميشد... ولي من اين وسط تو رو بيشتر از خودم مقصر ميدونم...فكر ميكنم كه اگه جاي تو بودم بدون تعصب و بدون اينكه دلايل يه ماجرا رو مخفي كنم ميتونستم از يه دعوا از يه ناراحتي جلوگيري كنم...

عزيز دلم نميدونم چجوري ذهن بچگونه ات رو آروم كنم!! چجوري بهت ثابت كنم كه تو بهترين پسري هستي كه يه پدر و مادر تو وضعيت پدر و مادر تو ميتونن داشته باشن!!! چجوري بهت بگم كه لازم نيست حسرت بخوري كه نميتوني مايه هايي كه مادرت به قول خودت از جونش گذاشته رو جبران كني... تو هيچ ديني به گردنت نيست كه بخواي با اين روشايي كه الان داري جبرانش كني... حداقل اگه ديني هم به گردنت باشه اين جوري جبران نميشه... مطمئن باش...

پدر و مادري كه به قول تو، توي يه لحظه شهوت مسئوليت پرورش يه بچه رو روي دوش خودشون ميزارن بايد خيلي بيشتر از اين حرفا از جونشون مايه بزارن...بايد بزارن و هيچ ديني هم به خاطر اين مايه گذاشتن روي گردن بچشون نيست... اگر پدر مادري جوري رفتار ميكنن كه انگار طلبي دارن اشتباه خودشونه... من هيچ لزومي نميبينم كه محبتهاي پدر مادرمو جبران كنم... اصلا نميتونم جبران كنم!!! فكر ميكني اگه من يه كادوي ۱۰ ميليون تومني به مامانم بدم جبران ميشه محبتاش؟؟ وقتي من محتاج بودم اونا به من محبت كردن...محبتي كه بهش نياز داشتم منم وقتي اونا محتاج باشن بهشون محبت ميكنم هر محبتي كه بهش نياز داشته باشن

من دلم نميخواد اين محبت يا به قول خودت دلسوزي كه نسبت به پدر و مادرت داري روي زندگي دو نفره ما سايه بندازه... دلم نميخواد هيچ چيزي از زندگي ما مهمتر باشه... وقتي كه ميبينم اينجوري رفتار ميكني و دليلش رو هم نميگي احساس امنيتم از بين ميره و اون جوري داد و بيداد ميكنم...

قربون دل كوچيكت بشم من كه انقدر مهربوني مطمئن باش كه تو بهترين بچه دنيا هستي....بهت قول ميدم از اون قولاي خودمون.......مووووووواااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااچ

+ نوشته شده در  2008/1/23ساعت 12:44  توسط فيگيلو  | 

فينگيل بانوي نقطه اي

  • من به این نتیجه رسیدم که دچار توهم شدم و میخوام برای درمان اقدام کنم...کسی روانکاو خوب میشناسه؟؟؟؟
  • دو روزه که دارم با غذاهایی که مامانم درست میکنه عشقبا*زی میکنم... مزه دستای تپلشو میده... من هر قدر هم که برای درست کردن یک غذا تحقیق کنم و آخرش بهترین شيوه رو براي پختن اون غذا پيدا كنم نميتونم اون عشقي كه مامانم چاشني غذاهاش ميكنه رو با تركيب فلفل و دارچين درست كنم. 
  • تا حالا كسي رو ديده بودين كه وقتي ماشينش عوض ميشه مسير رو اشتباه بره؟؟؟ منو نگاه كنين!!! حالا ديدين!!! دو روزه كه بعد از سه ماه استفاده از ماشين جناب پدر با ماشين خودم ميام سركار و در اين دو روز سه تا خروجي رو اشتباه پيچيدم... دقت كنين كه من دو ساله كه از همين مسير رفت و آمد ميكنم ( الان براي اينكه كسي فكر نكنه مچ منو گرفته بگم كه محل كارم كه عوض شد فقط در حد دو سه تا كوچه بود و ربطي به اون خروجي هايي كه اشتباه رفتم نداشت)
  • به نظرتون براي يه مامان مهربون كه تازه از فرنگ برگشته و هر چي لازم داشته از همونجا براي خودش خريده چه كادوي تولدي ميشه خريد؟؟؟؟نگين روسري كه روز مادر سه تا مانتو و سه تا روسري بهش داديم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
  • وقتي كه به كسي صفت خودخواه بودن رو ميچسبونيم آيا همون موقع اين صفت به خودمونم برنميگرده؟؟؟ مثلا وقتي كه من به سيب گل ميگم جلوي من فين نكن من اعصابم بهم ميريزه و اون به من ميگه خودخواه... به نظرتون در همون لحظه خودش خودخواه ترين آدم روي زمين نيست كه حاضر نيست بره توي دستشويي فين كنه؟؟؟ يا وقتي كه گوش پاك كن رو جلوي من يك ساعت تو گوشش ميچرخونه و منو به جنون ميرسونه...
  • دولت مهرورز فرمودن مردم مركبات مصرف نكنن تا عيد كه شب عيد ميوه داشته باشن!!!! بعدم قراره با برنامه ريزي برق مناطق مختلف رو قطع كنن. از الان به فكر بخاري نفتي باشين!!! توي گاز هم كه قراره صرفه جويي كنيم و شوفاژهامونو خاموش كنيم. جايگاه هاي عرضه گاز سي ان جي كه به عنوان سوخت ماشين استفاده ميشه رو هم كه تعطيل كردن تا فشار گاز بيشتر بشه. اگه يادتون باشه اين گازهاي سي ان جي براي صرفه جويي در مصرف بنزين بود كه كلا مطرح شد... خلاصه ديگه روتونو زياد نكنين تا اكسيژن رو هم قطع نكردن!!!!!
+ نوشته شده در  2008/1/22ساعت 14:52  توسط فيگيلو  | 

فينگيل بانو عصباني مي شود

دقيقا از وقتي اسم وبلاگم رو عوض كردم همش دلم ميخواد براي گل باقالي نامه بنويسم... جدايي اين دفعه عين سربازي رفتنش اعصابمو خورد كرده. همش تو گلوم بغضه و اشكام دم اون سوراخ كوچيكه بقل چشمم منتظرن... احساس ميكنم مامانشينا پسرشونو پس گرفتن ازم و همش فكر ميكنم الان بهش محبت كاذب ميكنن كه يه موقع خونه مشتركشو به خونه خودشون ترجيح نده... قبلنا اصلا رابطه شون با هم خوب نبود... ميشد كه باباش به هيچ دليلي شش ماه حتي جواب سلامشم نده... مامانش ماه رمضون از حرص اينكه گل باقالي روزه نميگيره بهش غذا نميداد، باورتون ميشه؟؟ تازه ماه هاي ديگه سال كه ميداد هم اكثرا يا كم بود يا ارزش غذايي نداشت... نميزاشت شام به اندازه كافي بخوره كه سير شه ميگفت مال فرداته... درحاليكه من براي دو وعده غذاي خودمون بيشتر از اندازه اي كه مامانم براي ۴ نفرمون ميزاشت درست ميكردم. ديشب تولد مامان گل باقالي بود، قراره آخر هفته بريم خونشون... من ۶ صبح بيدار شده بودم و رفته بودم گل باقالي رو تا يه مسيري رسونده بودم و از ساعت ۷ سر كار بودم تا ۶ بعد از ظهر... از اونجا مستقيم رفتم دنبال مامانم و تو اون ترافيك و سرما بردمش براي مامان گل باقالي كادو بخرم و ساعت ۸ و نيم شب رسيدم خونه و زنگ زدم تولدشو تبريك گفتم و گل باقالي هم از همه اين برنامه خبر داشته... زماني كه من داشتم با مامانش حرف ميزدم ميرسه خونه با اينكه ميبينه مامانش داره با من حرف ميزنه تا ساعت ۱۰ شب كه من بهش زنگ بزنم بهم زنگ نزده بود... انگار نه انگار كه تا همين دو سه روز پيش هر وقت ميرسيد خونه قبل از اينكه پوتيناي سربازيشو دربياره حداقل پنج دقيقه تو بغل من بود... انگار نه انگار كه بعد از سه ماه اين اولين شبي هست كه وقتي ميرسه خونه منو نديده... ساعت ده هم كه بهش ميگم چرا رسيدي به من زنگ نزدي ميگه داشتم شام ميخوردم... يعني دقيقا ۱ ساعت و نيم آقا داشتن شام ميخوردن و حالا اگه منم قبول كنم كه خوب يك ساعت و نيم داشته شام ميخورده و احتمالا مامانشينا آويزون گل پسرشون بودن يه اس ام اس نميتونسته به من بده؟؟؟ بعدم من باهاش بد حرف زدم و تلفنو قطع كردم و موبايلمو خاموش كردم و خوابيدم... صبح كه بيدار شدم فكر كردم حتما موبايلمو روشن كنم شش تا اس ام اس ازش مياد... رفتم دستشويي و صداي زنگ اس ام اس رو شنيدم و يه جوري كه انگار با موبايلم قهرم با شنيدن صداي زنگ چشمامو نازك كردمو واسه موبايلم قيافه گرفتم و محلش نزاشتم... بعد كه رفتم، ميبينم پ. دوباره دلش گرفته و يادم افتاده و نصفه شبي برام درد دل فرستاده...

خيلي از دستت ناراحتم. ياسمنگولا ميگه به خاطر اينكه از پيشت رفته الكي داري بهانه گيري ميكني ولي فقط اين نيست كه به خاطر خيلي چيزاي ديگه هم ناراحتم كه فكر ميكنم اگه بهت بگم غرورت جريحه دار ميشه و بازم من وقت عصبانيت يه حرفايي ميزنم كه بعدا هر وقت يادم ميفته عرق ميكنم از خجالت... خيلي از دستت ناراحتم و نميتونم بهت بگم چرا!!! نميدونم چرا من نميتونم درست حرف بزنم... نميتونم منظورمو يه جوري بگم كه به كسي توهين نشه... از طرف ديگه فكر ميكنم با اين حرفا فقط خودمو كوچيك ميكنم و فرقي تو رفتار تو حاصل نميشه... فكر ميكنم كه كاش چندتا دكمه داشتي كه هر جوري دلم ميخواست تنظيمت ميكردم.. خيلي خودخواهم نه؟؟ به اين نميگن عشق!!! آخه بعضي وقتها يه كارايي ميكني كه دلم ميخواد يه نارنجك ببندم به خودمو منفجر شم... اصلا نارنجك هم نميخواد همون حرصي كه بهم ميدي براي چاشني سه دفعه منفجر شدن كافيه!!! قبلنم راجع بهش باهات حرف زدم و تو قبول كردي كه اشتباه كردي ولي بازم دوباره از يه جا ديگه اين اخلاق مسخره ات سر درمياره و منو عذاب ميده... امشب ميخواستم بيام دنبالت و باهات حرف بزنم ولي هر جمله اي تو ذهنم مياد فكر ميكنم باعث ميشه كوچيك بشي و دلم نميخواد دلتو بشكونم با اينكه تو دلمو ميشكوني با اين كارات... نه دلم نميشكنه ولي حس ميكنم ازت دور ميشم... دوست ندارم جلوت فيلم بازي كنم ولي مثل اينكه مجبورم... دوست ندارم سياست داشته باشم ولي تو مجبورم ميكني... الانم تصميم گرفتم چيزي نگم تا ببينم اون كارو ميكني يا نه بعد هر حرفي تو دلمه بهت ميگم و وقتي ديگه راه پس و پيش نداري يه كاري ميكنم كه خجالت بكشي... حيف كه حرفايي كه ميخوام بهت بزنم انقدر بي معنيه كه شايد موقعش كه شد پشيمون بشم... ياسمنگولا ميگه گل باقالي همون كاري رو ميكنه كه شايد تو هم بكني ولي اون حساس نيست و تو حساسي... ميگه مشكل بيشتر از طرف منه....كاش خجالت نميكشيدم همه حرفاي دلمو بهت بزنم.... وقتي ديشب بهم زنگ نزدي خيلي باهات بد شدم... قبلش گفتم ولش كن مثل هميشه ديگه!!! چه فايده اي داره بهش بگم... حتي اگه مثل دفعه هاي پيش قبول كنه كه من درست ميگم مثل اين دفعه و دفعه هاي بعد بازم تكرار ميشه... انگار يه حقيقتيه كه بايد قبول كنم و زندگي رو به خودم و تو زهر نكنم.... كاش ميتونستم.... الان خيلي باهات بدم!!!!

+ نوشته شده در  2008/1/22ساعت 11:59  توسط فيگيلو  |