فینگیل بانو غلط کرد دلش چهار دیواری خواست به جان مادرش!!!
5شنبه که رفتیم دنبال پیش خرید خونه یه موقعیت خیلی مناسب بهمون معرفی کردن که کاملا از عهده ما برمیومد شرکتش هم شناخته شده بود...حتی میتونستیم دو تا واحدشو پیش خرید کنیم...که البته به علت همیشه عجله داشتن بابام اون روز نتونستیم ببینیمش... خیلی خوشحال بودم فکر می کردم که دیگه همه مشکلات حل شده...عصری با گل باقالی رفتیم خونه بابام و همه زمین و دیوارا و سقف رو متر کردیم و کلی فکر کردیم که تلویزیون رو کجا بزاریم و تختمونو رو به کدوم طرف بزاریم و پرده آشپزخونه چهار خونه چه رنگی باشه و خلاصه بعد از بیست بار که از خونه بهمون زنگ زدن و گفتن مهمون اومده سریعتر بیاین با کلی رویا و یه عالمه ابر سفید تپلی بالای سرمون، از خونه قشنگمون اومدیم بیرون... جمعه رفتیم دنبال مبل و کلا وسایل چوبی... من خیلی خرید وسایل خونه رو دوست دارم... چرخیدن تو این جور مغازه ها برام یه جور تفریحه ولی این دفعه خیلی فرق میکرد... حتی گل باقالی که زیاد با خرید کردن میونه ای نداره با چه عشق و علاقه ای دنبال من راه افتاده بود از این مغازه به اون مغازه و وقتی بین دو تا مثلا میز ناهارخوری شک میکردیم با چه وسواسی همه جوانب رو بررسی میکرد... ظهر که اومدیم خونه کلی انرژی داشتیم و دقیقا میدونستیم خونمون قراره چه شکلی بشه... قرار شد که فرداش گل باقالی چهار روز مرخصی بگیره که روز اول بریم خونه ای که میخواستیم پیش خرید کنیم رو ببینیم و قراردادشو ببندیم و از روز دوم بریم سراغ خرید وسایل...شنبه به طور اتفاقی اسم شرکتی که خونه رو بهمون معرفی کرده بود رو توی گوگل سرچ کردم و دیدم که از وزارت مسکن شکایت کرده که چرا تو فلان روزنامه نوشتین کار ما غیر قانونیه... آخر خبر نوشته بود که وزارت مسکن توصیه کرده قبل از پیش خرید مسکن حتما به شورای صنفی انبوه سازان زنگ بزنین و مطمئن بشین که شرکتی که میخواین باهاش قرارداد ببندین مدارک لازم رو داره... سریع زنگ زدم 118 و شماره تلفن رو گرفتم و زنگ زدم... خانومی که تلفن رو جواب داد گفت این شرکتی که شما میخواین باهاشون قرارداد ببندین اصلا اینجا ثبت نشده و شرکتی هم که این رو بهتون معرفی کرده خودش زیاد مطمئن نیست... گفتم از چه لحاظی؟؟؟ گفت اولین دلیلش عدم تحویل به موقع واحدها... خیلی ناراحت شدم زنگ زدم به یکی از مهندسای برج سازی که یک نفر بهمون معرفی کرده بود که شرایط پیش خرید اون رو بپرسم... خیلی مرد مودبی بود و کلی راهنماییم کرد و مشخص شد که پولمون برای پیش خرید برجهای اونها خیلی کمه... وقتی ازش راجع به شرکتی که فرداش میخواستیم باهاشون قرارداد ببندیم پرسیدم گفت راستش من چند وقت پیش شنیدم که یه پروژه 2000 واحدی رو به 8000 نفر فروختن!!!
دلیلی هم نداشت دروغ بگه چون به هر حال من پولم به پیش خرید واحدهای اونا نمیرسید و مطمئنا این چندرغاز من باعث برشکست شدن یا سود کردن کسی نمیشد... کار که به اینجا رسید یه دفعه مامان بابام هم گفتن که راستشو بخوای ما هم اصلا راضی نبودیم که شما جایی رو پیش خرید کنین و بهتره که سریع یه جایی رو بخرین!!! بعدشم زنگ زدیم به یکی از دوستای بابام که میدونستیم اون طرفاست و گفتیم بره نگاه کنه ببینه این خونه در چه مرحله ایه... اونم زنگ زد و گفت این آدرسی که دادین وسط بیابون خداست و ساختمون هم در حد یک اسکلت بندی اولیه است... اینجوری بود که همه رویاهای من نقش برآب شد... از اونجایی که ما به شدت زوج عاقل و عاقبت اندیشی هستیم، اصلا دچار احساسات زودگذر نشدیم و تصمیم گرفتیم که همه پولی که داریم رو بزاریم برای خرید خونه... اینجوری میتونیم یه خونه حدود 50 متر یه جایی وسطای شهر بخریم... بنابراین فعلا زندگی مشترک تا اطلاع ثانوی تعطیل میباشد
...از دیروز شدیدا دنبال خونه هستیم و فعلا از دو تا خونه هم خوشمون اومده که یکیشو قراره امروز عصرقطعی کنیم... خود خونه کاملا یک خونه ایده آله ولی خوب محله اش و کوچه اش همچین زیاد جالب نیست ولی خوب به ما چه!!! ما قراره اونجا رو رهن بدیم!!!
برای همین خونه فسقلی هم همه پولمونو باید بدیم و بنابراین دریغ از یک پاپاسی که بمونه برای خرید یک زیلو به قول سمیر!!!!... دیروز به گل باقالی میگفتم اگه بخوای من طلاهامو میفروشم که زندگیمونو زودتر شروع کنیم
... مثل این زنای کلیشه ای فداکار... اونم از خنده مرده بود میگفت حالا نمیخواد جوگیر بشی!!!! کلا من از طلا اصلا خوشم نمیاد... ترجیح میدم یه گردنبند قدیمی عقیق بندازم گردنم تا سرویس برلیان!! ولی خوب گل باقالی میخواد یه کاری بکنه که آرزوی فداکاری بمونه رو دلم!!!!
خوووووووووولاصه که بدجوری خوردیم به پیسی!!! یکی نیست به من بگه خونه نخری میمیری؟؟؟؟
نه نمیمیرم خودمم نمیدونم چرا گیر دادم خونه بخریم!!! ولی جدی اگه این امروزیه قطعی نشه شاید صرفه نظر کنم... البته هنوز دو روز از مرخصی هامون مونده و بازم میتونیم دنبال خونه باشیم... گل باقالی خونسرد بیخیال انقدر این چند روزه عصبی و تو فکره که نمیدونی همش داره راه میره و فکر میکنه ... آخه خوب دستی دستی داریم خودمونو به خاک سیاه میشونیم دیگه حق داره... همش تقصیره مامان بابامه!!! الان مامانم از خوشحالی داره میمیره که دیگه ما هیچی پول نداریم که خرج کنیم... اصلا از بچگی همیشه یه کاری میکرد که ما دیگه آه در بساط نداشته باشیم تازه یه چیزی هم بدهکار باشیم... مثلا میومد میگفت فینگیل بانو این یک میلیون تومن مال تو به شرطی که هر ماه کم کم بهم پسش بدی... حالا مثلا من راهنمایی بودما!!! بعد میگفت حالا من این یک میلیون رو از تو قرض میگیرم ولی هر ماه بهره بانکیشو به پول ماهانه ات اضافه میکنم... حالا مثلا من 10 تومن پول ماهانه میگرفتم میشد 15 تومن بعد باید قسط یک میلیون تومنو که مثلا میشد 12 تومن به مامانم میدادم!!!!!!!!!!! فهمیدی چی شد؟؟؟
من موندم و سه هزار تومن و یک میلیون تومن پول توی بانک که هنوز صاحبش نبودم!!! اینجوری پولی در بساط نداشتم که خرج کنم ولی همیشه سرمایه دار بودم!!! الانم همین کار رو میخواد بکنه... همه پولی که بهمون دادن بابت خرید وسایل خونه رو مجبورمون کردن بزاریم روی پول خونه خریدن و تازه هر ماه هم قسط وام مسکن بدیم و یه خونه ای داشته باشیم که تا 12 سال دیگه که قسطامون تموم بشه هنوز کامل صاحبش نیستیم... خیلی جالبه نه؟؟؟ شیطونه میگه بزنم زیر همه چیا!!!![]()
البته میدونین چیه؟؟؟ من کلا فکر میکنم که خدا همه کاراشو گذاشته زمین و فقط مواظبه منه!!
شوخی نمیکنما!! جدی این فکر رو میکنم... برای همین مطمئنم که اگه خونه خریدن کار خوبی باشه حتما یه خونه خوشگل توی یه گوشه این شهر برامون کنار گذاشته اگر هم نه که خودش یه جوری بهمون میفهمونه، مثل همین پیش خریده!!! برای همین برعکس گل باقالی که همش راه میره و سرشو تکون میده من لم دادم رو مبل و روزی سی بسته "ام اند ام" میخورم و هر وقت نگاه گل باقالی بهم میفته براش رو هوا ماچ میفرستمو بعدش با نیش باز نگاش میکنم...![]()
